كابل ويرانك ما
By: UnknownOriginally Posted On: January 03, 2026
Category: Art and Culture
كى فراموش شود ، كابل ويرانك ما
جاده و شهرنو و آن پل لرزانك ما
با رفيقان شب مهتاب ز يادم نرود
تا و بالا شدن تپه پغمانك ما
دلم از بى وطنى، پشت خودم مى سوزد
كه چه بازيچه شده ، خاك غريبانك ما
حرص دنيا چقدر خاطره ها داد به باد
چشن آزادي و شب هاى چراغانك ما
خوش هـوا بود به آن شاعر حماسه سرا
تخت رستم به سر كوه سمنگانك ما
ما به اين مردم دنياى گرسنه چه كنيم
دست هر دزد فتاده به ، گريبانك ما
با يكى كأسه شوربا و دو سه نان فطير
هرچه ميشد بخدا ، عزت مهمانك ما
ياد لاندى پلو و قصه و افسانه بخير
پته صندلى و كيف زمستانك ما
نمك خوان وطن ، ديده شان كور كند
چه بگويم كه شكستند نمكدانك ما
فارغ از كينه واز عقده وازدردوالم
چقدر لطف و صفا بود، به دورانك ما
هردم از كوه خرابات صدا بود بلند
از همه نغمه سرايان غزلخوانك ما
دشمنان خاك مرا زيروزبر كرد , ولى
يك دل دوست نيآمد به پرسانك ما
ميله هاي گل نارنج ، زيادم نرود
ساز و آواز ، بر گوشه لغمانك ما
موتر و بايسكل و اسپ و كراچى همه سو
چه جمع جوش ، به بازار خيابانك ما
فرش از لإله وگل بود ز خيرات بهار
كوه گك و دره گك و دشت و بيابانك ما
ميله بود به هر باغ و به هر عيد و برات
قرغه و بابر و استالف و پروانك ما
من ندانم كه در آن آتش بيدادچه سوخت
خانه و كوچه و پسكوچه و دالانك ما
سخن از خامه كهزاد به افسانه كشيد
غزلش غوره بدل ماند ، به ديوانك ما
شعر از زنده ياد استاد يوسف كهزاد
جاده و شهرنو و آن پل لرزانك ما
با رفيقان شب مهتاب ز يادم نرود
تا و بالا شدن تپه پغمانك ما
دلم از بى وطنى، پشت خودم مى سوزد
كه چه بازيچه شده ، خاك غريبانك ما
حرص دنيا چقدر خاطره ها داد به باد
چشن آزادي و شب هاى چراغانك ما
خوش هـوا بود به آن شاعر حماسه سرا
تخت رستم به سر كوه سمنگانك ما
ما به اين مردم دنياى گرسنه چه كنيم
دست هر دزد فتاده به ، گريبانك ما
با يكى كأسه شوربا و دو سه نان فطير
هرچه ميشد بخدا ، عزت مهمانك ما
ياد لاندى پلو و قصه و افسانه بخير
پته صندلى و كيف زمستانك ما
نمك خوان وطن ، ديده شان كور كند
چه بگويم كه شكستند نمكدانك ما
فارغ از كينه واز عقده وازدردوالم
چقدر لطف و صفا بود، به دورانك ما
هردم از كوه خرابات صدا بود بلند
از همه نغمه سرايان غزلخوانك ما
دشمنان خاك مرا زيروزبر كرد , ولى
يك دل دوست نيآمد به پرسانك ما
ميله هاي گل نارنج ، زيادم نرود
ساز و آواز ، بر گوشه لغمانك ما
موتر و بايسكل و اسپ و كراچى همه سو
چه جمع جوش ، به بازار خيابانك ما
فرش از لإله وگل بود ز خيرات بهار
كوه گك و دره گك و دشت و بيابانك ما
ميله بود به هر باغ و به هر عيد و برات
قرغه و بابر و استالف و پروانك ما
من ندانم كه در آن آتش بيدادچه سوخت
خانه و كوچه و پسكوچه و دالانك ما
سخن از خامه كهزاد به افسانه كشيد
غزلش غوره بدل ماند ، به ديوانك ما
شعر از زنده ياد استاد يوسف كهزاد