ستارگان مسافر

 

 

 

 

 ستارگان مسافر

 

اثر داكتر رووف روشان

 

گنبد آبي سياهي شب را ميشميد

ستارگان مسافر نزديك به لايتناهي نفس نفس ميزدند

 

موجهاي دريادرتاريكي شب هرسوميشتافتند

وبرستاره هاآرام آرام ميخنديدند

 

در دوام خنده ي شان  

استهزاي سپيدي غنوده بود

 

ماهتاب نازكي نيز باابروي كشيده

به مسافران ازل نگاه ميكرد

 

پرندگان عاشق روي شاخچه ها

پهلوي همدگر جا بجا ميشدند

 

طعم منقارهاي سرخ همدگر را

از لاي نوك هاي خود مزه ميكردند

 

و در بي آرامي خود سكون ميجستند

آرام ميپاليدند و نمي يافتند

 

و من ترا در موجهاي عشق

در پيچاپيچ رودخانه ي زندگي ميجستم

 

وبياد عطر وروشني تو

و بياد چشمان جادوآفرين تو

 

و در آرزوي صلح و سكون

براي دل بيتاب و بيقرار خود

 

به ستاره ي مسافري ميمانستم

بريده ازازل و نارسيده به لايتناهي

 

فريمانت، كليفورنيا

سنبله ١٣٩٢

بازي سايه ها

 

 

بازي سايه ها

 

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

آنگاه كه به گذشته چشم وا ميكنم

ميبينم كه در سايه ها شنا ميكنم

 

سايه هاي سياه و تاريك

درتنگناهاي هراسناك وباريك

 

سايه هاي كوچك و بزرگ

گاه مبهم، گاه سترگ

 

گاه سايه ي وجود

در قيام يا سجود

 

گاه سايه هاي ثابت

گاه لرزان كاه صامت

 

گاه افتاده پيش پا بر زمين

گاه برديوار،گاه چنان وچنين

 

سايه ها، گاه نقش ها

گاه موزون، گاه هيولا

 

گاه در دستم، گاه بر پا

گاه پيشرويم،گاه در قفا

 

گاه چون نقش محبوب

دلپسند و مرغوب

 

گاه جسم در ميان سايه و نور

گاه نور پشت جسم و از دور

 

گاه عبرت انگيز  

گاه با حس و حواس در ستيز

 

گاه سايه ي سياه نفرت

گاه سايه ي مردود نخوت

 

گاه سايه ي هولناك جنگ

گاه سايه ي تزويرو نيرنگ

 

اين يكي سايه ي دوستي

آن دگر سايه ي نفاق و دوري

 

اين يكي سايه ي غرور

آندگرسايه نداردعشق است ونور

 

سايه ها چون ابر هاي سياه

گاه چون پيكره ها در يلدا

 

و من با سايه ها در بازي

مصروف تخيل و پيكره سازي

 

سايه ها از جهان خود بگوييد

درتاريكي ها زندگي رابجوييد

 

سايه هادر جهان خاموش  

گاه معلوم، گاه فراموش

 

بگوييداز هراس در تاريكي  

ازدردهاچه دروسعت چه درباريكي

 

از غم هاي فراوان ژرف

از بازيهاي جهان شگرف

 

از بلندي هااز پاياني ها

از سوگ ها از خورسندي ها

 

از لرزه ي خود در مقابل شمع

از گريه ي تلخ درمقابل جمع

 

از اوهام، از ابهام

از واقعيت از ايهام

 

از دوستي، از دشمني

از دوري گزيني از روشني

 

از كوتاهي ها و درازي ها

از آرامي ها،از رقاصي ها

 

از آنگاه كه خواَبيد يا بيدار

ازگاهي كه كوريد ياصاحب ديدار

 

بمن از آيينه بگوييد

سایه ی مرادرآیینه بجویید

 

توامان با اوهام

چون عشق هاي بي فرجام

 

مرا رها كنيد

از من ترك جفا كنيد

 

سايه ها گاه چون عمر گذران

و من در مسير شما حيران

 

گاه از شما گريزان

گاه بدنبالتان آويزان

 

گاه از شما در هراس

در تشويش در وسواس

 

سايه ها در چشم من

درآرامش من درخشم من

 

سايه ها، تاريكي ها

كاش مرابگذاريد تنها

 

كه در نور زرين آفتابي مهربان

سير كنم، باشم در جولان

 

جهان را روشن ببينم و پاك

از آسمان ها تا به مغاك

 

همه چیزراازشش جهت غرق نور ببینم

واز سایه هادور ببینم

 

و آدمي را به عشق روشن فراخوانم

وگل گذارم ورنگ بر صفحه ي روانم

 

فريمانت، كليفورنيا

۱۳۹۲ اسد