محراب عشق

محراب عشق

  
داکتر رووف روشان


در معبد دل محرابی‌‌ دارم
که سجده گاه منست

و معبودی دارم
که سازندهٔ شام و پگاه من است

اورا نه تندیسی‌ است
نه تصویری

فارغ از بند ماده و جسم
جملگی‌ معنی‌ است
در دیدگاه من است

و معنی‌ است در دل من است
عشقکدهٔ محراب معبد دل

سجده گاه من است
سازندهٔ شام و پگاه من است

معشوق من عشق است
معبود من
روشنی‌ راه من است

پستان ماه

پستان ماه

از
داکتر رؤف روشان


از پستان ماه بر چمن
شیرهٔ نور میپاشید

در سایه روشن شیری
بوته های بهاری غرق در شگوفه و گل
به آهستگی‌ از وسوسهٔ نسیم میلرزیدند

این جا و آنجا
در پای درختی‌

در دامن چمنی‌
در کنار بوته ای از گل

مردمان بر فرش قالین
نشسته بودند

قصه میکردند از عطر و از گل
و از راز ها و رمزهای دل

دل های جوانان در تپش بود و هیجان
که جلوه میفروختند، همانند گل، خوبرویان

گل ها عطر میپاشیدند
و نسیم عطر گل ها را
از لای جعد لعبتان
گذر میداد و دوباره بر چمن میپاشید

جوانان گاه گل چمن را نظاره میکردند
و گاه کاکل شکن اندر شکن را
و زمانی‌ نازنینان گلبدن را

درین بلندی میان باغ
و ستاره ها فاصله کوتاه‌ بود

ماهتاب چندان نزدیک مینمود
که گویی بر رخش میشد
بوسه گذاشت

آهنگ های ساز
به چمن و باغ نوا میبخشیدند‌

درینجا و آنجا
مردمان تارها و پرده های
تنبور و هرمونیه را
به ترانه میخواندند
و میگذاشتند طبل آهنگ ها را
به دل گره بزند

یا هم از حنجره های
مردانه و زنانهٔ شان

آهنگ و آلاب عاشقی‌
میکشیدند و میسرودند

دختران جوقه جوقه
پسران جوان را
بهم مینمودند
و از خندهٔ مستانه
میجوشیدند

سالمندان به ماهتاب چشم میدوختند
و میگذاشتند یاد و فریاد عشق
بر سینه های شان
گل بپاشند

فواره ها
همنوا با آهنگ های شب
آب میپاشیدند
و شر شر یکنواخت شان
سودا و تشویش را
بخواب میخواند

ماهتاب میگذاشت
همچنان از پستانش شیر
تراوش کند

و ستاره هامردمان را نظاره کنند
که غرق در شیر ماهتاب
خوشی‌ میکنند، عاشقی‌ میکنند

Mother’s Paradise

Mother’s Paradise

3
Love This
0
Needs Work

Mother’s Paradise

The night was neither cold nor freezing

It was neither dark nor light and brilliant

They had filtered the air from dust

And had driven gold nails into the lapis dome of the night

On the wings of thought traveled I from this oasis

On a long road beyond thought

On the other side of the earth’s borders

Beyond the limits of planets

Amidst galaxies

Galaxies of milk

Galaxies of light

Far away in distant climates

Traveling I was, I was pushing ahead to find the heaven

That is under the feet of mothers1

I was going to search in that heaven

For my mother whose abode is in paradise

To ask her questions

For the answers of which my mind was thirsty

To ask her about mother and motherhood

About love and purity

I was heading on and on

There I saw and angel on my path

There were two loads on her two wings

One of joy and one of sorrow

She said I am taking these for mankind

One for when they become mother, father

One for the time when they lose their mother

I asked her to show me the way to the heaven-my destination

She said this is it, only a little further

I arrived at a gate of pure gold

A bright and pure light was shining from within

A pleasant guardsman

Halted me with great tact

And said: “Where are you heading?

With such fervor, such excitement

I said, “I am searching for the land

That is under the feet of mothers”

Laughed he:

“ You are searching for paradise.”

Here where you have arrived is only the beginning.”

This is the area for hardworking

God-fearing worshippers

Pass by a few other gates and you would

Reach where mothers are inside

At another gate another gatekeeper said

This is the region for lovers

It is the heaven of mystics

Another guardsman said

Just before reaching the Apostles

On your right

There is a gate of diamond

Its knocker is from pure ruby

You want to proceed there

The ruby of the knocker was the color of my

Heart’s blood

Its echo like the sound of my heavenly mother

Who was reciting the Koran

They opened the gate

Looked me all over

And said:” You are not a mother

What business do you have at Mothers’ Heaven?

You do not deserve to be here

Return to you earthly chores of

Eating, sleeping and lusting

Return to your lowly earth”

Ashamed and shivering said I:

I do not have any document of residency here

I have come to visit my mother

My mother’s brilliant features showed from the door

She opened her arms

And took my wishful head in her two hands

And threw a long glance at my eyes

She said: “My son, the light of my eyes

What is it you want to ask me?”

Said I: “Mother, what was in the crème of your being

By which you raised me

What magic was therein?

Mother, all that love,

That you weaved into the matrix of my being

All that faith and purity

That you taught me through your pure milk

You called me to humanity

Taught me to be true

You sowed the seeds of patriotism in me

You wished me comfort and prosperity

All that love, all that kindness

Where did you get them all?”

Said I: “Mother, your state

Next to that of God is worth prostration

From whom did you learn that throughout life

When you were alive and when you had passed away

Whenever pain I felt whenever pain I feel

By calling your name and that of God

You gave me solace, you give me solace

The pains you took

The cities you built2

Who had taught you?”

She said, my beloved don’t you know

That I too had a mother?

A flood of tears washed our eyes

And a flood of light shrouded us

And when I opened my eyes

There was nothing

Only the voice of my mother who was saying;

“I too had a mother.

_____________________________________________________________________________________________________________________

1. A popular saying in Dari language.

2. In south-central Asian cultures it is said that raising a child is like building a city.

خيالات عاشقانه

 

خيالات عاشقانه

 

اثر داكتر رووف روشان

 

شبي دچار خيالات عاشقانه شدم

كسوت هوش بدريدم پاك ديوا نه شدم

 

خواب ديدم كه در آغوش لذت افروز كسي

دست و دل باز شدم مست شدم فرزا نه شدم

 

هرطرف لمس نمودم لذت آمد بدست

اين چه اعجاز كه افسون آن جانانه شدم

 

هر طرف ديدم، نديدم جز عشق و هوس

سخت در گير لعبته هاي دو گانه شدم

 

لب مرجاني او صاف چو مجنونم كرد

عطر اندام ورا بشنودم و فرزانه شدم

 

جسم موزون او چون مر مر سفيد و سيال

چو منش لمس كشيدم عشق شدم ترانه شدم

 

من كه دامان عقل بدستم بود هميش

جلوه ي نازوراديدم و زعقل بيگانه شدم

 

خيال تمكين وجودآتشين سرا پا نازش

دودي افروخت كه بر آتشش پروانه شدم

 

لرزش هوس آلود اندام هوسينش از ناز

لرزه براندام من افگندعاشق يكدانه شدم

 

گهي كز افلاك ميفسردم غمهاي جهان

   اسير ساقي  شوخ چشم اين ميخانه شدم

 

از پريرخان زمين   چون نديدم وفاق  

ز كهكشان آسمان طالب پريخا نه شدم

 

چه اعتبار كنم من بر ابناي فلك

كه ازحقيقت برون رفته وافسا نه شدم

 

مي نگاه چشيدم ز چشم هاي مست خمار

ازان فسون شدم مست،وه چه مستا نه شدم

 

ز شامگاه سيه كه نتابيد نورصبحي بر دل من

با خيالات سپيد راهي راه خوش عيشخانه شدم

 

گلي نچيده بدم ز باغ هاي عيش جهان

كه گرفتار تهمت باغبانان رندا نه شدم

 

ازين خوشم كه بر بال هاي خوب خيال

رفيق ماهروي هوس آلود نازدانه شدم

 

كسي مي نشنود از دل روشان من فرياد

كه با دودآه جگر سرمه ي گلوخا نه شدم

 

 

 

بهشت مادر

بهشت مادر

از:
داکتر رووف روشان


شبی‌ که هوایش نه گرم بود، نه سرد و خشن
نه تاریک تاریک، نی‌ رخشان و روشن

هوا را از گرد و غبار روبیده بودند
میخ های زر بر گنبد لاجورد شب کوبیده بودند

بر بال اندیشه سفر کردم ازین بیشه
به راهی‌ دراز در ماورای اندیشه

در فرامرز زمین
در فرامرز سیاره ها
از میان کهکشانها

کهکشانهای شیری، کهکشانهای نور
در اقلیم های دور

میرفتم و میرفتم بهشتی‌ را بیابم
که زیر پای مادران است

میرفتم دران بهشت
مادرم را بجویم که مادرم را جای درانست

ازو بپرسم سوالهایی‌
که در جواب آن فکر من نگران است

ازو، از مادر بپرسم و از مادری
از عشق بپرسم و از پاکی‌

میرفتم و میرفتم
فرشته ای دیدم برسر راه

بر دو بالش دو بار
یکی‌ شادمانی‌ یکی‌ غم
گفت میبرم زی بنی‌ آدم

یکی‌ برای گاهی که مادر شود، پدر شود
یکی‌ آنگاه که بی‌ مادر شود

گفتم راه بهشتم بنما که در پیش است
گفت همین است، یک کمی‌ پیش است

به دروازه ای رسیدم از زر ناب
از درونش نور میتابید روشن و پاک

داروغه ای خوش مشرب
راهم گرفت به کمال ادب

گفت ای سرگردان
کجا میروی با این شوربا این هیجان

گفتم سر زمینی‌ می‌ جویم
زیر پای مادران

خندیده گفت
بهشت می‌ جویی‌ برین تر

اینکه رسیدی اول کار است بنگر
این جای زاهدان پر کاراست مگر

چند در دیگر بگذر
تا برسی‌ به جایی‌ که مادران اند اندر

در در دیگر داروغه ای دیگر
گفت این جای دلدادگان است
بهشت صوفیان است

داروغه ای دیگر گفت
نا رسیده به پیامبران

دست راست دری است از الماس
کوبه اش از یاقوت خاص
ترا آنجاست مقصد و تلاش

یاقوت کوبه برنگ خون دل من بود
آهنگش چون آهنگ مادر بهشتینه منزل من بود
که قران میخواند

در را باز کردند
سراپای مرا ورنداز کردند

گفتند که مادر نیستی‌، ترا در بهشت مادران چکار؟
مقام و منزل تو نیست در خور این دیار

برگرد بر خور و خواب و شهوت خویش
بر زمین زار و ذلت خویش

شرمیده و لرزیده
گفتم طومار اقامت ندارم
آمده ام نزد مادر خویش

چهرهٔ نورانی‌ مادر
از ورای در
رخشید و درخشید
آغوش باز کرد

سر پر نیازم با دو دست گرفت
به چشمانم نگاهی‌ دراز کرد

گفت پسرم، نور بصرم
از من چه می‌ پرسی‌؟

گفتم مادر
در شیرهٔ جانت که از آن مرا پروردی
چه معجزه ای بود، چه اعجازی؟

مادر! آن همه عشق
که از شیر پاکت در جان من عجین کردی

آن همه صفا و وفایی‌ که
از ان شیر پاک بر من آموختی‌

مرا به انسانیت خواندی
پاکی‌ آموختی‌

عشق وطن در دلم جا کردی
برایم آرامی‌ ورفاه تمنا کردی

آن همه محبت، رافت و شفقت
از کجا آوردی؟

گفتم مادر-مادری که مقامت
بعد از یزدان سجده را شاید

از که آموختی‌ که همه عمر
آنگاه که زنده بودی
و آنگاه که از من رفته بودی

هر دردی مرا میرسید، میرسد
نام ترا توام با نام خدا

بر زبان می‌ آوردم، می‌ آورم
آرامم میکردی ارامم میکنی‌؟

این جوری که بردی
آن شهر هایی‌ که آباد کردی
از که آموخته بودی؟

گفت دلبندم، مگر نمیدانی‌
که مرا نیز مادری بود؟

به چشمان مان اشک موج زد
سیلابی‌ از نورهردوی مان را ربود

تا چشم کشودم
دیگر چیزی نبود

فقط صدای مادرم که میگفت
مرا نیز مادری بود

Corruptistan and its Corrupt Systems

By

Dr. G. Rauf Roashan

Abstract: This paper tries to throw some light on the Afghan government, its failure in corruption control, the historical background to the lack of an effective system to deal with the country’s problems and the part played by the local regional and international sources in the propagation of corruption to the detriment of the ordinary citizen and the state as a whole; Continue reading “Corruptistan and its Corrupt Systems”