Attar

 

د باری تعالی‌ په نامه

 

گرانو مشرانو، عالیقدروعالمانو، منلی‌ حاضرینو، او د نری په گوت گوت کی‌ او د ننه په سکلی‌ افغانستان کی‌ د انترنت له لیاری ددی ژوندی پروگرام محترمو لیدونکو! درود او رحمت دی وی پر تاسو، شه راغلاست، هر کله راشی‌.

تر هر حه لمری غوارم چه خپل خاص هرکلی‌ جناب استاد اسحق نگار گر ته وراندی کرم حه زمونز په افغانی‌ تولنه کی‌ یو پیاوری شخصیت دی او د یولوی آباسین او یو لوی براعظم د بری خوا دسفر نه وروسته زمونز او تاسی‌ سیمی‌ ته رسیدلی‌ دی. نن به د هغوی او د جناب داکتر روان فرهادی زمونز او تاسی‌ په جمعیت کی‌ یو پیژندل شوی حیره او د جناب انصاری صاحب د سایسته او عالمانه بیانا تو ححه مستفید شو.

زه یو حل بیا د سنایی‌ غزنوی د تولنیز‌ او فرهنگی‌ اریکو بنست ته خپل د زره له کومی‌ مبارکی‌ وراندی کوم چه دا غونده یی‌ د تصوف یو بل اهم شخصیت شیخ فریدالدین عطارپه باره کی‌ جوره کریده . هغه شخصیت چه خپل معنوی عشق ته خطاب ویلی‌ وو:

هرگز نشان ندادند، از کوی تو کسی را زیرا که راه کویت، اندر نشان نگنجد

آهی که عاشقانت، از حلق جان برآرند هم در زمان نیاید، هم در مکان نگنجد

زما عرایض ستاسی‌ حضور ته په ابتدا کی‌ اختصارا‌ ً حو کر سی‌ دی د مقدمی‌ په توگه اوهیله می‌ داده چه د شیخ عطار د ژوند او سلوک تفصیل زمونز او تاسی‌ د گرانو پوهانو د خولی‌ نه واوری. خو زه به ستاسی‌ حضورته یو لز حه په تفصیل سره دوهمه برخه د هغی‌ لیکنی‌ وراندی کرم چه لمری برخه یی‌ ما پروسز کال د محفل سالکان په نامه د سنایی‌ غزنوی د علمی‌ او ادبی‌ شخصیت د تجلیل په غونده کی‌ وراندی کری وو. د لیکنی‌ لمری برخه خو هغه وخت پای ته رسیدلی‌ وه چه زما عرایض زما د میلمنو له خوا چه د تصوف او د دری ادب پیاوری مشران وو په چوپتیا سره بدرگه شوی وو . د لیکنی‌آخری کلمات دمیلمنو په هکله که مو په یاد وی دا وو:

خاموش شدند

خموشی‌ پیشه کردند

درخاموشی‌کارانسان نوین را

به انسان نوین وا گذاشتند

عاقبت را به تمنی‌ گذاشتند

پس له لز حه حند نه :

غونده په ختمیدو شوه د ننه په حجره کی‌ او پسی‌ په اوزدیدو شوه د باندی په بنچه کی‌

زما میلمانه دباندی باغچی‌ ته لارل چه زما د غرنی‌ تاتوبی‌ د گلانو او طبیعت ححه خوند واخلی‌. د محفل سالکان دوهمه برخه د همدی حای نه پیل کیزی:

بخش دوم محفل سالکان

چنانکه رسم زمانه اینست

و رواجی‌ جاودانه اینست

هیچ حادثی‌ ابدی نمیماند

درین دارفناهیچ حالتی‌ دایمی‌ نمیماند

خاموشی‌ دوام نداشت

آرامی‌ فرجام نداشت

محفل دوباره بجوش آمد

قیل و قال به خروش آمد

ادیبان، صوفیان دانشمند

به جدل پراختند سودمند

مرا، بیرون- سرا

باغچه ای بود زیبا

پغمان وار، روییده بر تپهٔ بلندی

با نسیم خوش ورایحهٔ دلپسندی

گسترده نز د یک به آسمان

نزدیک به ماهتاب به ستارگان

نزد یک به نا هید به پروین

دورازدسایس زندگانی و تفتین

با چمن ها و درختستانها

با گلشن هایی‌ ازگلستانها

ورا بود چمن اندرچمن

گل ، یاسمن و نسترن

گلا ب ها ی ا صیل رنگ رنگ

نازک وشفاف چون شیشه درسنگ

چو ن در سرا خا مو شی‌ سر آمد

در بیرون-سرانوبت تفریح دگرآمد

مغبچگان را گفتم مهمانان را فراخوانند

بزرگواران را به بیرون- سرا خوانند

که ازهوای صاف کوهستان

در ایشان از نو بد مد جان

دران شب، ماهتابی‌ بالغ و رسیده

چشم دوخته بود بر باغ و باغچه

روشنا یی‌ اش بر چمن و اشجار تابیده

بر باغ و چمن شیرهٔ شیری نور پاشیده

نسیم با نگهت گل بازی میکرد

بردوشیزگان باغ دست درازی میکرد

گاه دامن گلاب را میچید

گاه یخن غنچه را میدرید

برگ گل ازحیا درعرق شبنم رومیشست

یا در پناه کا سبرگ ها آبرو میجست

مهما نان بزرگان هم خوش هم خندان

برسبزهٔ ترقدم میگذاشتند آهسته و آسان

یکی‌ در پا ی پنجه چنا ر کهن

دیگری پهلوی گلاب دریده پیرهن

سومی‌ چشم به ما هتا ب

ودگردل برآسمان و برآب

دیگران حلقه بدور باربد و نکیسا

دل بستهٔ آهنگ های خوش وزیبا

میان مید ا نی ‌ فرشید ه ا زسنگ

فواره هایی‌ آب میپاشیدند به هررنگ

تندیس هایی‌ از اسپان سرکش و مست

بدورفواره ها مینمودنددرخیزودرجست

نزد یک گلشنی‌ ازگلان شب بو

فریدالدین ابوحامدعطارنشسته بود نیکو

مرا بخود عطرشب بو کشید

رایحه اش را دماغم بو کشید

نزدیک شدم اظهارسلام ورحمت کردم

ا تحاف ا خلا ص و محبت کردم

پیشترک رفتم گفتم

ای جار ‌‌ذو القربی‌

گفت نگو که نه بیگانه ام

نه همسایه ام

خودی هستم درین دیار پرهنگامه

خراسانی‌ هستم، نیشاپوری هستم

همدل وهمزبان سنایی‌ ام

مسلمان دل و جا نی‌ ام

چه پروا که خراسانی‌ خاوری باشم

چون‌ کابلی‌ یا زابلی‌ یا غزنوی

یا باختری باشم

چون نیشاپوری یا زاهدانی‌

یا مر کزی باشم چون هراتی‌

یا شمالی‌‌ باشم چون ماورا النهری

گفتم ازتومنت دارم راه درازآمدی

به کلبهٔ من فراز آمدی

خوش آمدی درمنزلگهٔ صوفیان

در سرزمین پر فسا نهٔ افغان

ای مهمان نگاه کن به این کوهستا ن بلند

و یاد آوراز قصهٔ دلیران و شاهان ارجمند

از بلندیهایهمین کوها سیمرغ افسانوی

زال پور سام را پذ یرفت به فرزندی

درهمین وادی رودابه مشکین کاکل

دخت سیاه چشم مهراب، شاه کابل

زال سپید یال را همسرشد

و رستم یل یلان رامادر شد

از همین مرز و بو م ا سطو ره ساز

داستانها شد برزبان شاعران قصه پرداز

اما امشب میخواهم کناراین گلشن شب بو

از تو بپرسم چند راز از راز ها ی مگو

داروسازی بر دل بیمارم داروبیفشان

عطاری برروح نا قرارم عطر بپاشان

شنیدم صد و هشتاد اثردرنظم و نثرداری

چهل تای آن را در شعر های نغز داری

شنیدم میگفتی‌ رجعت روان به اصل آن‌

میسر است حتی‌ در همین جهان

ولی‌ از راه تزکیهٔ نفس اندرونی‌

و پالایش دل برای حصول نوریزدانی‌

(به اجازهٔ شما میخواهم این باور عطار را به کلمات ساده تری به عرض برسانم: ما مسلمانها با ایمان به همه ارشادات ذات اقدس و منجمله به این اصل قرانی‌ یعنی‌ انا لله و انا الیه راجعون به این باوریم که در ختم زندگی‌ درین دار فانی‌ روح ما ازجسم جدا شده و در جهان دگر که همان عقبی‌ باشد به شرط نیکی‌ و نیکوکاری بهاصل خود وصل میشود. وصل به اصل هدف و غایهٔ نهایی‌ زندگانی‌ ماست. بیاد داریم که مولانا میگفت: هرکسی‌ کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش. صوفیان و بالاخص عطار به این عقیده اند که برای حصول این مامول ضرور نیست تا رسیدن به جهان دیگر انتظار بکشیم بلکه این کار در همین جهان میسر است مشروط بر پیروی از طریقه های صوفیه چون تزکیهٔ نفس اندرونی‌. داستانهایی‌ در مورد خارقه های که از اولیا دیده اند تا اندازه ای این اصل را تشریح میتواند کرد . در ثقافت مردمان دیگر و صوفیان ادیان دیگر نیز به همین اصل اشاراتی‌ بعمل آمده است ، منجمله در باور قبایلی‌ از مردمان سرخپوست امریکای شمالی‌. مولاناو بعد ازو بیدل همچنان عقیده دارند که پاکترین عضو بدن انسان دل اوست و دل پاک میتواند جایگاه ذات اقدس لایزال باشد. مولانا درکلیات شمس در جستجوی حق به هر جا سر میزند و در اخیر میگوید:

نگه کردم اندر دل خویشتن

دران جاش دیدم دگر جا نبود

مولانا درین غزل این حدیث قدسی‌ را برای تجلی‌ خدای بی‌ چند و چون به زیبایی‌ خاصی‌ آورده است: و اینست آن حدیث:

لا یسعنی‌ ارضی‌ و لا سمایی‌ ولکن یسعنی‌ قلب المومن. یعنی‌ زمین من و آسمان من پهنای گنجایش مرا ندارند، تنها دل مسلمان است که گنجایش مرا دارد.

و اینست اصل تصوف عطار. بر گردیم به محفل سالکان جایکه خطاب به عطار می‌گفتم:)

بمن بازگو قصهٔ مسکین را

آن درویش کاسه چوبین را

که چون ترابکاردنیاسخت مشغول یافت

پرسید چگونه راه به خدا خواهی یافت‌

و تو گفتی‌ ای د ر و یش

تو چگونه میروی ازخویش

و ا و آ نگا ه چه خوش چه آسا ن

کاسه نهاد زیرسروجان داد به جانان

و تو ا و را نظا ره کرد ی

و با جان ودلت استخاره کردی

و ا زا ن پس تصو ف پیشه کردی

درکنه ذات ماده ومعنی اندیشه کردی

جانت به شور آمد

روانت به تور آمد

طیو ر را بها نه کردی

معجزات سلیمان راافسانه کردی

به من از سیمرغ بگو واز هد هد

به من از سی‌ مرغ بگو وازتعهد

(برای تصریح نامهای این دو پرنده قابل یاداوری میدانم که هدهد پرنده ایست به اندازهٔ فاخته که در قران پاک ازان بارتباط موقفش در دربار سلیمان پیغمبر ذکر رفته است. این پرنده در حیطهٔ کابل بنام محلی‌ اوتوتک شهرت دارد و در روستای ما در چپرهار ننگرهار بنام ملا چرگک یاد میشود که اسم بی‌ مسمایی‌ هم نیست چون تاج باریکی‌ که بر سر دارد شباهت زیادی به لنگی‌ نازک تازه ملا های جوان در منطقه دارد. و سیمرغ هم همان مرغ افسانوی است که در ادبیات ما مکررا به آن اشاره رفته است. بر گردیم به محفل سالکان: )

پیر نیشا پو ر نظر بر من د وخته بود

ولی‌ دراندرون خویش با خود آمیخته بود

سر بلند کرد و گفت ای مرد کابلی‌

نکند را هروی د ر راه تکاملی‌

گاه گمان کردم ازعهدعتیق یا ازبابلی‌

میبینم صاحب سمع و صبر و تحملی‌

در حیرتم کردی اندر سرا

آنگاه که سخن ناب آوردی

سوا لهای کم جواب آوردی‌

ما را به عصرخو د به شتاب آوردی

ازتکنالوژی مثالهایی‌ ازکتاب آوردی

باخود گفتیم ازعصرما نیستی‌

مگر مینمایی‌ که با ما زیستی‌

و حال ما را به عصر خویش فرا میخوانی‌

و ازما چاره های بی‌ چون و چرا میخواهی‌

بلی‌، سالها با طیور آمیختم

اندیشه رابربال طیورآویختم

مرا این اندیشه بود

که جهانی‌ که با حواس خود ادراک می ‌کنیم

و ظاهرش را درنظرپاک می‌کنیم

وهم است، وخیال بیباک می‌ کنیم

مگر آنگاه که باطن اشیا را توانیم دید

اصل “همه یک” را خواهیم فهمید

در پی‌ این حقیقت در پی‌ این ا ندیشه

مرغان را به مجلس آوردم ازهربیشه

گفتند ما را شاهی باید

که ما را راه نماید

از هر قوم و قبیل پرنده دیدم

همه را درپی‌ شاه جوینده دیدم

چون طوطی‌ که به شاعرمدیحه سرامیماند

چون طاوس که به نمایندهٔ پاد شاه میماند

لاشخوار که نمونهٔ کهنه پرستی‌ است

و هد هد که مانندهٔ شیخ عرفانی‌ است

و مرغان دیگر

سیمرغ افسانوی را پذ یرفتند شاه باشد

پی اش روانه کوه قاف شدند که آگاه باشد

اما در راه بسیاری ازیشان افتادند از پر و پا

یا از دیگران جدا، تنها سی‌ مرغ ماند پا برجا

آنگاه در آیینهٔ حقیقت دیدند خود را

بهحساب شمردند خود را وهد هد را

دیدند خود سی‌ مرغ اند

یعنی‌ که خود شاه اند

خود را یافتند خدا را یافتند آنگاه

در خویش ودرمیانهٔ شام و پگاه

گفتم ای مهمان خراسانی‌ وعزیز

درعصرمن که نه خسرواست نی‌ پرویز

در سال عیسایی‌ هزار و نه صد و هفتاد

مردغربی‌ ای بنام ریچارد باک بفکرافتاد

کتابی‌ ازمرغان بو تیمار به با زار آورد

ودران آن مرغان دریایی را بپرواز آورد

( برای تصریح نام پرندهٔ بو تیمار به عرض برسانم که این مرغ از جملهٔ مرغان دریایی‌ بوده در حوالی‌ سواحل و دریا زندگی‌ میکند. در زبان انگلیسی‌ آنرا

seagull

میگویند‌. افواه است که این مرغ که برنگ سفید یا خاکستری و به اندازهٔ زاغ میباشد در ختم زندگی‌ خود تشنه میمیرد، چون میترسد اگر از دریا آب بنوشد دریا خشک خواهد شد. کتابی‌ که به آن اشاره رفت در ابتدا بنام

Jonathan Livingston Seagull

نشر شد و بزودی در لست پر فروشترین کتاب ها درامد. همچنان به خاطر عمق فلسفی‌ آن ازان درامه ها ساختند و بروی صحنه تمثیل کردند. علاوتا ازان فلمی‌ هم تهیه دیده به نمایش گذاشتند. حال برگردیم به قصهٔ خویش: عرض کردم که کتابی‌ از مرغان بو تیمار به بازار آورد و دران آن مرغان دریایی‌ را بپرواز آورد:)

 

اما هیچکس مصورواقعی‌ ‌آنرا

که صوفی‌ ایست خراسانی

و عطاری است نیشا پوری

بتذ کارنمیاردهرچندکه میجویی‌

 

حاشا از استعمار کهنه و نو

که افتخاروعلم مرد مرا نیز

میگیرند به گرو

 

و وا اسفا بر خوا بید گانی‌ چون ما

که گنجینه های علوی علمی‌ خود را

 

فر اموش می‌کنیم

پس گوش می‌کنیم

 

و د یگرا ن علم ما را پا لش میکنند

بکارمیبرندودوباره برما سفارش میکنند

 

و تو ای مرد بزرگ

صاحب فلسفه ای سترگ

 

راه تحقیق را کشودی

و حقیقت را وانمودی

 

مراتب موجودات را شمردی

و ازارکان نام بردی و گفتی‌:

 

ارکان، معادن، نبات و حیوان

انسان وانبیاومحمد ازپیامبران

 

ای مهمان! مولانا فاتح شهرهای معانی‌

یکروز طعنه ام داد اینچنانی‌ :

 

”هفت شهرعشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم”

 

گفتم: ای شیخ عرفانی‌آن شهرها کدامند؟

چه چیزها ما را به آنها میرسانند؟

 

عطا ر مهمان نیشا پوری

باردگرعجب کردبرمن کابلی‌

 

گفت قصه دراز است وقت تو ست کوتاه

شایدمرا سخن به اختصار آورم یا به ایما

 

آنها هفت وادی اند به این نامها:

طلب، عشق، معرفت، استغنا،

توحید ، حیرت ، و فقر و فنا

 

آنگاه به کلام خود چنین گفت:

 

“گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی‌ هفت وادی درگه است

 

هست وادی طلب آغاز کار

وادیعشق است ازان پس، بی‌ کنار

 

پس سیم وادی است آن معرفت

پس چهارم وادی استغنا صفت

 

هست پنجم وادی توحید پاک

پس ششم وادی حیرت صعبناک

 

هفتمین وادی فقر ا ست و فنا

بعد ازین روی روش نبود تو را

 

در کشش افتی‌ روش گم گرددت

گر بود یک قطره قلزم گرددت”

 

گفت ازهروادی به بیتی‌ کفایت کنم

تا از هر کدام برایت روایت کنم:

 

(شیخ عطار هفت وادی را به تفصیل لازم شرح داده است که من صرف بیت آغازینهٔ هر کدام را خدمت شما نقل می‌کنم باشد برای شما در مورد هر کدام مفکوره ای بدهد. برگردیم به اصل موضوع:)

 

آنگاه به کلام خود گفت:

 

“چون فرود آیی‌ به وادی طلب

پیشت آید هر زمانی‌ صد تعب

 

بعد ازین وادی عشق آید پدید

غرق آتش شد کسی‌ کانجا رسید

 

بعد ازان بنما ید ت پیش نظر

معرفت را وادیی ‌بی‌ پا و سر

 

بعد ا زین وادی توحید آید ت

منزل تفرید و تجرید آید ت

 

بعد ازین وادی حیرت آیدت

کار دایم درد و حسرت آیدت

 

بعد ازین وادی فقر است و فنا

کی‌ بود اینجا سخن گفتن روا”

 

گفتم مولانا چه راست میگفت

حقیقت را بی‌ کم و کاست میگفت

 

من خود م گم گشتهٔ وادی های تو

آرزو مند وصل میعاد گاهای تو

 

ترسم اندر خم کوچه ها من گم شوم

مورد استهزا سالکان یا مردم شوم

 

باز گفتم ای شیخ فرهیخته

زمان من و ترا از هم جدا جدا انگیخته

 

عصر من و عصر تو از هم متمایز اند

سوالات من و تو در مورد حقیقت هردو جایز اند

 

هردو تشنه ایم برای معنی‌

هردو سرگشته ایم درین بید ا

 

برای تو آسانتر بود خود را از اندیشه وارهانی‌

دست بدامن ادب و تقوا برانی‌

 

معرفت امروز توام است با سریعترین گام ها

در راستای تکنالوژی و علوم به تفصیل و بی‌ استثنا

 

ولی‌ باطن انسان همان است که بود

و در انتظارجلوگیری از سقوط

 

نفس سرکش آدمی‌ نیاز به مهار کردن دارد

اخلاق نو نیاز به توافق روحی‌ و روحانی‌ با بدن دارد

 

جامعهٔ ما امروز نیاز به تصوف و ادب نوین دارد

انسان محتاج به هدایت زیر نور انسانیت پرتمین دارد

 

ما نیاز به عطارهای نو مولاناهای نو

و سنایی‌ های نوین داریم

 

که معرفتی‌ را که از شما آموخته اند

به عصر نو قرین آورند

 

ارزورا از آسمان ها

به زمین آورند

 

گفت ای راهرو راه دشوار

من با تو ام در یک قرار

 

نترس ولی‌ ا ستقا مت پیشه کن

درکنه ماده ومعنی‌ اندیشه کن

 

میبینم د ر سینه ات عشق میجو شد

عشق راه خودمی‌ یابد ازیرامیخروشد

 

گفت اکنون بد یدار سنایی میروم

اجازتم ده برای بحث معانی‌ میروم

 

گفتم د و لمحهٔ د یگر پیشم بمان

پاسخ دو پرسش دیگرم را کن عیان

 

برایم ازمعذرت بلبل بگوکه ایستا د ازسفر

نرفت جانب سیمرغ افسانوی بلند پرواز گر

 

زان معذرتش پیش هد هد قصه کن

گلهای زیبا از باغ بلبل دسته کن

 

بعد ازان باز گو کزین دار فنا

چگونه گشتی ‌راهی ‌ دا ر بقا

 

از ورای عطر شب بوخند یدو گفت

میزبا نا از تو چیزی نتوا نم نهفت

 

چند بیتی ‌از حکایت بلبل با ختصار آورم

قصه ای ازعشق بلبل با گل به گفتار آورم

 

( بار دگر خود را مجبور می‌ یابم تصریح نمایم که شیخ عطار حکایت مرغانی‌ را که از رفتن یا ادامهٔ سفر جانب سیمرغ معذرت هایی‌ آوردند جدا جدا به نظم آورده است. حکایت بلبل مشهورترین آنهاست. نظر به کمبود وقت من صرف چند بیتی‌ ازین حکایت شیرین را برای شما نقل کرده ام. )

 

” بلبل شیدا در امد مست مست

درکمالعشق نه نیست ونه هست

 

معنیی‌ در هر هزار آواز داشت

زیرهر معنی‌ جهانی‌ راز داشت

 

گفت برمن ختم شد اسرارعشق

جملهٔ شب می ‌کنم تکرار عشق

 

زاری اندر نی‌ ز گفتا ر منست

زیر چنگ ا ز نا لهٔ زار منست

 

عشق چون برجان من زورآورد

همچو دریا جان من شور آورد

 

طاقت سیمرغ ندارد بلبلی‌

بلبلی

را بس بود عشق گلی‌

 

چون بود صد برگ دلدار مرا

کی‌ بود بی‌ برگیی‌ کار مرا

 

چون ززیرپرده گل حاضر شود

خنده بر روی منش ظاهر شود

 

( یعنی‌ وقتی‌ گل میشگفد گویی‌ میخندد و بلبل آن را هدیه ای برای خویش تلقی‌ میکند)

 

کی‌ توا ند بلبل یک شبی‌

خالی‌ ازعشق چنان خندان لبی‌”

 

و باز گفت و اینست قصهٔ آغا ز سفرم

درفرجام هفتاد و پنج سال زندگی‌ بارورم

 

در غا یلهٔ مغل سپاهی‌ ای اسیرم کرد

شمشیرکشید وقصد زندگی‌ پر‌تاثیرم کرد

 

یکی‌ از جمعیت پیش آمد و گفت

او را نکش هزاردرهمت بدهم نه به مفت

 

گفتم مفروش که ازین زیاده دهندت

ساعتی‌ شد مردی دگر آمد و گفت

 

او را نکش جوالی‌ کاه برای اسپت بدهم

گفتم بفروش که ازین بیشتر نمی‌ ارزم

 

سپاهی‌ خشم گرفت

شمشیر پیش چشم گرفت

 

آ نگا ه د یدم در راه دار بقایم

سرازتن جدایم شهید راه وفایم

 

آنگاه شیخ عطار گفت:

میزبانا! دولمحه ات سرآمد

سو ا لا تت را ثمر آمد

 

اکنون ازت اجازت میخواهم

تا گاه دگر رخصت میخواهم

 

ازیرا که سنایی‌ در انتظار است

اورا با من و مرا با او کارست

 

میرفت و روشنایی‌ شیری ماهتاب

زرسپید میپاشید درپی اش چون الماس برآب

 

و نسیم  ببازی بازی لبان معطر گل را میبوسید

وعرق شرم شبنم راازرخسارگل برچمن میپا شید

 

باخود گفتم کاش امشب نیشاپوری دگر

عمرخیمه گرعالم ریاضی‌ ونجوم وهنر

 

هم ا ینجا با ما میبود

تا زیراین خیمهٔ کبود

 

کوا کبش را میشمرد یا میستود

ناهید را به خنیاگری می آزمود

 

و عطا رد را میفرمود

تامراقلم میداد ونویسندگی‌ می‌ نمود

 

ایا حضار کرام! بر شما برای حسن ختام

ازمن تهنیت باد وسپاس وشکران ودرود

 

په دیره مینه او مننه مع السلام

داکتر روف روشان این بیانیهٔ خود را بروز 25 ماه اپریل 2010 در سالون مشن پرادیز شهر هیوارد کلیفورنیا در مجمع بزرگی‌ از خبرگان افغانی‌ ایراد کرد.

CategoriesUncategorized