تو چیستی‌؟

تو چیستی‌؟

 
اثر داکتر رؤف روشان


درتسیح و در زنار
در آشوب و در قرار

در میکده
در پرستشکده

از بوینس آیرس گرفته
تا نیو آرلینز
تا سیاتل و انکوراج

از کیپ تاون گرفته
تا نایروبی‌ تا داکارتا مراکش

از لزبن گرفته تا دبلن
تا ستاکهولم

از پالرمو و از روم گرفته
تا هامبورگ تا بوداپست

از بیروت در آسیای صغیر
تا اسکندریه در شاخ افریقا
تا ادیس ابابا

از سدنی‌ در آسترلیا
تا توکیو در مبدا شرق

از ولادی وا ستوک گرفته
تا سینت پیترسبور گ

از سیول گرفته تا بنکاک
تا استانبول

از کولمبو تا بنگلور تا منگلور
تا ویساکاپتنام و رنگون
و هانگ کانگ

از کابل تا غزنی‌ تا هرات
تا بامیان تا بلخ باستان

از زیر دریایی‌ گرفته
تا سفینهٔ فضایی‌

از مهر تا به ماه
از شام تا پکاه

صحبت از توست
جهان از غوغای تو پر است
فضا از صدای تو پر است

تو چه هستی‌
که عالمرا بهم بستی‌

ای عشق
تو چیستی‌؟؟

ایا مهربان مهر

ایا مهربان مهر

  
اثر داکتر رؤ ف روشان


ایا مهربان مهر
بدن های کرخت شان را گرم کن

ایا مهربان خور
دل های سنگ شان را نرم کن

ایا مهر تابان
بر دل های تاریک شان روشنایی‌ ببخش

ایا خورشید
بر دل های پر کینهٔ شان مهر بپاش

ایا شمس روشن
از بدن های شان برکن جوشن

این جوشن جنگ است
جنگ بجای صلح ننگ است

ستیزه یک آژنگ است
جنگ وحشت است نیرنگ است

نیرنگی‌ از دشمنان آدمی‌
خدنگی‌ از کمال جاهلی‌

انسان را شایسته
عشق است

انسان را بایسته
علم است و فرهنگ است

و آنوقت که بهار بیاید
و آن زمان که تابش خورشید
گرمترین شود

و آنگاه که برگریزان بیاید و برزمین زر ببارد
و آنگاه که پاغنده های برف فروریزند
و زمین را نقره کاری کنند

آدمی‌ را به عشق و به دوستی‌ بخوان
بگذار مرغکان در بیشه

و آب در آبشار
و برگ بر شاخچه

نغمهٔ عشق بسرایند
که دلها اماج مهر شوند

ایا مهربان مهر
آدمی‌ را به مهربانی‌ بخوان

انتظار در تاریکی

انتظار در تاریکی

  
اثر داکتر رؤ ف روشان


اثر داکتر رؤ ف روشان

شب است و مرغکان خاموش
چمن خوابیده است

گلها رنگ خود را از شب نهفته اند
هراسی‌ سیاهرنگ در فضا پیچیده است
رهروان آهسته حرف میزنند

شب و همه چه در او هست تاریک است
ستاره های کوچک در دوردست ها
به مشکل بر آسمان تاریک نقطه میگذارند

و نقطه ها به سختی‌ و ضعف تجلی‌ میکنند
زنده میشوند و باز میمیرند

و من چشم بر کناره های افق دوخته ام
منتظرم
منتظر تغییر و روشنی‌
که از کناره های افق پردهٔ ناریک شب را بدرد

در ورای آسمان

در ورای آسمان

اثر داکتر رؤ ف روشان


محبوب من
آسمان چقدر دور است
چقدربلند است

کسی‌ چه میداند در ماورای آن
در ماورای این آسمان آبی‌

چه سرنوشت هایی‌ مینویسند؟
چگونه عاشق میشوند؟
چگونه عشق میورزند؟

از آنجا به ستاره ها چه نام داده اند؟
زمین ما را میشناسند؟ بیاد دارند؟

آیا به چشم من نیاز دارند
که زیبایی‌ ترا ببینند؟

آیابه دل من محتاج اند
که عظمت عشق را دریابند؟

محبوب من
آسمان دور و بلند

شاید عشق را میشناسد
شاید عشق را نمیشناسد

ولی‌ چشم ودل من
عاشقند
به عشق ایمان دارند
عشق را میستایند

عشق را در زمین
عشق را در آسمان

پاس میدارند
سپاس میدارند

President or Prisoner

by: Dr. G. R. Roashan

Complex, convoluted, mixed up, confused, upside down, checked and awaiting a mate could be some of the adjectives one could easily use in relation to the situations in Afghanistan. Situations that you would expect a strong leader, in many instances, the president, would be able to fix up. However, the Afghan president, a prisoner of circumstance from day one of his assignment to Afghan politics, finds it too difficult to address the giant issues threatening his administration. Here is why:

Continue reading “President or Prisoner”

همبازی ام باران

 

 

همبازی ام باران

اثر داکتر رووف روشان

بوی گلاب اصیل

مرا به گذشته میبرد

گذشته های دور

که طفلی‌ بودم

اندیشه میکردم

بخود می‌گفتم چرا؟

و جوابی‌ نداشتم

به افق های دور نگاه میکردم

و هیچ نمیگفتم

سرم خالی‌ بود

دلم پر از سودا

پر از احساسی‌ که شیرین بود

که گرم بود و مرا

به بته های گلاب پیوند می‌ زد

و آنگاه که رعد میغرید نمیترسیدم

که باران می‌ آمد

خوشحال میشدم

که بوی باران را

از خاک کوچه میشنیدم

که جست میزدم

که باران را به چشمانم راه میدادم

که باران اشک نبود

سرد بود و تر بود

پاک بود

و من دوستش داشتم

انگار همبازی ام بود.

 

فریمانت کلیفورنیا

سرطان ۱۳۹۰

 

نرگسستان

 

 

نرگسستان

 

اثر داکتر رووف روشان

دو چمش چه خوش توفان میکرد

زخود رفتگان را صلای عام میکرد

نگاهی‌ بر دل، دگر بر جان میکرد

یکی‌ را مفت، دگر ارزان میکرد

ز شوخی‌ های خود در نرگسستان

ز چشم خویش نرگسستان میکرد

سخن میگفت چشمش به چشمم

که چشمم راخیال جان میکرد

وزان پس نگاهی‌ ژرف در آیینه میکرد

ززیبایی‌ خود، خودش حیران میکرد

دو چشم زیبای مست نا قرارش

چه خوش بر فرمانبرش فرمان میکرد

من غریق سودای چشم فتانش

دلم را میبرد برخویش قربان میکرد

فریمانت، کلیفورنیا

جوزا ۱۳۹۰