جادهٔ عشق

جادهٔ عشق

اثر داکتر ر ؤ ف روشان

از بلندی های هندوکش

به انسان نظر کردم

درو هر چیز دیدم

و هیچ

از پایانی‌ های نزدیک دریا

او را دیدم

درو بسیار چیز ها دیدم

و هیچ

انسان را از همه جا دیدم

سرور خلقت

سردار خلایق

صاحب اندیشه و تفکر

انسان را همچنان دیدم

آلوده و ظالم

خود خواه و خود پرست

همره و همراز شیطان

در پیمان اهریمن

ازبلندی های هندوکش

هر دو روی انسان را نظاره کردم

به او که فرشته را میمانست گرویدم

و ازو که شیطان را میمانست فراری شدم

گاهی‌ که برتر از فرشته بود

او را غرق در گل های بهاری

در گلستان ها

میان شقایق و عطر ها

در بهشت دیدم

گاهی‌ که در پی‌ اهریمن میرفت

او را در لجنزار دیدم

در خرابه های جنگ

با دستان غرقه به خون

الوده به شرارت

الوده به نفرت

غرق در گناه

سرگشته و تباه

سر دوراهی‌ ازو پرسیدم

کدام را بر میکزینی‌؟

به چشمان عاشق پیشه ام نگاه کرد

هیچ نگفت

ومن به راه عشق رفتم

که بدیار صلح و روشنایی‌ میرود

اسد ۱۳۸۹

فریمانت، کلیفورنیا

 

 

 

 

 

 

خندهٔ رعد

خندهٔ رعد

اثر داکتر رؤ ف روشان

‌آنروز آسمان گریه میکرد

در دل من گریه میکرد

و رعد می‌ خندید

بر دل من می‌ خندید

 برق می‌ درخشید

در دل من میدرخشید

و ابرها پاره میشدند

و از ورای آنها

رنگ آبی‌ تبسم میکرد

بر دل من تبسم میکرد

و رعد باز میخندید

بر من و بر دل من

و باد در گوشم میگفت

ابر و باد و برق و باران

در بیکرانهٔ کاینات هیچند

چون زندگانی‌

چون غم

چون شادمانی‌

چون ظلم

چون غارت

چون وحشت

چون دهشت

چون انسان

نا سپاس، نا فرمان

پس تا هستی‌

و زمان را می‌شناسی‌

با مروت، با مهربانی‌ و با صلح بخند

بخند که یکروز نه تو خواهی‌ بود

و نه زمین و زمان

نی‌ ابر و نه باد و باران

و رعد نخواهد خندید

اسد ۱۳۸۹

فریمانت، کلیفورنیا

 

 

 

 

رقص جنون

رقص جنون

اثر داکتر رووف روشان

در خراب آبادجنون دیوانه میرقصم

بیاد نرگس مستی‌ مستانه میرقصم

شمیم مست هستم در رگ گل

چو بر لب گلبرگ شامیانه میرقصم

جنون من جواب ظلم بد اخترم نیست

از آنروگهگهی‌ چون مردم فرزانه میرقصم

ز شبگردیهای جنون آمیز چو برگردم

از سر کویچه تا پای آستانه میرقصم

من آن ولگردم که در تاریک شبها

گهی‌ ازخشم و گاه دوستانه میرقصم

قصور جنونم را نپایید مستان

که من گاه خوب و گهی‌ ناشیانه میرقصم

نمود رقص من عرض حال عاشقان است

اگر مست از می‌ و نی‌، صوفیانه میرقصم

باعدم نزدیکی‌ ای دارم بهر حال

که با شمع در باد چون پروانه میرقصم

سرطان ۱۳۸۹

فریمانت، کلیفورنیا

 

 

 

 

 

 

 

ا

 

جا دهٔ خالی‌

 

 

جا دهٔ خالی‌

 

اثر داکتر رووف روشان

بمن گفتی‌ بیاسا

من می‌ سوختم

آسایش سوزان که دیده؟

بمن گفتی‌ صبر کن

و من نا قراری می‌ کردم

درنگ زمان که دیده؟

بمن گفتی‌خوشی‌ ها در راه اند

و من راه را پاییدم

جاده خالی‌ است

خالی‌ خالی‌

 

سرطان ۱۳۸۹

فریمانت، کلیفورنیا

 

 

سوزش ناشیانه

 

سوزش ناشیانه

 

اثر داکتر رووف روشان

مرا عدم آسایش است چون شمع

که سر تا قدم در پاسی‌‌ از شبانه میسوزم

مراد چرخ در نامرادی من است سرگردان

گویند فلک مهربان است زین فسانه میسوزم

چنان آتش بیفروخت دهر مکار

که گل در باغ و من در آشیانه میسوزم

جنون من سرکشی‌ ای دارد درین عالم

که مجنون در آتش ومن درآ تشخانه میسوزم

ز دود آه من تاریک میشود گردون

که عاشق به تمکین و من نا شیانه میسوزم

از خطا کاریهای جمع آتش در گداز است

یکی‌ در جهل میسوزد و من فرزانه میسوزم

بسوزید غم های عالم هر شب و روز

مرا قسمت همینست جاودانه میسوزم

 

سرطان ۱۳۸۹

گریمانت، کلیفورنیا

Afghanistan The Other Side of the Coin

Abstract: The recent changing of the commander at the helm of the military operations of the United States showed the world that there are problems with our war on terror in Afghanistan. Could it be that we have consistently only seen our own side of the issue paying little or no attention to the other sides that often remain hidden? This article tries to shed some light on the issue. Continue reading “Afghanistan The Other Side of the Coin”

چراغ یاد تو

چراغ یاد تو

اثر داکتر رؤف روشان

در دل شب

در دل تاریک شب

در دل تاریک شب سیاه

که سایه های اشباح به هم میامیزند

و از قعر سیاهی‌ دود تاریک

بر سیاهی‌ ، سیاهی‌ میپاشد

نور چهرهٔ پر مهر ترا

در نهانخانهٔ چشمانم بر می‌ انگیزم

دردهای شکنجه آور

که دلم را میفشرند

از تصور چراغ یاد تو

یک بیک در نا پیدا نا پدید میشوند

و سایه های سیاه شب

جای خود را در دلم به روشنایی‌ میدهند

ای روشنایی‌ زندگانی‌ من

شب های سیاه مرا روشن کن

سیاهی‌ را بزدای

تاریکی‌ را بر افگن

جوزا ۱۳۸۹

فریمانت کلیفورنیا

 

 

جنگ سالار به عقب نمی‌ بیند

 

جنگ سالار به عقب نمی‌ بیند

اثر داکتر رووف روشان

 

از چشمان سیاهش

اشک میریزد

غم میبارد

بدنش درد دارد

گرسنه است

چند بار فرشتهٔ مرگ

بدیدار او آمده است

عزیزانش را با خود برده است

اینک مردی را میبیند

که شاداب و سرشار

خنده کنان می‌گذرد

و بر بدن محتضر او

پا میگذارد

جنگ سالار به عقب نمیبیند

ولی‌ هنوز میخندد

فریمانت، کلیفورنیا

قوس ۱۳۸۸

نزدیک چار راه

نزدیک چار راه

اثر داکتر رووف روشان

 

نزدیک چار راه

روی زمین نشسته است

پایش را که از زانو بریده اند

برهنه بر گوشهٔ اسفالت گسترده است

بشقاب المونیم کهنه

کنارش روی زمین نشسته است

سه ساعت است

که باد می‌ وزد، هو میزند

آب روی اسفالت چون شیشه

یخ بسته است

و هنوز صدای سکه ای

که بر المونیم بخورد نشنیده است

و باد هنوز هو هو میزند

فریمانت، کلیفورنیا

قوس ۱۳۸۸

منارهٔ بلند

منارهٔ بلند

 

اثر داکتر رووف روشان

این منارهٔ بلند به گنبد عمارت چسپیده است

پسرک یتیم پنجساله

و دخترک یتیم هفت ساله

هر روز به آن نگاه میکنند

هر روز پنج بار ازان آوازی بلند میشود

پسر و دختر که سه روز است گرسنه اند

نمیدانند این صدا چه میگوید؟

فقط میبینند مردمانی‌ که گرسنه نیستند

وقتی‌ از پای مناره میگذرند

میخندند

بچه های گرسنهٔ محل میگویند

آنها جنگ سالارند

قوس ۱۳۸۸

فریمانت، کلیفورنیا