آ یینه در آ یینه

آ یینه در آ یینه

از:
داکتر رووف روشان


خواهی‌ خود را در آیینه ببین
و آنگاه آیینه را در آیینه ببین

آیینهٔ دوم را موازی کن
با اولی مساوی کن

در چپ و در یمین
لا یتناهی‌ را ببین

در آیینه های قطار اندر قطار
نقش خود را ببین بیشمار

ببین آیینه ها ترا در بر دارند
ترا نمایش میدهند

ترا از آیینه ای
به آیینه ای دیگر میگذارند

تو در همه آیینه ها همانی‌
که در آیینهٔ اول

خود را ببین
رنگت را ببین

آیینه ها ترا میبینند
اما ترا نمیشنوند

تبسمت را میبینند
از اندوه دلت بیخبرند

بیچاره اند
نه مشامی‌ دارند نی‌ دلی‌

نه حواسی‌ دارند
نی‌ عاطفه ای نی‌ تاملی‌

میتوانی‌ آنها را با رنگها
با نیرنگها مصروف نگهداری

میتوانی‌ اسرار دلت را از آنها
کتمان داری

آیینه ها ترا چنان مینما یانند
که خود میخواهی‌

آیینه ها مثال مردم
بیرونت را میبینند

فقط تو هستی‌
که دریچه ای برای
باطن خود داری

آیا گاهی‌ به باطن خود نگاه کرده یی‌؟
آیا با طنت رنگهای مرغوب دارد؟

آیا باطنت بر جلوهٔ آیینه رجحان دارد؟
آیا باطنت در جایی‌ نقصان دارد؟

اگر خرابی‌ ای و یا خوبی ای هست
آیا از توست یا از آ یینه؟

آیینه را خوب کن
خودت را محبوب کن

ثور ۱۳۸۸
فریمانت، کلیفورنیا

دوام لحظه ها

دوام لحظه ها

از:
داکتر رووف روشان


از حصار کالبد برون شدم
جهانی دیدم همه‌ آغاز همه‌ انتها

هر طرف نگاه کردم نی مرزی بود نی‌ حدی
هر لحظه آغازی بود و هر لحظه دوامی

زمان را جستم تا لحظه را دریابم
وجود زمان را از حرکت دریافتم

ولی‌ نفهمیدم چیست؟ آغازش کجاست؟
دوامش چراست؟

لحظه ها را شمردم
سیال بودند از بین انگشتا نم میلغزیدند

نا چار نگاهی دیگر به جهان بی‌ بدایت انداختم
برای این کار بایست دست زمان را می‌گرفتم

به گذشته‌های دور میرفتم
دیدم هر قدر میروم گذشته‌ها دور تر میشوند

از این کار بیهوده شرمیدم
بر خود خندیدم

می‌ خندیدم که جاذ به را درک کردم
عشق را فهمید م

پس این همه به خاطر عشق است
چنین بوده و چنین خواهد بود

از مغاک تا به ماه

از مغاک تا به ماه

از:
داکتر رووف روشان


از مغاک تا به ماه
از مهر تا بستر دریا

ازکهکشان تا کهکشان
در گوشه های جهان

تمنا را در نگهت گل
هوس را در چشم ، در دل

حیرت را در دماغ
رنگ را در باغ

آیینه را در تماشا
سوالها‌ را از آسمان ها

رایحه را بر بال نسیم
شبنم را بر گلبرگ

خون و جنون را
در دل و دماغ دیوانه های قدرت

دیدم و شنیدم لب بدندان گزیدم
عشق را و اندیشه را گزیدم

هیچ جوابی‌ از آسمان
از جهان نکشیدم، نشنیدم

سرگشته و حیرت زده
کوچه باغهای اوهام و ابهام
را دویدم
به جایی‌ نرسیدم

از خودم پرسیدم
به تا به کی‌
تا کجا؟

آل برمک در خلافت هارون

آل برمک در خلافت هارون

از:
داکتر رووف روشان


بسیط خلافتش
نصف جهان آنروز

حکومتش بخاطر
دین اسلام پیروز

نامش هارون
پسرش مامون

گهی‌ رشید
گاه جمشید

یحیی‌،مردی از برمک بلخ
ورا راهنمای شیرین و تلخ

هارون در قبای اطلس
با پاپوش های مطلا ملبس

در بوستان دارالخلافه داشت خرامی
شاید هم مرامی‌

گل های گلستان میدید
رایحه های دلنشین میشمید

درخت های میوه را میدید
ازدجله و فرات سیراب
بعد از شب ماهتاب منتظر آفتاب

میوه را میدیداز مهر و از ماه
شیرین و رنگین و زیبا

وزیر، یحیی‌ برمک دانشمند
به او میگفت سخن های ارزشمند

خاطر خلیفه را شاد و تازه میداشت
اما شاه و رعیت را اندازه میداشت

بر شاخ بلند درختی‌
بود یکی‌سیبی‌ همانند زیبا بختی‌

همچون عذار مهرویان
پخته و رسیده برای خواستنخواهان

خلیفه گفت
همین سیب را میخواهم
آنرا بیارید از برایم

دست یحیی‌ کوتاهی‌ میکرد
خلیفه اصرار و پافشاری میکرد

خلیفه گفت باکی‌ ندارد
وزیر بر کتف من پا گذارد

یحیی‌ عنعنه را شکست
سیب را آورد بدست

خلیفه را رنگ و طعم سیب
چندان خوش آمد
به جانب باغبان برای نوازش آمد

گفت بخاطر این سیب که پروردی
هر چه از من بخواهی‌ مالک آن گردی

باغبان از ایل یحیی‌ و برمک بود
بخت خود را در شک بود

سر تعظیم فرود آورد
پروردگار عمر خلیفه را دراز دارد
ورا از هر چیز بینیاز دارد

اما من از متاع دنیا چیزی نمیخواهم
فرمانی‌ مزین به نام خلیفه میخواهم

فقط بگوید این باغبان برمکی‌ نیست
از پی‌ تعلقات نسبتی‌ نیست

هارون گفت خیال میکردم
هوشیار تر از انی‌ که هستی‌
که از بخشش خلیفه گذشتی‌

بالبداهه فرمان را به باغبان دادند
از آرزویش به او اطمینان دادند

روزگاری سر آمد
از دسایس حسودان بر ضد یحیی‌ خبر آمد

خلیفه‌ چنان براشفت
که قهرش را ننهفت

یحیی‌ و برمکیان را دستور بر دار داد
همه را جواب از دربار داد

درب باغبان را زدند
کا ورا برای دار آورند

گفت چرا؟
گفتند از ایل برمکی‌، ازیرا

میگفت نیستم
ولی‌ می‌بینید چون زیستم؟

به این فرمان نگاه کنید
پس ازان دست آغشته به گناه کنید

خلیفه را خبر دادند
از فرمان او اثر دادند

ورا نزد یک شاه آوردند
پای تخت پر حشمت و جاه آوردند

هارون گفت چگونه دانستی‌
که حال از عقوبت رستی‌؟

زمین ادب بوسید
بعد ازان اجازت پرسید

گفت آنگاه که پای وزیر
بر کتف شاه دیدم
عاقبت وزیر را تباه دیدم

گفتم نکند در عقوبت این گستاخی‌
بر من و خانواده ام بیاید تباهی

هارون از دور اندیشی‌ این بلخی‌‌،
این بلخیان دست بدندان گزید
ولی‌ چه سود که یحیی‌ دیگر نبود

تولدی انگور

تولدی انگور

از:
داکتر رووف روشان


در هرات بیش از هفتاد نو ع انگور است
انگور های شیرین
انگور های نفیس
برنگ های سبز و سرخ و “لال” و کبود

عجب مدار ازین تنوع
و ازین میوه ایکه روزی
در هیچ جایی‌ نبود
میلادش در بود ونبود زمان
اولین بار در هرات بود

افسانهٔ انگور را
بسته اند به شاهی‌ و شکاری
و شهزاده ای
که تیر انداز بود

در یک روز بهار
که نسیم و شمیم
شاخه های بهاری را
وسوسه مینمود

شاه، شهزاده و درباریان
به شکار آغشته بودند

در روشنی‌ زرتاب آفتاب
و پس منظر آسمان آبی‌ نقاب

شهزاده همایی‌‌ دید به سختی‌در پرواز
بدورش پیچیده ماری دراز

در تلاش که پیش ازانکه مرغ جولان بزند
ورا نیش دندان بزند

شهزاده تیری بکمان گرفت
سر مار را نشان گرفت

بازوی جوانش کمان را کشید
و تیر به نشان رسید

مار از دور مرغ باز شد
بزمین افتاد و با خاک دمساز شد

هما در هوا دور کوچک و باز عظیمی‌ زد
بزمین نشست به شهزاده نعظیمی‌ زد

و پرواز کرد در بلندی کبود آسمان
از نظر ها شد پنهان

آن سال جاری، پار شد
سال دگر باز نوبت شکار شد

شاه و شهزاده و درباریان
سر نهادند به شکارگاه در بوستان و بیابان

همای پارسالهٔ تیز چنگال
در آسمان زد پر و بال

باز بزمین نشست
بار دگر به تعظیم نشست

دانه ای از منقار
پیش پای شاهزاده کرد نثار

و بار دگر کرد پرواز
در آسمان های دور و دراز

کس نمیدانست آن دانه چیست
و یا رمز این فسانه چیست

وزیر دانشمند گفت دانه را باید کاشت
باشد که ازان نتیجه برداشت

آن دانه سبز شد بلند شد
بته ای آبرو مند شد

شکوفه کرد و برگ گرفت
زندگی‌ را ز کام مرگ گرفت

خوشه کرد و بار آورد
دانه هایی‌ بسیار آورد

به وزیر و شاه گفتند
حقیقت را ننهفتند

خوشه بزرگ شد دانه ها پخته شدند
بخودی خود از خوشه کنده شدند

وزیر گفت ظرفی‌ بگزارید در زمین
دانه ها دران شوند ته نشین

بران شد چند هفته ای
دانه ها ریخت دانه دانه ای

باغبان احوال بدربار آورد
آنچه گذشته بود به تذکار آورد

گفت ظرف بدون آتش در جوش است
محتوی بدون آشپز در خروش است

وزیر گفت دانه هر چه بود پخته شده
برای آزمایش آماده شده

محکوم به مرگی‌ را از زندان آوردند
برای کسب تجربه و امتحان آوردند

محکوم به زاری شد در خاک نشست
گفت مرا بایستی‌ به شمشیر کشت
نه به این زهر نازمودهٔ چست

شاه گفت پیاله ای ازان معجون
ورا در کام کنند بی‌ چرا و بی‌ چون

در پیالهٔ دوم حال محکوم بهتر آمد
رنجش گم شد و هوس در سر آمد

گفت شاها کجاست بزمت؟
کنیزکان نغز و بالین نرمت؟

سازت کو و سرودت؟
مرحمتت کو و درودت؟

بگذار این شربت دوای دردمندان شود
باعث گرمی‌ مجلسیان شود

درباریان عجب کردند
اظهار ادب کردند

گفتند این عصارهٔ آتشین
دوای درد است راستین

بته را تاک نامیم
افتخار خاک نامیم

میوه اش انگور باشد
از کینه و فساد دور باشد

عصاره اش که پخته باشد
شراب دو آتشه باشد

چند هزار سال گذشت
این فسانه فراموش نگشت

اکنون در هرات انگور حلال باشد
شراب حرام ولی‌ در خیال باشد

بهترینش انگور کلک عروس
ویا لال باشد

Self Deception of the Innocent

By: Dr. Rauf Roashan
The blame game, hypocrisy and false claims for credit have become the law of the land in Afghanistan. Power, on the other hand, has corrupted the already corrupt system of government. All the powerful, or the so-called leaders to be correct, claim that they have the solution up their sleeves to rectify the situation and put the country back on track. Yet it has been almost a decade since the new claim on democracy in Afghanistan and there is still no security, no prosperity, no sound governance and hopes are eroding for a future that never comes.

Continue reading “Self Deception of the Innocent”

کتاب سپید

 

 

کتاب سپید

اثر داکتر رووف روشان

وقتی‌ بمن نگاه کردی

نگاهت افاده ای نداشت

مانند کتابی‌ بود

بی‌ نوشته

و من میخواستم

کتاب سپید دلت را بخوانم

در کتاب سپید دلت

ترانه ای بسرایم

ترانه ای ماندگار

از گذشت روزگار

از چشم تو

از چشمان افسونکار

و از دل خود

از دل ناقرار

 

سنبله ۱۳۸۹

فریمانت، کلیفورنیا

دریچه های آسمان

دریچه های آسمان

اثر داکتر ر ؤ ف روشان

کوبهٔ دروازه های آسمان را کوبیدم

در را نکشودند اما دریچه ها را باز دیدم

از ورای آنها کهکشانها را دیدم

کهکشان شیر، کهکشان های نور

سلسلهٔ شان را دراز دیدم

از دریچه میگفتند:

ببین تا آنجا که چشم قاصرت میتواند دید

و چشم قاصرم چشمک میدید ازاختران نزدیک و دور

 

از دریچه میگفتند:

هر اختر از خود جهانی‌ است

و هر اختر را با کهکشانی‌ پیمانی‌ است

و هر کهکشان مجموعه ای از نظامی‌ است

از دریچه میگفتند:

همهٔ آنچه چشم قاصرت میبیند

در حرکت است و تلاطم میگزیند

و من هنوز در میزدم

کسی‌ در را نمیکشود

و من هنوز از دریچهٔ باز

ورای آسمانها را میدیدم

و از شمار بیشمار ستارگان

در اعجاب بودم و در حیرت بیکران

از دریچه گفتند:

تو هم بینایی‌ هم کور

هم کری هم شنوا چون سنگ صبور

ترا محدود کرده اند اینطور

که چی‌ را ببینی‌ و چی‌ را بشنوی از نزدیک و از دور

از دریچه میگویند:

تو هم آزادی هم در بند

ترا چکار با چون و یا چند؟

و هنوز کسی‌ در را نکشو ده است

و هنوز دریچه های آسمان بازند

و هنوز من بیشتر در بندم تا آزاد

و هنوز اختران در دوردست چشمک میزنند

و مرا میخوانند

به اندیشه و تفکر.

عقرب ۱۳۸۹

فریمانت، کلیفورنیا

 

باد پیکر تراش

 

 

باد پیکر تراش

اثر داکتر رووف روشان

امروز باز باد ها

در بلند آسمان

با پاغنده های ابر سفید

بر لوحهٔ نیلی‌ بازی میکردند

پاغنده ها چاق و پر بار بودند

و در دست باد پیکر تراش

پیکره هایی‌ میشدند

تجلی‌ میکردند

زندگی‌ میکردند

دوندگی‌ میکردند

و بعد مغشوش میشدند

بهم میامیختند

در هم حل میشدند

پیکره های دیگر میشدند

و باد پیکر تراش

به آرامی‌ پیکره های تازه را

در میدان آبی‌ میراند

مانند زندگی‌ و خلقت

ثور ۱۳۸۹

فریمانت، کلیفورنیا