بخش چهارم محفل سالکان

درمحضرمیرزا عبد القادر بیدل

سروده ای از داکتر رووف روشان

نسیم عطر آ گینی‌ برویم وزید بیدارم کرد

روشنایی‌ صبح کابل هوشیارم کرد

احساس صلح و آرامش میکردم

در خیالم با رامشگران رامش میکردم

بر رخسارم اشک خشکیده بود

بر حواسم آرامش دویده بود

خاموشی‌ بود در سپیده دم

دگر با مولانا نبودم همدم

نالهٔ آبشار را نمی‌ شنیدم

ضربهٔ دلم را در سینه نمی‌فهمیدم

نسیم خنک مژه های مرا باز میکرد

وز وز موزون آن با گوشم نیاز و راز میکرد

می‌ فهمیدم از سفری دراز

بر گشته ام بدون نشیب وفراز

من از سماع برگشته بودم

همراه با مولانا جهان نا مریی‌ را دیده بودم

از ابهت آن جهان میلرزیدم

اما در خیال بطرفش میلغزیدم

آنگاه دیدم کنار تپه ایستاده ام

به وادی نظر انداخته ام

اشتران بلخی‌ سپید دو کوهانه را عده ای ساربان

محمل میبستند در کاروان

مهمانان من عزم برگشت داشتند

جهت وداع دست در دست داشتند

باربد و نکیسا ساز ها را بسته بودند

عود و قانون بدست انتظار نشسته بودند

ازان میان در بلندی تپه

مهمانی‌ را دیدم قد راست ایستاده

ورا پیکری بود بلند قامت

قوی اندام پر جسامت

آدمی‌ برلاسی‌

با دیوانی‌ قطور از اشعار دری

او هنوز بارش را نه بسته بود

نه بیدار بیدار، نه خسته بود

نگاهش عمیق، آرام

حواسش مطیع در لگام

در اندیشه ای ژرف

بازی میکرد با کلمه ها حرف به حرف

نگاهش همزمان به گذشته و حال و آینده

دیدگاهش به ماضی‌ و حال و آینده و پاینده

از قامتش عطر دیار هند میبارید

به قریحه اش زبان دری مینازید

میشناختم پدرش از بلخ مولانا بود

و مولدش هند پر از راز ها و رمز ها بود

میراث سنایی‌ بر دوشش

حکمت های صوفیانه در خروشش

پویندهٔ راه مولانا

از زمین تا به عرش معلا

دران صبحی‌ که لاله

صبوحی‌‌ حلاله میکرد در پیاله

که به گفتهٔ صایب"مژگان هر خار"-

ناخن بر دل گل میزد تا شود بیدار

که نسیم با دامن گلاب بازی میکرد

که نگهت در رگ گل عشوه سازی میکرد

نزدیکش رفتم سلام کردم

چنانکه بایدورا احترام کردم

گفتم ای مهمان بزگوار

ای اعجوبهٔ ادب روزگار

ای صوفی‌ ای شا عر

ای مرد اندیشمند، ای متفکر

ای همزبان، ای بیدل

برای برگشت عجله را بهل

مرا مرهون سپاس کردی

غریبخانه ام را پر از احساس کردی

گفت: ای میزبان، ای مرد کابل

مرا خوش آمد حرف هایت در تامل

من از تو خورسندم

مرا جایی‌ فراخواندی که به آن دلبندم

من از تو امتنان دارم

و من این گمان دارم

که در دیار تو

مرا میشاسند در هر سو

سید داوود حسینی‌

از اساتید کابلی‌

گمان مدلل میبرد که بقایای جسم من

در کابل کرده است مدفن

در قریهٔ چغتایی‌ ها

در زمین خواجه روا شی‌ ها

میخندید که گفت من که زنده نبودم

ازیرو خود بیخبرم از هست و بودم

از لطف سخنش متحسس شدم

اندر خاطره هایم متجسس شدم

نویسندهٔ توانای تاجک به دادم آمد

گفته های صدرالدین عینی‌ بیادم آمد

میگفت دوستی‌ بیدل در دل تاجکان دهقان

چنان است که بیدل میخوانند شخم زنان

آنگاه دیدم

از قرینه ها فهمیدم

که نسیم عطر آگین وخوش صبح کابل

یادبادتفتناک دهلی‌ و پتنه را از فکرش میکرد زایل

بمن نگاه کرد

و چنین تمنا کرد:

گفت: کوی چغتایی‌ ها در کجاست؟

که این نام منسوب به ماست

گفتم در شمال شرق کابل

روستای است همچون گل

به نام پای مینار

مدفن شیخی‌ کامل از انصار

آنجا را خواجه رواش گویند

کراماتش را فاش گویند

باز خندید و گفت: اکنون یاران در شتابند

سوی منازل خویش می‌ تازند

گاهی‌ دگر میخواهم مرا آنجا بری

که میگویند مدفنم آنجاست نشانم دهی‌

باز گفت:

کف خاکسترم بشگاف و داغدل تماشا کن

چراغ لا لهٔ در رهن مهتاب و سمن دارم

گفتم: مهمان عزیز امر از تو از من اطاعت

هر گاه که خواهی‌ از من بینی ‌اجابت

ولی‌ اکنون پیش از آنکه در راه شوی

با کا روان اشتران سپید همراه شوی

دست و پا به سفر برگشت بیا زی‌

میخواهم مرا چند سخن بیاموزی

من سفر های زیاد و درازی

در آثار تو کرده ام روزگاری

من دیوان بزرگ صد هزار بیتهٔ ترا

کناره ها و کنایه های نوشتهٔ ترا

دیده ام یا خوانده ام

و بر دل نشاند ه ام

من آثار و اشعار ترا چون عرفان، طور معرفت

محیط اعظم، چهار عنصر، طلسم حیرت

فرسنامه و فیلنامهٔ ترا

ر با عیات صوفیانهٔ ترا

قصاید و مرکبات ترا

رقعات و قطعات ترا

خوانده ام یا دیده ام

حتی‌ بر دیده گذاشته ام

چه بسا ساعاتی‌ که پی‌ کرده ام

راهای دشواری را طی‌ کرده ام

تا معمای گفتار ترا

تا عقده های مشکل آثار ترا

بزعم خویش گشوده باشم

فهم معانی‌ را از تو آ موخته باشم

دریافته ام فهم گفته های تو

میسر نیست جز آشنایی‌ با باورهای تو

و تو مردی هستی‌

که از زمانه به زمانه می‌ جستی‌

گذشته و حال را می‌ یافتی‌

و آینده را میکافتی‌

قدم از عصر خود فراتر میگذاشتی‌

اندیشه را در سیر تطور میگماشتی‌

روزانه هزار کمان میکشیدی

و هزار خیال میپروردی

با چه هنر با چه نازک خیالی‌

با چه مهارت با چه زیبایی‌

خندید و گفت:

نازکحیالی‌ از امتیازات سبک هند است

ولی‌ من نازکحیالی‌ را در ترکیب الفاظ آزموده ام

و معانی‌ را دران پیچیده ام

بلکه در ورای خیالات و اوهام پالیده ام

مگر نیست که گفته ام

''کوهم و کتل دارم"؟

برای فهم آثار من باید در تصوف اندیشه کرد

سیر در مفاهیم تصوف و اصطلاحات صوفیانه کرد

وحدت وجود را دریافت

به درک تقدس ذات شتافت

از کثرت به وحدت گرایید

از وحدت کثرت را پایید

آفتاب تابان ذات اقدس را

روشنایی‌ زیبای وحدت مقدس را

به جان و روان خود بتابانید

اگر رهرو راه پاکانید

آنگاه خواهید دید در دل ذره جهانی‌ است

درورای جهان ظاهر دنیای نهانی‌ است

و آن جهان و هر چه بسته است به آن

از همان وحدت مطلق است نمایان

ولی‌ انسان را گذاشته اند در دنیای کثرت

که دران بزید از بدی ها بگیرد عبرت

و آن هستهٔ وحدت را در قلب فرود آورد

پاس دارد، سپاس دارد ، در تمنا و درود آورد

در آثار من مباحثی‌ است از:

وحدت و کثرت

هیولا و صورت

جوهر و عرض، ممکن و واجب

قدیم و حادث، تنزیه و تشبیه

اطلاق و تعین

وجود و عدم

آنگاه این بیت را خواند:

سیر معنی‌ از خم و پیچ عبارت غافل است

قا صد ملک تقدس رنج آب و گل نبرد

گفتم شاعر مبتکر

مهمان عزیز ومتفکر

به من از فلسفهٔ وجود بگو:

گفت به این ابیات من گوش فرا ده که

در مورد صبح فطرت سروده ام:

آهی‌ به هوا چتر زد و چرخ برین شد

داغی‌ به غبار الم آسود و زمین شد

بشکست طلسم دل و زد کوس محبت

پاشید غبار نفس و آه حزین شد

نظاره به صورت زد و نیرنگ همان ریخت

اندیشه به معنی‌ نظری کرد و یقین شد

آن آینه کز عرض صفا نیز حیا داشت،

تا چشم کشودیم، پریخانهٔ چین شد

غفلت چه فسون خواند که در خلوت تحقیق

برگشت نگاهم ز خود و آینه بین شد

گل کرد ز مسجودی من سجده فروشی‌

یعنی‌ چو هلالم خم محراب، جبین شد

وقت است که بر بی‌ کسی‌ عشق بگرییم

کا ین شعله ز خار و خس من خاک نشین شد

در غیب و شهادت من و معشوق همانیم

بیدل! تو بر آنی‌ که چنان بود و چنین شد.

آنگاه به کاروان نگاه کرد

وعدهٔ دیدار بفردا کرد

میرفت به کاروان بپیوندد

در قفای سنایی‌ و عطار و مولانا گام بردارد

و من قامت بلندش را

مقام ارجمندش را

میدیدم میفهمیدم

بزرگمیداشتم میستودم

تیرهای زرین خورشید

از آسمان کبود بر وادی و بر من میپاشید

درد فراق و جدایی‌ را میچشیدم

زنگ درای کاروان را میشنیدم

میدیدم کاروان از شاهرای ابریشم

به تانی‌ و شکوه میرود ز پیشم

آنگاه از بلندی یک شاخه

عندلیبی‌ دلباخته

سرودی سر داد

که مرا از دلم خبر داد

میگفت باگلی در چمنی‌

محبوبی‌ رنگین پیرهنی

ساز وآهنگ دلکش آن سرود

همیخواند نغمهٔ پدرود

فریمانت، کلیفرونیا

اسد ۱۳۹۰