خبرهاي تصويري

خبرهاي تصويري

 

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

به جام جهان نما نگاه ميكند

رنگ ها پيش چشمش ميرقصند

 

تصوير ها حركت ميكنند

جهان در تپش است

 

بعضي شكل ها آرام و آرا مبخش اند

برخي ديگر خشن و پرصدا

 

درين گوشه آب زلال

قطره قطره به رودخانه ميريزد

 

در گوشه ي ديگرسپاهيان

كودكاَن را به گلوله ميبندند

 

زاهدي بيخبر از كار دنياعبادت ميكند

سياستمداري دسيسه ميبافد

 

و خود را به گليم قدرت ميدوزد

سوزن تيزش مردُم را مي آزارد

 

فريمانت، كليفورنيا

اسد ١٣٩٣

 

 

اگر كوه نباشد

اگر كوه نباشد

 

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

كوه به متانت نشسته است

درختان وادي پر از شگوفه و برگند

 

بر قله هاي كوه برف نشسته است

مانند موهايي از نقره

 

دره ي عميق در پاي كوه

به سالمندي صخره ها ميانديشد

 

نگران موهاي سپيد آنست

اگر كوه نباشد

 

اگر كوه شكوهمند نباشد

درياچه ي كوهستاني خواهد خشكيد

 

ديگر ماهيان براي تخمگذاري

به بلنداي دره نخواهند آمد

 

فريمانت، كليفورنيا

اسد ١٣٩٣

اگر كوه نباشد

اگر كوه نباشد

 

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

كوه به متانت نشسته است

درختان وادي پر از شگوفه و برگند

 

بر قله هاي كوه برف نشسته است

مانند موهايي از نقره

 

دره ي عميق در پاي كوه

به سالمندي صخره ها ميانديشد

 

نگران موهاي سپيد آنست

اگر كوه نباشد

 

اگر كوه شكوهمند نباشد

درياچه ي كوهستاني خواهد خشكيد

 

ديگر ماهيان براي تخمگذاري

به بلنداي دره نخواهند آمد

 

فريمانت، كليفورنيا

اسد ١٣٩٣

كجا زاده باشم همانم وطن شد

كجا زاده باشم همانم وطن شد

نوشته ي داكتر رووف روشان

كجا زاده باشم، همانم وطن شد
كه ازآب و خاكش روانم بتن شد

چه خوش خوانده باشدزاوصاف اومام
هر آنچه كه او گفت همانم سخن شد

زمردي و غيرت، ز مهمان پسندي
هرآنچه كه گفتندهمانم سنن شد

به قربان نامش كه از بدو تاريخ
زمينش ز اَول مهين خاكِ آرين  شد

همينم دعا بود كه در روز  برگشت
چه مسعود روحم اگر خا كش كفن شد

ز انگور لعلش در مهين خاك هرات
چه شيرين زبان را لبان ودهن شد

زانار نارش به قندهار زيبا
تراشيده لعلي خوش مبرهن شد

زبوي و ز رنگش به وادي و صحرا
چه گلزارنازي چه باغ و چمن شد

ز ياقوت سرخش به نزديك كابل
فروغ گلابش برون از پيرهن شد

كجا زاده باشم، همانم وطن شد
كه ازآب و خاكش روانم بتن شد

ني ننگرهارش  شكر آفرين شد
كه شيريني او دهن بردهن شد

مزارش ز خــوبي علي را وطن شد
زيارتگاه آبي ورامهين مدفن شد

باميان بلندش نامور درجهان شد
كه محفل به محفل عنوانِ سخن شد

ورا آزاده مردم باعـزم و ايمان
عدو را به خفت دست اندر يخن شد

كجا زاده باشـم ، همانم وطن شد
كه ازآب و خاكش روانم به تن شد

بلنــداي كوهـش  فـخر زمـين شد
غريونده رودش ازعشق نغمه زن شد

مردمان غيـورش  ورا  پاسبان  شد
اندر دفاعش  نامور  مرد و زن شد

سرطان ١٣٩٣
فريمانت، كليفورنيا

 

 

امشب باز دلم در ميزند

 موهبتي روحاني
نوشته ي داكتر رووف روشان

امشب دل من بازدرميزند
خود را به هر در ميزند

باشد سينه ام چاك شود
درد ها همگي خاك شود

دل از پنجره ي سينه آزاد شود
تا رنجهايش همگي پاك شود

امشب باز دل من در ميزند
خود را به هر در ميزند

به ديوار سينه ميكوبد
از عشق و مستي ميگويد

كه وديعه هاي آسماني اند
كه موهبت هاي روحاني اند

ميگويد:درهاراباز كنيد
باز با من پرواز كنيد

به بلندي هاي آبي
به ستاره هاي آسماني

نزديك بارگاه كبريايي
درافلاك بسيطِ لا يتناهي

و از آنجا ازان بلندي ها
به خودنظركنيدو برآدمي ها

و عظمت عشق را دريابيد
و دوست بداريد تا ميتوانيد

كه كاينات را جسته اند
و باتارهاي عشق بهم بسته اند

امشب باز دلم در ميزند
خود را به هر در ميزند

همه را مي خواندبه دوستي
به سيردرچمنِ پُرازگل هاي صلح وآشتي

به چمني كه پروانه ها و كودكان
يكسان ودرامان بازي ميكنند دراَن

كه هراسي از جنگ  ندارند
كه ترسي از نيرنگ ندارند

امشب باز دلم در ميزند براي عشق
خود را به هر در ميزند براي عشق

كه عشق موهبتي است روحاني