چشمی‌ که ندید

چشمی‌ که ندید

اثر داکترووف روشان

زندگی‌ به پرسانش آمد

شاید از در، ، شاید از دریچه

در جسمش حلول کرد

شاید یک لحظه شاید همیشه

و او به اندام خود نظر کرد

سیراب از خون

مست زندگانی‌

بی‌ چرا و بی‌ چون

برنگهای بدنش نگاه کرد

سرخی‌ عذار

سپیدی رخسار

سیاهی‌ موها

دلربایی‌ چشمها

به لعل لبهایش

به ناز و ادایش

و آنوقت بخود بالید

آفتاب را دید، ابر را ندید

باران را دید

زمین خشک تفتیده را ندید

برای زمستان لرزید

برای تابستان عرق کرد

گفت هستم

گفت خواهم بود

به فکرش نگذشت

روز نبود

گفت همین است که بود

بادا باد

زنده ام

و زنده خواهم بود

هیچ بخیالش نیامد

روزی که بگویند

او هیچ نبود

فریمانت کلیفورنیا

حوت ۱۳۸۹

 

 

 

CategoriesUncategorized