آنوقت که برف میبارید

آنوقت که برف میبارید

اثر داکتر رووف روشان

برف میبارید

پاغنده های سپید برف

خندان و رقصان

بر زمین

و بر اندام عریان درختان

مینشستند

در اندرون هر پاغنده

جهانی‌ بود از شکل ها

از بلورهای هندسی‌

از نقش ها

و پاغنده ها از جایگاه سپید خود

بمن نگاه میکردند

و من لرزیده لرزیده

آن ها را می‌ دیدم

و بر پاکی‌ و سپیدی شان

شاد باش می‌گفتم

طبیعت ساکت بود

و باد چیزی نمی‌ گفت

اما دل من پر از گپهای ناگفته

پر از خواسته های نا بر آورده

با خودش

از خودش گله داشت

وقتی‌ به برف نگاه میکرد

از خنک میلرزید

وقتی‌ عشق در رگهایش موج میزد

از حرارت خوشایند آن دلشاد میشد

وقتی‌ ترا بیادمی‌ آورد

و سپیدی و پاکی‌ ترا

بر تو میبالید

و بر چشم های سیاهت

و بر ناز و ادایت

و بر عشوه و جفایت

آنگاه بیاد میاورد

که عشقش بتو

پاکتر از پاغنده های نو باریدهٔ برف

و زیبا تر از نقش های بلورین آن است

فریمانت، کلیفورنیا

دلو ۱۳۸۹

 

چشمی‌ که ندید

چشمی‌ که ندید

اثر داکترووف روشان

زندگی‌ به پرسانش آمد

شاید از در، ، شاید از دریچه

در جسمش حلول کرد

شاید یک لحظه شاید همیشه

و او به اندام خود نظر کرد

سیراب از خون

مست زندگانی‌

بی‌ چرا و بی‌ چون

برنگهای بدنش نگاه کرد

سرخی‌ عذار

سپیدی رخسار

سیاهی‌ موها

دلربایی‌ چشمها

به لعل لبهایش

به ناز و ادایش

و آنوقت بخود بالید

آفتاب را دید، ابر را ندید

باران را دید

زمین خشک تفتیده را ندید

برای زمستان لرزید

برای تابستان عرق کرد

گفت هستم

گفت خواهم بود

به فکرش نگذشت

روز نبود

گفت همین است که بود

بادا باد

زنده ام

و زنده خواهم بود

هیچ بخیالش نیامد

روزی که بگویند

او هیچ نبود

فریمانت کلیفورنیا

حوت ۱۳۸۹

 

 

 

تندیس برهنه

 

تندیس برهنه

اثر داکتر رووف روشان

چشمانش

صورتش آرام اند

لبها و رخسارش

و رفتارش آرام اند

اما در اعماق آرامی‌ چشم هایش

یک بیقراری موج میزند

بیقراری ای بدنی‌

بیقراری ای جسمانی‌

مانند آنکه دلش برای چیزی

و حوا سش برای چیزی در تپایش اند

مانند آنکه پوست بدنش

در التماس تماس است

مانند آنکه جسمش تشنه است

مانند آنکه تشنهٔ عشق است

تشنهٔ محبت انسانی‌

تشنهٔ محبت جسمانی‌

عطری که برخود افشانده است

نگاه آرام و پر استفهامش

بر دل من چنگ میزنند

بر حواسم رنگ میزنند

و تبسمش با عطر می‌ آمیزد

و بر دلم عشق میگمارد

و چشمان برهنه ام

او را مانند تندیسی‌ برهنه میبینند

و سپس بر پاکی‌ و سپیدی جسمش

خو شحالی‌ میکنند

ولی‌ در عمق چشمان او

نا قراری موج میزند

تمنا میرقصد

هوس جلوه میکند

حوت ۱۳۸۹

فریمانت، کلیفورنیا

 

ستایش

 

  

اثر داکتر رووف روشان

 ستایش

ترا به همه حال میجویم و میستایم

در دیروزی که هنوز نیامده است

در فردایی‌ که گذشت

در لحظهٔ تولد زمان

در لمحهٔ تشکل زمین

ترا در همه حال می‌ جویم

در خندهٔ کودک

در بال زدن گنجشک

در چق چق چوچه مرغان یکروزه

ترا میجویم، ترا میخواهم

در رویش سبزه

هنگام دمیدن رنگ بر رخ لاله

در بلندی کوهستان

ترا میخواهم، ترا میجویم

در دل عاسق

در ناز مهرویان

در عشوهٔ دوشیزگان

در اضطراب جنگ

در خلسهٔ صوفیان

ترا در همه حال میخواهم

در خواب

در بیداری

درفقر در گرسنگی‌

در توفان دریا

در آرامش وادی

در گرمای دشت

در وسعت صحرا

ترا میخواهم، ترا میجویم

در همه حال در همه جا

در همه چیز

در عاطفه

در زمان صلح

در هنگام وفرت

در حال صحت

در آفتاب ها

در ستاره ها

در سیاره ها

در کهکشان ها

فقط ترا میخواهم

ترا میجویم

ترا میستایم

فریمانت، کلیفورنیا

دلو ۱۳۸۹

 

سپاسگذاری

سپاسگذاری

اثر

داکتر رووف روشان

 

باران میبارید

بر دل من میبارید

دلم میخواست آنروز آسمان آبی باشد

رنگ ابر پاره‌ها طلایی باشد 

زورق‌های سپید ابر

در بیکرانه دریای آسمانی 

از سوئ به سوئ بروند

به سوئ هم بدوند

و نسیم ملایمی بدمد

و بر دل‌های امید وار بوزد 

و سبزهٔ نو روییده

و دانه‌های نو سر از خاک کشیده

 نمو کنند

برومند شوند 

و جهان را فصل نوینی هدیه کنند

از بار داری 

و بر گنجشکان

آفتاب بتابد 

و در آشیانه‌های شان

تخم‌ها پخته شوند

و آهو در صحرا

و گوسفند در رمه 

بار دار باشند

و امید وار باشند

و بر همهٔ این ها

عشق بوزد 

و انسان را

به خوبی و رستگاری بخواند 

و جهان و هر چه در و هست

و دل من

ای‌‌ محبوب

 برای تو

ترانه بخوانند

شادی کنند

سپاسگذاری کنند

 

حوت ۱۳۸۹

فریمانت ، کلیفورنیا 

 

جام خورشیدی عشق

 

 جام خورشیدی عشق 

اثر

داکتر رووف روشان

 

جام خورشیدی عشق را

در سایهٔ طوبی  ‌‌مکیدم

آهنگ غم آلودهٔ سینهٔ داغدیده را

از نی لبک حور

در بسیط  باغ ‌های رنگ

در جریان مستانهٔ کوثر

در  جوی شیر و عسل

خواندم و به دل گرفتم

بر چشم نشاندم

 

۱۳۸۹

فریمانت، کلیفورنیا