مار دریا

 

مار دریا
اثر داکتر رووف روشان
دران سال زیاد باران بارید
دریا که از قلب شهر میگذشت
آماس کرد
لبریز ه کرد
آب از کناره‌ها سرازیر شد
از سرک گذشت
و از دروازهٔ بزرگ به صحن حبیبیه ریخت
بند ناظر صفر را پوشانید
من در اول خوشی کردم، خنده کردم
از کتارهٔ ٔپل شاه دو شمشیره دریا را دیدم
مثل ماری خشمگین میجنبید
مثل مردم مست به دیواره‌ها میخورد
از هوای نمناک و پاک بهار لذت بردم
پسان غمین شدم
اگر سیلاب کسی را ببرد؟
اگر سیلاب دهی را ویران کند؟
از آنروز در گذشتهٔ دور
بیشتر از شش دهه گذشته است
کسی ندیده است
دریا بار دگر خشمگین شود
حتی آنگاه که اجنبیان
و جنگ سالاران دران
خون ریختند

فریمانت، کلیفورنیا
جوزا ۱۳۹۱
حبیبیه: لیسهٔ حبیبیه در جوار ٔپل باغ عمومی در قلب کابل
بند ناظر صفر: بندی که از دریای کابل آب را از کنار کوچهٔ کریم مارگیر جانب ده‌‌‌ افغانان و
سر حوض مرغابیان میپرد

 

سلام بّر هزار

سلام بّر هزار

اثر داکتر رووف روشان

سلام بّر هزار

که ترانه میسراید

که حرف دلش را بمنقار  میگذارد

که گاه  نغمه‌های شاد

و گاه سرود‌های غمین میسراید

که آهنگ میسازد

که از عشق میگوید

که از هجر میخواند

سلام بّر هزار

 زمانی که میسراید

گلویش میلرزد و دلش

که گلوی من نیز میلرزد

و دلم

به این  آرش

که عشق در من میجوشد

و عاطفه میخروشد

سلام بّر هزار

که دل‌ کوچکش

به بزرگی  دل‌ منست

جوزا ۱۳۹۱

فریمانت، کلیفورنیا

اگر هیچ باشد و بس

اگر هیچ باشد و بس

اثر داکتر رؤف روشان

با بالهای سپید و افشان

بر اسطوره ها گذر میکردم

سیاهی‌ را میدیدم پس از روشنی‌

روشنایی‌ را میدیدم پس از تاریکی‌

هیچ نظمو قاعده ای این دو را

بهم پیوند نمیداد

پیوند شان ازلی‌ بود

شاید تصادفی‌ بود

شاید اشتباهی‌ بود

و اسطوره ها

زیر بالهای سپید و افشان من

رنگ میگرفتند

جامه میپوشیدند

برهنه میشدند

بر گل ها بر درختان

بر مردمان میخندیدند

و قهقهه های شان

در تالارهای طولانی‌ زمان

میپیچید و انعکاس میکرد

و این پژواک ها در دماغ من

طنین می‌ افگند

میشنیدم تا انسان بود

تا انسان خواهد بود

داستان خواهد بود

داستان های خوش

داستان های تلخ

و اسطوره ها سیاه

و اسطوره ها سپید

در دامن تاریخ

خواهند درخشید

مگر آنکه روزی تاریخی‌ نباشد

انسانی‌ نباشد

جهانی‌ که میشناسیم

و عشقی‌ که ارج میگذاریم نباشند

و هیچ باشد و بس!

فریمانت، کلیفورنیا

سرطان ۱۳۹۱