محفل سا لکان 3

بیانیهٔ داکتر روف روشان در محفل بزرگداشت

مقام مولانا جلال الدین بلخی‌

در سالون میشن پارا دیز شهر هیوارد

روز یکشنبه هفدهم اپریل ۱۳۹۰

د لوی حستن په نامه

یکی‌ مطرب همیخواهم درین دم

که نشنا سد زمستی‌ زیر از بم

حریفی‌ نیز خواهم غمگساری

ز بی‌خویشی‌ نداند شادی و غم

همه اجزای او مستی‌ گرفته

مبدل گشته از ا ولاد آدم

دهل کوبان برون آییم از خویش

که ما را عزم ساقی‌ شد مصمم

جلال الدین بلخی‌

زره ته می‌ نزدی عزیزو هیوادوالو، منلی‌ حاضرینو، سلام او درود

دی وی پر تاسو. سه راغلاست، هر کله راشی‌:خپل د رره له کومی‌

مبارکی‌ د سنایی‌ غزنوی د تولنیزو اریکو د بنست مشر او غریوته

وراندی کوم چه یو حل بیا ددوی دهمت او زیار له کبله مونزاوتاسی‌

سره ر ا غوند شوی یو چه د تصوف د نری یو ستر شخصیت د

درنست په محفل کی‌گدون وکرو. په دی محفل کی ما نه هم غوستل

شویده چه خپل فقیرانه عرایض د محفل سا لکان د دریمی‌ برخیبین په

توگه ستاسی‌ حضور ته وراندی کرم. زه په دی ویارم چی‌ هغی‌

خاوری ته منسوب یم چه پکی‌ نه یوازی بهادراتلان، بلکه زبردست

لیکوال اوعا لمان روزل شویدی. هر کله چه د تصوف نوم واخستل

شی‌، ما ته د پستنو ستر شاعر او صوفی‌ بابا ، عبد الرحمان هغه

غزل را په یاد شی‌ چه پکسی د تصوف رنگارنگ حیری سودل

شویدی. رحمان بابا د مولانا جلال الدین بلخی‌ په اقتفا وایی‌:

دیر عمر می‌ تیر کر بیهوده په زمانه

نور دی زما سر وی او د ترکو آستانه

شیخ او شیخی‌ ورد او وظیفه او ذکر فکر

زه او ساقی‌ جام او باده چنگ او ترانه

زه و زاهدانو ته حیران یم دوی و ماته

دیوانه به ده خند د و ده به دیوانه

تیغ د یارله لاسه په مری د عاشقانو

هسی‌ لذت کاندی لکه میو پیمانه

خدای لره به ورشم په سودا دیارله مخه

بل مقصود می نشته په کعبه په بتخانه

زه له دیری مینی په تش بوی دیارشیدا یم

تل د لوندو ختو اوبه لزی وی بهانه

حکه زاهد زهد کا د یو جنت د پاره

سرسیندلی

نه شی‌ په اوربل د جانانه

گوره دمنصور هسی‌ په دار نه شی‌ رحمانه

مکره دا د عشق خبری مستی ‌ رندانه

بل نام و نشان د عاشقی‌ نشته رحمانه

بی‌ نام و نشان شه که یی‌ غواری نشانه

حاضرین گرامی‌، دوستداران ادب و عرفان

در پی‌ ابیات صوفیانهٔ رحمان بابا میپردازم

به پیشکش کردن بخش سوم محفل سالکان:

بخش اول تفصیل مهمانی‌ باشکوهی‌ بود بافتخار

بزرگان ادب دری و تصوف و گردهما یی‌ ایشان

از پهنای عصرها وعرایض من درموردتفاوتهایی‌ که

زمانه های ما و ایشان را از هم متمایز میسازد وشرح

مختصری ازانکشافات مادی مانند تطور تکنالوژی و

درعالم معنی‌ تغییرات در ارزشها ، رویه و اخلاق.

در بخش دوم مهمانان من از سرا به بیرون سرا

آمده بودند تا از هوای صاف کوهستان جان تازه

در ایشان بدمد و من فرصت یافته بودم پای صحبت

شیخ فریدالدین عطار بنشینم و با او یکجا زندگی‌ و

فلسفهٔ حیات او را بکاوم. و معنی‌و مفهوم تصوف او

را شرح دهم با ذکر اینکه تصوف وحدت الوجودی

عطار چه بود و این مرد که بعد از سنایی‌ و پیش از

مولانا عالم تصوف را دریافته بودچه می‌ اندیشید و

برای پخش افکار خود چه آثاری‌ را بوجود آورده بود.

در بخش سوم هنوز مهمانان سر گرم تفرج درباغچه

هستند. شب ادامه دارد وعطار رفته است در کنج

دیگر باغ با سنایی‌ به مشوره بنشیند.

ومن درخدمت مهمانانم

و اینست ادامهٔ داستانم:

این قصه را گوش دهید به دقت

قصه ایست ازانسان و از حیرت

این قصه از امروز است

این قصه از قرن هاست

رقص کلمات را در پیراهن الفاظ

وجلوه های معانی‌ را در رقت احساس

و در دامن طبیعت دریابید

عشق را ببویید

تنها عشق بسنده است

دل ها را

زمانه ها را

آدم ها را

پیوند میدهد

عطار رفت و من ما ندم و شب

ومهمانان همه جا در تاب ودر تب

ماهتاب همچنان میتا بید

از ابهت اسرار شب دل من میتپید

دست نسیم خنکی‌را گرفتم بدست

رفتم با مهمانان دگر کنم نشست

از چمن هایی‌غرق درنورماه گذرکردم

بر گلهای ر نگا رنگ نظر کردم

چنانکه میرفتم عطر گلها بدامن من

و بدامن شب میچسپید

و شامه ام این عطرها را میشنید

به ا طرا فم نگاه میکردم

خودم را باشب آشنا میکردم

در سایه روشنایی‌ ماهتاب

میدیدم چگونه رنگ میدمد برعذارگلاب

میشنیدم چگونه رایحه میدود دررگ گل

چگونه خار می ر و ید ا ز ساقهٔ گل

اسرار شب را میشمیدم

آواز های شب را میشنیدم

آواز نفس نفس کرم شب چراغ

صدای رویش ساقهٔ گل در باغ

به گلشن کوچکی‌ رسیدم در پای آبشار

ریزش آن نوای دلکشی‌ می‌ آورد ببار

مردی ازمهمانان دیدم رو به شمال

قصد کردم ازو بگیرم احوال

دیدم کلاه رومی‌ دارد بر سر

و نور میتابد ورا از پای تا سر

چنانکه به شمال نگاه میکرد

گفت کیست این مرد شب گرد

گفتم مولانا ، منم میزبانت

منم مسحور سحر بیانت

آمده ام ترا سلام کنم

ازدل و جان احترام کنم

آمده ام ترا سپاس کنم

عظمت ترااحساس کنم

پرسش های دلم را برتو افشا کنم

گپ های ترا در دلم انشا کنم

بشنوم با گوش و بدل باور کنم

عقل و احساس را داور کنم

گفت میزبانا از تو به جان شاکرم

مرا به جایی‌ خوانده ای

که زادگاهم بلخ را میاوردبه خاطرم

سرزمینیکه سلطانش به سلطان من اخطار کرد

از تحمل گنجایش دوسلطان در شهر انکار کرد

و از آنرو پدرم را مجبور به ترک دیارکرد

وسلطان من مارا گرفته غربت اختیار کرد

گفت میبینی‌ به شمال نگاه می‌کنم

یادی از بلخ با حشمت وجاه می‌کنم

گفت از کابل تو یک کوه بلند درمیان

آنطرف یک کوتل و یک تونل کلان

و فراتر از چند کلشن ودشت پر گل

و دامنه های مملو ازشقایق و

سنبل

آنطرف باغستانهای خودروی پسته

که ر و یید ه پشته ا ند ر پشته

کمی‌ فر ا تر از سمنگا ن

سرزمین تهمینهٔ رستم-یل یلان

زادگاه من ، بلخ من است

یادگار روزهای شیرین

پیشازروزهای تلخ من است

گفت فقط فاصلهٔ نه چندان درازی به شمال

در همین کشور زادم و کشیدم پر و بال

ازیراست مرا رو به شمال

نمیدانم بلخ من درچه حال است واحوال

گفتم مولانا، بیا قصهٔ تلخ بلخ امروز را

بگذ ا ریم برا ی گاه د گر در فردا

چیزی نپرسید و قبو ل کرد

سپس به واقعیت نزول کرد

گفت: پیشترک با گفته های خود کاری بسزا کردی

که ماراباتبانی‌ های دیروزماو امروز خود آشنا کردی

بین دیروزماوامروز توقرن هافاصله است

ولی‌ ما و شما را با هم بسی‌ رابطه است

گفت گمان میکنم پیش ازین هم درگاهی‌دیگر

ترا د ید ه بودم ای میزبان ، ا ی پر سشگر

تفصیل آن دیدار در حافظه ام نیست جاگزین

چون عمرمن است به بیش ازهفت قرن قرین

گفتم بر عکس خاطرهٔ آن دیدار

مرا همراه است در لیل و نهار

من آن قصه را بقلم کشیده بودم

و به نظم نوین آورده بودم:

ولی‌ مولانا، بیا انرا از زبان آریندختی‌

فصیحه و بلیغه گوش کنیم

سپس بخاطر پسپاریم یا فراموش کنیم

و اینست آن داستان:

( درینجا دکلمهٔ سرودهٔ

هفت اقلیم اثر داکتر روشان

بزبان مریم عزیزی بروی پرده

به نمایش گذاشته شد.)

هفت اقلیم

(با مولوی پیشتاز صوفیان)

از: داکتر رووف روشان

دیشب باز هوای جلال الدین کردم

راه خانه اش را از پدر آموخته بودم

دیدم هنوز عمرش نزدیک به هزار

رهنشینان طریقش بیرون ز هزار

کنارش زانو زدم

کشودم دفتر پار

گفتم: مولانا!

گفت: نگو.

گفتم: مولوی!

گفت: نگو.

دگراینهانیستم

اینها القاب زمینی‌ اند

سرگشتگی‌ اند

در بندزمین و زندگی‌ اند

از آن آنا نند که هستند

فارغ ز سما

محروم ز سماع

گفتم: بلخی‌!

گفت: نگو.

گفتم: رومی‌!

گفت نگو

آنوقت که در پای البرز بخدی زادم

پنجسال از شیرهٔ خا کش نوشیدم

مست شدم از قید زمان

رستماز قید مکان

الست شدم.

گفتم جلال الدین!

طیلسان تصوف بافتی‌

کنج و کنار زمین و آسمان را کافتی‌

چیزی بود؟ یافتی‌؟

خندید: حقیقت را میجستم

عشق را یافتم.

گفتم: شمس؟

گفت: آتش

آتشی‌ در سینه داشت

در سینهٔ من دمید

هر چه از کثرت در سینه داشتم

پاک کرد

از وحدت آماج کرد

چگونه؟

گفت: از خود برون شدم

تا خود را ببینم، دیدم من نیستم

من اوستم

و او پاک است

و او در دل من است

گفتم: چگونه؟

در اندیشه فرورفت

در پی‌ آفتاب

به آسمان شد

در دمی‌ ازارتفاعاتش بازگشت

گفت: عاشق شدم

خودم را در آیینهٔ شمس دیدم

همه او شدم

گفتم درد را میشناسی‌؟

گفت هان:

وقتی‌ آفتابم شد پنهان

مانند دیوجانس یونانی‌

فانوس عشق روحانی‌

بدست گرفتم

کوچه باغهای

مستی‌ و جنون را پیمودم

شب را، روز را

دروازه به دروازه

دریو ز ه شدم

آماج درد،

در پی‌ درد بیکرانه شدم

در صومعه ام نوحه کردم

چنگ گرفتم و ترانه کردم

رقصیدم و بهانه کردم

یاد یار مستانه کردم

از خود رفتم

به او پیوستم

یکی‌ بودم، یکی‌ شدم

از دستار و کلاه رستم

موسیقی‌ شدم

مست شدم

رقص شدم

دیوانه شدم

گفتم: نی‌، نی‌

فرزانه شدی!

صاحب راه و رسم

جاودانه شدی

در هفت اقلیم افسانه شدی

گفتم: جلال الدین!

برخیز و ببین

امروززسیاه و سپید و زرد

زن و دختر و مرد

یکی‌ را چشمان آبی‌

یکی‌ را زلفان طلا یی‌

از هر رنگ و هر قوم

چتر دامن بر باریک میانها

بسته

کلاه رومی‌ بسر گذاشته

ترا که از بلخی‌، رومی‌ انگاشته

راه ترا ورد زبان داشته

با نوای ساز

چرخیده و چرخیده و چرخیده

مستیده و مستیده و مستیده

عشق را میجویند و حقیقت را

چیزی نگفت

بپا خاست

چنگ گرفت و چغا نه

چرخید ،خندید،خندید

خندید

اندر سماع شد

و هنوز میخندید

قوس ۱۳۸۵

فریمانت کلیفورنیا

*******

مولانا بار دگر خندید وگفت:

آنچه او با آن نوشته کرد

دری بود که برشته کرد

از گوهری که تو سفته بودی

ازقصه ایکه تو گفته بودی

مرحبا چه احساسی

در سینه داشت

و چه فهمی ازرازهای این ترانه داشت

هان من چنان بودم و هستم

چون با آفتاب خود نشستم

گفتم مولانا آرزوی دیرین مرا ثمر آمد

که ترا امروز در ملک خودت اثرآمد

توطا لب بودی مطلوب شدی

صا حبد لان را محبوب شدی

در جات کمال را درنورد یدی

به حالات وجد و حال رسیدی

من خوب مید ا نم همین

طالب بودی، عالم شدی راستین

اوج گرفتی‌ عارف شدی گزین

سپس عاشق شدی گشتی‌ برترین

وآنگاه به معراج دست یافتی‌

که عشقی‌ ز الست یافتی‌

من ترا چندان ارج می‌گذارم

که معراج عشق رامقدس میشمارم

ای مهمان عزیز، تمنای مرا دریاب

بمنازعشق بگوکه جوهریست کمیاب

ناگهان سوی من دید

و ا زمن چنین پرسید

ای میزبان ، ای پرسنده

ازمن ازعشق شدی جوینده

مگر دفتراول مثنوی مرا

نی‌ نامهٔ معنو ی مرا

ند ید ه یی‌

نشنیده یی‌

مگر با ناله های نی‌ من آشنا نیستی‌

گفتم به شهادت پیر هرات، جامی

که میگفت ا ی شا همر د صو فیا ن

مثنوی درزبان دری است تفصیل قران

مثنوی راهمچنان لقب داده اند معنوی

و ا رج د ا د ه اند ا بد ی

مثنویرا میشناسم آیینهٔ علم است وعرفان

اما عاشقان را عشق است ملهم اذهان

مرا که نه ادعای علم است نی‌ عرفان

سرگشته وعاشق هستم بی‌ چو ن وچنان

من گرویدهٔ دل عاشق پیشهٔ چاک چاک توام

گروید هٔ نا له های سینهٔ تفتنا ک تو ام

مرا با نی‌ و آوا های عرفانی‌ آن چه کار

مرا آهنگ سینهٔ پر عشق تو آید بکار

مولانا ، برای من از عشق بگو

مولانای عاشق

برای من ازشور وجذبهٔ عشق بگو

خندید و این ابیات را از غزلیاتش بیاد آورد:

آن روح را که عشق حقیقی‌ شعار نیست

نا بود به که بودن او غیر عار نیست

درعشق باش مست که عشقست هرچه هست

کاین کار و بار عشق بر دوست بار نیست

گویند عشق چیست، بگو ترک اختیار

هر کاو ز اختیار نرست اختیار نیست

عشقست و عاشقیست که باقیست تا ا بد

دل جز بر این منه که بجز مستعار نیست

باز گفت:

عاشقی‌ بند گسستن بود و وارستن

زین زمین دژم و برسر کیوان بودن

وادامه داد:

“غمزهٔ جادوی عشق چونکه درآمد بجان

بند گی‌ آ تش بز د سلسله در سلسله

آتش سودای عشق چونکه بر افروختند

هردو جهان در گرفت مشعله در مشعله

حور و قصور بهشت خانهٔ عشاق نیست

خواجه اگر عاشقی‌ این همه را کن یله

ای دل اگرعاشقی‌ طالب دیدارباش

طبل رحیلم بزن منزله درمنزله”

گفتم مولانا از شمس بگو

گفت آفتابم عیانست، چه حاجت به بیانست

گفتم از زرکوب بگو و از گذر زرکوبان

که در انجا در و جد و سماع شدی

وصلاح الدین رمز سماعت را فهمید

و آنگاه در دامنت پیچید

و از حسام الدین چلبی‌

که ترا بودیاور روزگار پیری

گفت این دو مظهرآفتاب من بودند

یار شیخی‌ بعد از شاب من بودند

گاهی‌ که به عشق وعاشقی‌ اندیشه میکردم

من با ا یشا ن از مهر قصه میکردم

من درعشق خام بدم،

پخته شدم ، سوختم

گفت قصهٔ عشق درا زاست

حقیقت است، نه مجاز است

گفت این چه شب خجسته است

ترا نیزای میزبان طبعی‌ وارسته است

د رین بیشه برای سماع چه خوش مجا لی‌ است

تا د ر یا بی

که آن چه خجسته حالی‌ است

و آنگاه مولانا با تال ریزش آب

در چرخ شد زیر تابش ماهتاب

با معشوقش درصحبت شد

غرق د ریای محبت شد

من نیز دران شب ماهتابی‌

آهسته دررقص شدم و مستی‌

آسمان بدور من میچرخید

و من بدور آسمان

و اختران آن شاهدان مست

از کران تا به کران

مرا نظا ره میکرد ند

وباهمدگراشاره میکردند

دران خلسه هم مولانا و هم من گریه میکردیم

و از درون دل ازجوش عشق نوحه میکردیم

قطره ها یی‌ از ا شکها ی داغ

بر رخسار و دامن من

ودامن شب میریختند بدون فراغ

و ما هتا ب همچنا ن

میتا بید

قصیدهٔ آرامش و توفان

قصیدهٔ آرامش و توفان

از:
داکتر رؤف روشان


بر کشتی‌ پوشیده از عاج خیال
با دبا نی‌ از حلهٔ سپید افراشتم

انجنی‌ هزاران اسپه از رولس رایس
در انجنگاه تعبیه کردم

بر دکهٔ ساخته از چوب صندل کُنر
فانوسها و شبچراغ های زرین گذاشتم

در جلوگاه و در پسینگاه
کتاره هایی‌ از سیم خالص بنا کردم

دکل بادبان را از صنوبر پکتیا ساختم
و بر آهن صاف حاجیگک نشاندم

کرسی‌ های دکه را از مس خالص عینک ساختم
و از مخمل آبچکان آبی‌ و قناویز هراتی پوشانیدم

بر جبین کشتی‌ و پهلوهایش
نگین هایی‌ از یاقوت جگدلک
زمرد اندراب و لعل بدخشان نصب کردم

فرش اتاق ها را
از لاجورد پنجشیر

و طاق ها را از
رخام هلمند پوشانیدم

اذوقه از برنج بغلان
ونوشابه از انار قندهار انبار کردم
آب از بلندترین چشمهٔ کوهستان بابا برداشتم

درحجرهٔ خواب تختی‌ گذاشتم از عر عر ننگرهار
با دوشک و لحافی‌
از پر قوی هندو کوه در پای آبشار

در اتاق کارقفسه ای از کتاب های ناب و کتابهای قلمی
از عهد غزنوی و تیموری
ودستگاهی‌ از آخرین سیستم رایانه تهیه دیدم

برای تماس با خشکه و ماهواره ها
وسایط مخابراتی‌ کار گذاشتم

آنگاه لنگر زرین ز آب برداشتم
در دریای لاجوردین تاختم

روزی زرینه بود و آفتابی‌
کشتی‌ نرم نرمک بر مخمل امواج میلغزید

چندانکه از ساحل دور میشد
به اعجاب نزدیک میشد

آسمان دور و سا حل نا پیدا
دریا پهن و بی‌ کناره میشد

من و کشتی‌ تنها چون افسانه
در دل دریا میراندیم

آبی‌ آسمان و آبی‌ دریا
میپیچیددور ما

بر لب هر ریزه موجی‌
کف عنبرین بازی میکرد

هر چند دریا پهن تر میشد
لاجوردش لاجوردتر میشد

موجچه ها چون پوشی‌ از حریر
دبستان دبستان ماهیان را میپوشیدند

که جوقه جوقه در تپ و تلاش
در آب چنان میرقصیدند که گویا
جمع شان یکی‌ است

دریا زیر لحافی‌ از فیروزه
جهانی‌ را میپوشانید
پر از زندگی‌، تپش و تقلا
مثل افسانه و رویا
دران جهان عشق بود بر ملا
دران جهان کشش بودحکمفرما
دران جهان فتنه بود و دغا
دران جهان کینه بود و فریب و سودا
دران قتل بود و غوغا
دران همچنان دوستی‌ بود و صفا

و مستی‌ بود و بیتابی‌ بود
بین تولد و مرگ زندگی‌ بود

گاهی‌ کوتاه کوتاه
گاه طولانی‌ و به درازا

ماهیان خون گرم بودند
و ماهیان خون سرد بودند

و در پهنای دریا
نهنگ بود با قلبی آدم نما

و چون آدم پستاندار
و اولادش را غمگسار

و دولفین های هوشیار
و بازیگر و بیدار

و کوسه ماهی‌ بیرحم کشنده
وماهی‌ بلعنده
که جد جدش و پیشین تر ازو
یونس پیامبر را بلعیده بود

از وسط دریاجهان بزرگتر مینمود
آسمان دورتر

کاینات سهمگینتر
جهان اسرار آمیز تر

گاهی‌ جزیره ای بود در دریا
دور افتاده

صخره های ساحلش
شسته شده

گیاه و نبات درخاکش
سیراب و سرمست

دریا با آنکه بیجان بود
نفس می‌کشید

و آب بیجان
جان وزندگی‌ را در سینه میپرورید

و در زیر آب دنیایی‌ بود
پر از رنگ ها و همچنان آژنگ ها

پر از راز های فراوان
و باغی‌ بود از مرجان

که دران چمن چمن شقایق دریایی‌
و اسفنج و ماهی‌
در کنار هم میزیستند

و رنگهای حیوان و نبات
بهم می‌ آمیختند

و تماشاگهی‌ می‌ آفریدند
پر از رنگها

مانند پوستانی‌ پر از گل
وهر اسفنج مانند قدحی‌ پر از مل

و صدف بود
که در سینه اش مروارید میپرورید

اگرچه در آسمان مرغی‌ نمیپرید
میان آب ماهیان بالدار میلغزیدند

و همه حیات زیر دریا
برهنه بود

آزاد بود
و از برهنگی‌ خود نمیشرمید

سنگ پشت زیر سنگش برهنه بود
و خارپشت زیر خارش برهنه بود

ماهیان شهپر پوشی‌ نداشتند
ماهیان بدن پوشی‌‌ ‌ نداشتند

هیچ ماهی‌از شرم برهنگی
عرق بر جبین یا رخسار نداشت

کوها و وادی ها زیر آب بودند
و دریاچه ها زیر دریا در شتاب

من این معجزه ها را
هنگام غواصی‌ میدیدم

به زمین به آب به زمان
می اندیشیدم

و چون تنها بودم
این قصه ها را
با امواج دریایی‌
و با ستارگان آسمانی‌
می‌گفتم

و یا همه را بکمک تکنالوژی
با چشم و گوش میدیدم، میشنیدم

ضبط و ثبت میکردم
و در رایانه میگذاشتم

تفاوتهای این دو محیط آب و خشکه
مرا مصروف میداشت و در اندیشه

وهمرنگی‌ هایشان برای بقا
و هراس شان از فنا

بیاد میاوردم در خشکه
انسان انسان را کشته

بیاد می‌ آوردم در خشکه
فتنه بوده دسیسه بوده

بیاد می‌ آوردم در خشکه
بنی‌ آدم است

و بنی‌ آدم پر است
از راز هاو رمز ها

خودی و خود پرستی‌
ظلم و تعدی

گاهی پاکتر از فرشته
و زمانی‌ پست تر از اهریمن

گاهی‌ عاشق
گاهی‌ جانی‌

وجه مشترکی‌ بین این دو دنیا
همانا بود تنازع برای بقا

در آسمان آرامش و خوشحالی‌ میبینم
و در فضا صلح میبینم

اینک روز دیگر دمیده است
میبینم

نیل آسمان را ابر پوشده است
نسیم دیروز باد شده است

موج های کوچک و مستانهٔ دیروز
امروز آهسته آهسته بزرگ وغضبناک شده اند

کشتی‌ مرا که اول ببازی گرفته بودند
اینک شلاق میزنند

از کناره های افق سیاه ابری
چون اژدهایی‌ قهر آگین برخاسته

آبها را با نفس زهر آگینش
تازیانه میزند

اکنون بادبان ها را پایین کشیده ام
از آ لات و ادوات کشتی‌
و از ساحل های دور
هیچکدام از توفانی‌
نشانه ای نداده اند

گویی‌ اژدهایی‌ بی‌ محابا
سر از خواب بلند کرده است

و در دریای پهناور به
تاخت و تاز پرداخته است

از تنهایی ام میترسم
با بیسیم و رایانه

تلاش می‌کنم
با ساحل ها تماس بگیرم
نمیتوانم

اینک چراغ قرمز اخطاریه
از مرکز توفان بحری روشن شده است
دوباره از تنهایی‌ ام میهراسم

اینک رادیویی‌ از ساحلی‌ دوردست
از توفان خبر میدهد

عرض البلد ها و طول البلد ها را میشمارم
توفان سر راه من نیست

این بار از توفان رسته ام
اما به توفانی‌ دیگر بسته ام

در دل من توفانی‌ میجوشد
این توفان با موج هایش بر دل من میکوبد

مینینم اژدهایی‌ نیز از نفس انسان سر
کشیده است

بخاطر این اژدها
دل من نیز توفانی‌ شده است

اژدهای نفس انسان
از تیرگی‌ های ضمیرش سر میزند

عروق و شعریه های من در تپایش اند
غضبناکتر ازتوفان طبیعت

این توفان بخاطر انسان است
که به این اژدها فرصت میدهد

بخاطر انسان است
که عقل و شعورش را

برای علویت جنس خود
بکار نمی‌ اندازد

که به جنس خود خیانت میکند
که به ریشهٔ خود تیشه میزند

که میگذارد اژدهای نفس
او را بیراه کند

اورا از مسیر آدمیت
برگرداند به حیوانیت

همانند سونامی‌
که با زلزله از دریا میخیزد

سونامی‌ ها کار طبیعت اند
اما دهشت جنگ

فتنهٔ کینه، طرد صلح
پذیرش شقاوت

نفرت، تعصب و نیرنگ
کینه، فساد و جنگ

قصاوت، عداوت
ظلم، انحراف از عدالت

اینها همه کار انسان است
انسانی‌ که میتواند

صالح باشد
عاشق باشد

عادل باشد عاقل باشد
راست باشد و راستکار

فخر عالم باشد
اشرف باشد نه ستمکار

ورا نشاید عالم را برهم بریزد
آدم را شرمنده کند

آدمی‌ را نشایدشر را برنده کند
و یا بشر را سر افگنده کند

شایسته است خشکه را دریا را
زمین را هوا را

دوست بدارد
سپاس گذارد

از کاینات فایده بردارد
از فساد پرده بردارد

عشق را آزمون کند
خود را سرور گردون کند

بادبان ها را می‌ افرازم
براه بازگشت، برای بازگشت

میگویم : میروم به خشکه
که طبیعت من ازاوست

میروم نزد انسان
با صلای صلح و امان

میروم به او بگویم
که ورا عاشقی‌ باید

که از جنگ و ستیز بپرهیزد
که با سیاهی‌ و سیاهکاری بستیزد

که با دوستی‌ و مروت بیامیزد
که به آدمیت بیاویزد