آرزوی بیحاصل پارینه

آرزوی بیحاصل پارینه


از  
 داکتر رؤف روشان

نو روز پارینه، پارینه شد
بهار پارینه، صیف و نیسان و شتا
دست اندردست زمان در مسیر تاریخ
خم جاده را پیچیدند

دی دی بود
و امروز باد خبر نوروز و نو بهار
ونو سال دیگر را می‌ گستراند

نود شب پس از یلدا
نوروز و نوبهار
با اشعهٔ نور فرا میرسند
شب را کوتاهتر کنند
سیاهی را بکاهند

آریانای پنج‌هزارساله
که بر بال و یال نازنینش
برف پیری نشسته است
بار دگر میجنبد، جوانی میکند

از دانه‌ها نبات
و از قطره‌ها فرات میسازد

و به رود‌های کابل
هیرمند و ارغنداب و پنجه و آمو
و مرغاب و کوکچه میریزد
رود‌های شتل، پنجشیر و کنر را
به مستی می‌‌خواند

از دل دره‌ها نعره سر میدهد
با د بهاری شاخه های بادام را وسوسه میکند
و از شگوفه‌هائ نو رس بار دار می‌‌سازد
دامان کوهستان ها و پهن دشت‌های آریانای کهن
از قبا و عبای شکوفه و شقایق بر خود میبالند

بچه های گنجشک و آدم
در پناه آفتاب ملایم با آفتاب بازی میکنند
بر باران دست اندازی میکنند

در کابل و مزار
مردم هزا ر ا ندر هزار
نوروز را با ایمان میامیزند
وبا جشن و شادی
پیشوازی میکنند

و پارینه نوروز را بیاد میاورند
میبینند سالی‌ که از عمر
به زمان داده اند
سالی‌ نبود که پارسال
آرزو برده بودند

در سال پار
جهل حاکم بود
اندیشه از گناه نا دم بود
نه هم کسی‌ به فکر مردم بود
هنوز سر رشته گم بود

آیا امسال
آن سال امید
آن سال رستگاری
آن سال کامیاری
که در انتظار آنند
خواهد آمد؟

یا اینکه اولاد آرین
در خواب خرگوش اند
مقدر خود را به بیگانه میفروشند
یا اینکه اولاد آرین
با جهل هماغوش اند
از وسوسه میاموزند
از گناه خود مدهوشند
علم فراموشند
جامهٔ تفرقه میپوشند

یا اینکه نمیخواهند
دست اندر کار شوند
تخم دوستی‌ را بکار برند
ریشهٔ دشمنی‌ را بسوزند
آریانا را رشک آاسیا سازند

فساد و ارتشا را
اختلاس و خیانت را
دسیسه و جنایت را
از در و پنجره برانند

سیاس نا بکار پر از نیرنگ را
سالار های جنگ را
نوکران اجنبی‌ به هر رنگ را
شیشه سازند و خود سنگ شوند

دورنمای ابدیت

دورنمای ابدیت

از:
داکتر رؤف روشان
 


بادهٔ عشق
در جام خورشید
در سایهٔ طوبی‌
میدرخشید

آوای نای
از نی‌ لبک حور
رشته های دل را
به شور می آورد

خروش دل
گرمی‌ تب آلود
وسوسه را
در جوی شیر و عسل
خنک میکرد

رنگهای بیمانند باغ
از مردمک های مشتاق دیده
بر شبکهٔ بینایی‌ می‌ نشستند

دماغ را به وجد و سرور
میخواندند

رنگین کمان ها
طاق ها و ایوان ها را
آسمان نیلی‌ و سبزهٔ تازه را
پیوند میدادند

و نسیم مهربانی‌
جان ها و جسم ها را
فارغ از بند ها بهم میبست
و لذاتی آسمانی‌ می‌ آفرید
که در رگ رگ جان
پخش میشد

اندیشه
پاک و فارغ از نیاز
و شعور فارغ از گناه و کیفر

مسیر ابدیت را
در بی‌ خیالی‌ و خوشحالی‌
می‌ پیمودند

و کیفر نیکویی‌ را
پاس میداشتند

کاروان ابدی سعادت موعود
راه می‌ پیمود
از زمین از حرص و آز
و از گناه خبری نبود

فقط روشنایی‌ بود و رنگ

خنده میکرد

 

 

خنده میکرد

اثر داکتر رووف روشان

او را نمی‌ شناختم

چهره اش جذاب بود

اندامش متناسب

کمرش باریک

چشمانش می‌ رقصیدند

هر از گاه لب هایش میلرزیدند

با چشم ها و دست های ظریفش

با لب ها و دهان شیرینش

حرف میزد

قصه میگفت

هر از گاهی‌

انبوهی‌ از موهای مشکینش را

به عقب می‌ انداخت

و دستان سپید و کوچکش را

بر آن می‌کشید

وقتی‌ به کسی‌ نگاه میکرد

خنده میکرد

و من او را نمی‌ شناختم

نمیدانستم بر دل گرم او

چه می‌گذرد

نمیدانستم از جهان

چه میداند

چقدر میداند

نمیدانستم رایحهٔ کدام گل

عطر کدام عطار

دماغ او را به وجد می‌ آورد

نمیدانستم کدام رنگ

بر دماغش خوش می‌ نشیند

کدام حس

در وجودش می‌ جنبد

او را نمیشناختم

نمیدانستم که آیا

با عشق آشنا است؟

نمی‌فهمیدم که آیا

دلش از کدام لذات

میلرزد

نمی‌فهمیدم که

بر چه چیزی گریه میکند

نمی‌فهمیدم دلش

بر چه کسی‌ می‌ سوزد

یا نمی‌ سوزد

باورهایش را نمی‌فهمیدم

او را نمیشناختم

و در نا شناسی

در خفا برایش جایی‌

در دلم میکشودم

و درانجا نگهش می‌ داشتم‌

و می‌ ستودم

و او نمیفهمید

کسی‌ چه میداند

شاید هم همه را میفهمید

و خنده میکرد

قوس ۱۳۸۹

فریمانت، کلیفورنیا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حیات در ذره

 

 

حیات در ذره

اثر داکتر رووف روشان

زیر دستگاه ذره بین جهانی‌ میدید

که هرگز ندیده بود

میدید ذره ها جاندار بودند

در جنبش بودند در رفتار بودند

میدید ذره ها تقلا می‌ کردند

کوشش برای بقا می‌ کردند

نه تنها برای خود بلکه

برای نسلهای فردا می‌ کردند

شاید آنها نیز

احساسی‌ داشتند که بر ملا می‌ کردند

دست بهم میدادند

حاجت خو روا میکردند

هر کدام جز حجره ای نبود

ولی‌ برای حیات خود کامل می‌ نمود

هسته ای داشت

غنی‌ از عناصر حیات

و انسان عمق آنها را میکاوید

تا بر علم خود صحه گذارد و تایید

میدید حیات در همه ذیحیات

همان است که در انسان

تنازع برای بقا

بر همه است روا

ولی‌ بقا ابدی نیست

نا منتها زندگی‌ نیست

و آنچه را زندگی‌ گویند

همان لحظه ای است که میجویند

اگر این لحظه زندگی‌ است

در خور تفقد و مهربانی‌ است

باید آن را به صلح و خوشی‌ بسر کرد

و در جهان با عشق وافتخار ودوستی‌ اثر کرد

قوس ۱۳۸۹

فریمانت، کلیفورنیا

 

 

 

 

 

برهنه میرفت

 

 

برهنه میرفت

اثر داکتر رووف روشان

دست اجل

از روز ازل

یاران ناز را روبیده میرفت

اگرمهر با خندهٔ کودک شاد میشد

کودکی‌ دیگر در رثای پدر

گریسته میرفت

اگر آب های گران

از آسیاب ها می‌ افتادند

هنوز دهن باز رعد خندیده میرفت

هر در، در سرای دو در بازمیشد و بسته میشد

و از میان آن ارواح به هر دو جهت

لغزیده میرفت

آن که می‌ آمد خوش می‌ آمد

و آن که میرفت

گاه ترسیده میرفت

دل من می‌ پرسیدآنکه آمد و آنکه رفت

ا ز کجا آمد و به کجا

نا لیده یا بالیده میرفت

دست اجل

از روز ازل

یاران ناز را روبیده میرفت

و آنکه میرفت

برهنه آمده بود

برهنه میرفت

قوس ۱۳۸۹

فریمانت، کلیفورنیا