ریزه موج ها

 

ریزه موج ها

اثر داکتر رووف روشان


ریزه موج‌های دریا نرمک نرمک
به ساحل دست درازی میکردند

و با انگشتان آغشته به کفّ سپید
نقش پاهای مرا از روی شنهای ساحل
میزدودند

تپه‌های ریگ روان
از پی همدگر روان بودند
باد و حرکت، چاپ پا‌های مرا
از روی شن‌ها میزدودند

برف سپید تازه بر چمن سبز ورق افشانده بود
آفتاب کمرنگ برف را به آب میداد

و نقش پاهای مرا
از روی چمن میزدود

در وادی خاطره ها
تبسم همدلان بدلم حرارت میپاشید

عمر گذران
خاطره‌ها را در دل‌ دوستان سرد میکرد

پیوند‌ها را سبک میساخت
و با سایهٔ مرگ دوستی میکرد

باران دل‌ مرا میشست
و اشک سینه‌ام را صاف میکرد

اما غم جدایی
خنده از لبهایم میبرد

و زاغ سیاه تقدیر بر من‌ها‌ها میخندید
و عمرم را و عشقم را مسخره میکرد

و من به ساحل
به سنگهای سیاه ساحل

و باز به ریزه موج ها
و انگشتان از کفّ دریا پوشیدهٔ شان
نگاه میکردم

فریمانت، کلیفورنیا
جوزا ۱۳۹۱

 

خداوندا! چرا؟

 

خداوندا! چرا؟

اثر داکتر رؤف روشان

از سینهٔ تفتیدهٔ من

از قلب شکستهٔ من

اهی‌ سر زد و بر آسمان شد

از ازل برخاست براه عدم روان شد

مکثی‌ کرد در طارم کبود

بپرسد: زندگی‌ چه بود؟

در ورای آسمان آبی‌

نه شوری بود نه غلغله ای

سکوت بود و حرکت

و هنوز بلندی و رفعت

دران لایتنا هی‌‌

آه سرد دل پر دردم

میپیچید

تو گویی‌ میرقصید

چیزی نمیفهمید

گویی‌ بر جهل خود میبالید

تا آنکه ستاره ها را دید

دور و نزدیک، روشن و تاریک

و از خود پرسید

آنچه را قدر زندگی‌ نامید

آیا راهی‌ به این لا یتناهی‌ دارد؟

آیا موجوداتی‌ دگر نفس در سینه دارند؟

با خود گفت: دست یکی‌ از ایشان را

میگیرم بدست

و میرویم تا آنجا که توان رفت

آنجا که دربار خداوند است

در پای مسندش به سجده می‌ افتیم

و آنگاه با عجز، با لا به

با انکسار با جرات میپرسم:

خداوندا ! چرا؟

 

 

فریمانت، کلیفورنیا

ثور، ۱۳۹۰