این کابل من نیست

این کابل من نیست

از:
رؤف روشان


فرزند سیمرغ
زال سپید یال
از بلند برج های
هندوکش
به کاسه وادی کابل
فرود آمد

کابلیان باریک اندام
با چشمان سیاه و براق
خربوزه ده سبز
انار تگاب
و انگور کوهدامن
مینوشیدند

عطر بهار یاسمن
با بوی نسترن
در هوای صاف
نسیم را ببازی میگرفت

شبستانها و مشکوهارا
دخترانسیا ه مو ی
سپید گردن
با تبسم های شیرین
آراسته بودند

بال آبی
فرشتگان
برف سپید زمستان را
شانه میزد

شا هدخت کابلستان،
رودابه-سرتاج بانوان کابل،
تهمتن زال را بر گزید
و فرزندی زاد نامدار ناماوران:
رستم نوهٔ سام و مهراب کابلی.

ابر پهلوان پیش
تهمینهٔ سمنگانی
زانو بر زمین زد
و سهراب و اسطوره تو امان
زاده شدند

و چنان بود کابل من!

و باز:

بابر کشور کشا و کشور ساز
در وادی سبز کابل فرود آمد
هر طرف نگاه کرد
گل دید و باغ
و رودبارهایی
به شفافی اشک

فرزندانش را فرا خواند
گفت: جسد مرا
جز در کابل زیبا مگذارید
و چنان کردند

و همان بود کابل من!

در دامن شمال شرقی
آسمایی چشم
به کابل زیبا کشودم

و چون راه رفتم
راه باغ ها را بمن آموختند که
کابل شهر باغها و قصر
ها بود

در چمنهای کابل گل بود و سبزه
و یاسمن و نسترن
و گلاب اصیل و گلاب سرخ و گلاب زرد
و گلاب صد برگ و پتونی و بربینه
و چمن چمن گلهای دیگر

ومن که بچه بودم
کو هستا ن های کابل را
سنگ به سنگ میشناختم
و به آنها عشق میورزیدم

کاسه وادی کابل را دیواره هایی
از کوه بود:
آسمایی و شیردرواز ه
که با صخره های برهنه
گذشت زمان و سیر تاریخ
را نظاره میکردند

و کابلیا ن مهربان بهم سلام
میگفتند و با هم چای مینوشیدند
و سمنک وحلیم میخوردند

چنین بود کابل من!

کا که های کابلی
رشادت و غیرت و جوانمردی
میکاشتند و
زحمت کشان عرق میریختند
وبا زندگی میساختند

جوانان سبق می آموختند
و مردم به هر بهانه ای
میله میکردند و ساز
و در داما ن کوهای خود
قیماق چای می پختند

و چنان بود کابل من!

یکروز سیاه کابل مرا سراسر
در حلهٔ سرخ پیچیدند
و عروس کردند
و تحفه بستند و به بادارن
سرخ خود فروختند

آنروز کابل من زیبا تر از هر روز
ماتمزده از هرگز
بمن گفت:
دیگر کابل تو نیستم

وچنان شد کابل من!

از آنروز کابل دگر گونه شد
خود فروشان و مادر فروشان
از چپ و از راست
پیکره زیبایش را آزردند
و زخم زدند

و باز:

ربع یک سده شد
و من مهجور باز گشتم
کاسه وادی کابل جریحه دار بود
کوها پا بر جا میگریستند
من تنها میگریستم

باغ های ویران و قصر هایی که
دگرنیستند
حیران مینگریستند
شهر و کوه و برزن
مردو کودک و زن
همه بیگانه
رودابه، تهمینه و بابر
و هزاران بابران و رودابگان
پدر، مادر و برادر و عزیزان
زیر خاک کابل نا آرام خفته بودند

به خاموشی گریستم ؛گفتم
این کابل است؛
اما کابل من نیست.

فریمانت، کلیفورنیا
۲۰۰۶

شهر گناه

شهر گناه

از:
رؤف روشان


دشتی از زقوم
به درازای افق دور
تا کرانه های اسمان
گسترده است

خاردرختان دشتی
ازآغوش کوهبچه ها
در اسفالت جاده
مار سیاهی میبینند
که خوابیده به درازا
کشیده از هیچ به هیچ

از سراب
دریا و دریا چه ای هست
زمین تفتیده ای هست
و زمانی به درازی کویر
خوابیده ای هست

میان دشت ها
از دور دست ها
نمای وا حه ای
سواد شهری

با بنا های بلند
بارو های سر به آسمان
مانند بازوان شهوانی
باکره های آتشین

شهر گناه ساخته از
نور و از رنگ
چون یادی از مانی و ارژنگ
یا هم شرابی در شیشه و سنگ

کهکشانی است در دشت
نگینی از یاقوت
میان زمرد، میان برلیان
با اذرخش هزاران هزار
شمع و فانوس

میان کهکشان
هزار در هزار انسان
در تپ و تلاش
چه معصوم-چه عیاش

در شهر گرم گناه
آفتاب گردیده رام
و برحرارت و نورش افگنده اند
لگام

شا م در بام
بامداد در شب آغشته

نور را خود ساخته
و نسیم راخوش ساخته
و شهر را از درون و بیرون
خود آراسته اند

قاهره و پاریس
با بغداد و روم رام و آرام
بلند بنای ایفل
نزدیک هرم
و هرم نزدیک
فلمکدهٔ هالیوود
آغوش کشوده اند

علا الدین باچراغش
زیر باروهای
بغداد
گمشده اش را
میجوید
و قیصر روم
بر زمین، بر زمان
میخندد

شامگاهان برای
رامشگران، خنیاگران
مشت زنان و
قصه پردازان
هورا میکشند

ماشین و انسان
در قمار آغشته و
بهم آمیخته اند

وبر فراز همه ، آنچه
میدرخشد
زن است و شر اب
و گوشت و شهوت

میکده هامست
شراب خواره ها
دست به دست
گویی ز الست:

یکی را جسم گناهکار
یکی را روان خطا کار
یکی آزرده خاطر
یکی سرمست و حاضر

یکی را پستان به لرزه
یکی از دوران به لرزه
یکی شاهد پرستد
یکی از شوق لرزد

یکی صد زر ببا خته
یکی ، تنها دل- بدختر ببا خته
زنی هم مردی نواخته
دلی هم دلبر شنا خته

خلایق: غرق ماده
سر خوش از می
سرمست با ده
کجاست معنی؟
معنویت:ز خاطرها فتاده!

تابستان ۲۰۰۶
لاس و یگاس، نوادا

جستجو

جستجو

از:
رؤف روشان


از راه دور،
نردبان زمان را پیمودم
از آسما ن اول
تا ورای هفتم، در ما ورا
ترا جستم
ترا صدا کردم
پژواک صدایم از ورای سینا
در کعبه و بتخانه پیچید
نماز گاهان را درنوردیدم
از ورای سپهر
در ورای سپهر
در پشت پردهٔ آبی
با ناهید خنیا گر
به خلوت نشستم
از پروین بالا نشین
از مشتری
از ستاره ستاره
پرسیدم
از عشق آدم ، از عشق حوا
از زاد و ولد، از جنگ و جفا
از حیله و تزویر
از ظلمت و تنویر
از عشق و امید
از ساز و سرود
از رنگ گل،
از زهره و ز حل
از ستارهٔ صبح
از تو پرسیدم

یکی خندید،
یکی طرفه رفت
یکی چشم بست
یکی دهان.
شاید گمکرده راه بودند
چون من
شاید بیراه بودند
چون من
یکی به کتاب حواله ام کرد
یکی از حساب مقاله ام خواند
حساب و کتابم مغشوش کردند
حواسم مدهوش کردند
به ماتم نشستم
نا چار در خود فرو رفتم
اگر خود را بیابم
اگر خود را شناسم
ترا خواهم یافت
به خود نگاه کردم
در خود پیچیدم
جهانی دیدمنا شناخته
جهانی نا شناختنی
پر از راز ها، رمزها
خودی و خود پرستی
وفا و جفا
عشق و امید
شهوت و غضب
درد و طر ب
همه جا ظلمت
همه جا تاریکی
گاهی رخشش نوری
گاهی تلو لوی امیدی
همین!
سالها پی هم شدند
زمان دوید
زمین رمید
ستاره خندید
آفتاب دمید
و من نظا ره کردم
استخاره کردم
هنوزخودم را میجویم.
فریمانت، کلیفورنیا
سپتمبر ۲۰۰۶

از ابدیت تا ابدیت

از ابدیت تا ابدیت

از: رؤف روشان

 

از ا بدیت تا ا بدیت

راه کوتاهی‌ است

پر از خار و خس،

پر از خم و پیچ.

 

و گاهی‌ ایستگاهی‌ است

پر از رنگها و نیرنگها

که دران متاع میفروشند.

 

و شبها گوشت و عشق

و آواز میخوانند

و پای میکوبند

و تهمت میزنند

 

و در دشت و در کوه و در جنگل

در شهر

میجنگند

و صلح میگویند و اشتی‌

و هنوز میجنگند

 

و انانک پرده ها را میدرند

تا راز ها را افشا کنند

میدانند ا بدیت دور است

و عدالت نا صبور، صبور

 

فریمانت-کلیفورنیا

جولای 2006

مانند دل من

     مانند دل من

   از رؤف روشان

 

اگر بهار بودم.

 

سرا پایت را ببر میکشیدم

عطر گلهای کوهستانهای دور را،

با رنگهای دلکش طبیعیت

بهم می آمیختم و بر تو میپاشیدم

 

 

بچه ها و دختر های پرندگان را میگفتم

برای تو ترانه ای بسرایند که

نغمهٔ آن از شر شر جویبار و صر صر با د باشد

 

و آنگاه که پروانه ها و زنبور عسل ها

تخم لاله را به باکره ها میبرند

میگفتم عشق را در تو بر انگیزند

 

و آنگاه به نسترن و یاسمن میگفتم

شاخه های پر گل خود را برای تو برقص آر ند

 

و به دریا ها میگفتم برای تو بشورند،

و به امواج میگفتم برای تو بلرزند

مانند ا بدیت ، مانند بی انتها

چون سوالهای دل من

قسم به سخی‌ جان

قسم به سخی‌ جان

از:
داکتر رووف روشان


قسم به سخی‌ جان
که بهار را همچو میهن دوست دارم

اگر بگذرم بر دشت لیلی‌، دشتهای شمال
اگر بشنوم رایحهٔ بهار امسال

اگر عطر بهار
بگذرد بر بنفشهٔ آزادهٔ خودرو

اگر لاله زار های شمال
در ورای سالنگ
آنطرف هندوکش
مرغزار ها را رنگ بزند

اگر شقایق وحشی‌
بر دامن تپه ها چنگ بزند

قسم به سخی‌ جان
که ترا در هر برگ سبزه

در هر ساقهٔ تر
در هر عطر گلشن

دوست دارم
همچو میهن
همچو بهار

و آنوقت که نارنج باغهای ننگرهار
عطر بپاشند بر باغ و انهار

و آنگاه که در ویساک سلطانپور
افغاندختران هندوی طلا پوش را
به عقد جوانان هندو بدهند

آنگاه که غروب تخت صفر هرات
و انار باغهای قندهار
لعبتان شغنانی‌ را بیاد آورند

و برف زمستان
با تیرهای طلایی‌ نور آفتاب
قطره قطره در پای
کوهستان های کنرها
هندوکوه و کوه بابا آب شود

قسم به سخی‌ جان
که ترا بیاد خواهم داشت
دوست خواهم داشت
همچو میهن
همچو بهار

و گاهی‌ که کاغذپران های رنگ رنگ
و ا سکتی‌ وعینکی‌ ونقشی‌ و پتنگ

از دامنهٔ سخی‌ ، مرنجان و جبه
آسمان کابل را گل بپاشند

و جمعه روز های حوت
تا اول فروردین- تا نوروز
بچه ها را به غرغرانک بازی
سواری اسپکهای چوبی‌
و چرخ فلک بخواند

قسم به سخی‌ جان
که ترا بیاد خواهم داشت
و دوست خواهم داشت
همچو میهن
همچو بهار

و آنگاه که مزار زمردی
کبوتران سفید بال سفید جامه را
به طواف بخواند
و مزاریان و زواران
جامه های رنگه بپوشند
و جندهٔ سخی‌ جان در اولین روز بهار
سر افرازد و معجزه آفریند

قسم به سخی‌ جان
که ترا بیاد خواهم داشت

آنگاه که دیگهای سمنک بجوشند
که دختران کفچه بدست سرود بخوانند

و آن شب بهار که چلو سفید
سبزی سبز و خروس سرخ تاج سفید
نوید آغاز سال نو باشند

و آن صبح بهار که
میوهٔ هفت رنگ تر کرده
یاد شراب سومای آریانای کهن را زنده کند

و آن زمان که مرد دهقان
نرگاو قوی شاخ خود را
با دستمال گل سیب بیاراید

و آنوقت که کودکان
شور کنند و مستی‌ کنند
وبزرگران بیل بازی کنند

ترا بیاد خواهم داشت
و دوست خواهم داشت
همچو بهار
همچو میهن

اگر در روز اول سال
بر شوم بر شاخه های هندوکش
اگر نسیم بهار در ارتفاعا ت
بمن جان تازه ببخشد

اگر همراه شوم با قچ پامیر
یا پلنگ پنجشیر

اگر بر پرم چون باشه و باز
و اگر با سنگ شکن نغمه کنم ساز
و اگر با عندلیب ترانه کنم وبخوانم آواز

اگر نظاره کنم بر یاسمن
اگر بشنوم عطر نسترن

اگر جلوهٔ ارغوان را
در کوهستان
و عطر رشقه را در کشتزار دریابم

اگر بجای برف سپید
شگوفهٔ بادام را بر شاخه ببینم

بدان که ترا بیاد خواهم داشت
و دوست خواهم داشت
همچو میهن
همچون بهار

وترا وعشق ترا
گرامی‌ خواهم داشت
ونوروزرا
مبادا که دیگر نوروزی نباشد
مبادا که دیگر نو سالی‌ نباشد