من ايستاده ام

 

من ايستاده ام

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

من ايستاده ام و ميبينم
همه انسانها در قطاري
بسوي مرگ ميشتابند
يكي زود ميرسد 
يكي دير
ولي همه رسيدني اند
و من ايستاده ام
رفتن و رسيدن 
بسياري راديده ام
رفتن جوانان را
رفتن نونهالان را
بزرگزنان و بزرگمردان را
هيچ كس از ايشان
احوالي
خبري
پيامي 
داستاني 
نگرفته است
و من ايستاده ام
آنگاه كه من بروم
آياكسي، گاهي
از من پيامي خواهد گرفت؟
ميشود اين پيام راحال كه هنوز نرفته ام
بدهم؟
آن پيام همين است
زندگي عجب زماني بود
عجب امتحاني بود
!چه زود گذشت!
!چه زود گذشت!

 

فريمانت، كليفورنيا

ميزان ١٣٩٣

 

لبِ نوش او

لبِ نوش او

نوشته ي داكتر رووف روشان

لبِ نوش او بر دهانم
ترانه ميخوانم

چشم مست او در چشمم
نرگسستان ميشمارم

عطر مست او بر دماغم
مستي ملكوت ميدانم

نگاه گرم او در نگاهم
فرشته ميرقصانم

و تمني را موج زنان
بر دل پريشانم ميافشانم

و هيجان موج ميشود در جانم
در رگ ها و در استخوانم

و باز لب نوشِ او بر دهانم
ترانه ميخوانم

ترانه ميخوانم
ترانه ي غشق

و شعر ميسرايم
شعر عشق

و هماغوش ميشوم
با آرزو با اميد

كه نور مي افشاند
بر تاريكي هاي دلم بر دماغم

 

فريمانت، كليفورنيا

ميزان ١٣٩٣

 

 

گلهاي باغ خدا

گلهاي باغ خدا

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

اي دوست

وقتي خمپاره هاي آتش


در دوزخ جنگ

شگوفه ميكنند


و آنگاه كه ارواح كودكان معصوم را

از جسمهاي پاك و نازنين شان جدا ميكنند


و آنگاه كه جنگ سالاران

در دور و نزديك


خنده ميكنند

و مي خون مينوشند


كه جانهاي بيگناهان را

به گلوله و آتش ميدهند


كه تفنگداران شادماني ميكنند

و پول ميشمارند


اي دوست: به قلب زخمي خود نگاه كن

و به جنگ افروزان بگو


انسان ها گلهاي باغ خدايند

اين گلها را از شاخه


و اين جانها را از جسمها

جدا نكنيد


باغ خدا را خزان نكنيد

خون گلهاَي خدارا فوران ندهيد

فريمانت، كليفورنيا

ميزان ١٣٩٣

 

در پهناي كاينات

در پهناي كاينات

نوشته ي داكتر رووف روشان

آسمان دور است و بلند

بتكرار به آسماَن نگاه ميكنم

به آفتابش

و در شب به ستارگانش، به ماهتابش

ستاره ها و سياره ها و ماهتاب هاي بيشمار

كه دست بدست هم كهكشان ها راساخته اند

و وسعت كاينات را

بي انتهاكرده اند

و بر ميگردم به خودم، به انسان

به كمبود هاي ادراك بشري

به ناچيزي فهم انساني، به عقل ناقص

و درين ميا نه عقل كامل را ميجويم

و فهمي را كه كمبودي اي ندارد

كه آغازو انجام هردو را ميداند

ميبيند

و بر وسعت مسلط است

كه عشق را زاده است

كه جاذبه را

كه به جماد جاذبه آموخته

كه به حيات احساس بخشيده

و آنگاه عشق را عاشق ميشومو جاذبه را

و چشمان ترا در آسمان ادراك خويش

كه ستاره ميشوند و آسمان

و كايناتي پر از جاذبه

و من باز و باز عاشق ميشوم

به وسعت كهكشان ها

 

فريمانت،كليفورنيا

ميزان ١٣٩٣

او ديگر ازمرگ نميترسيد

او ديگر ازمرگ نميترسيد

نوشته ي داكتر رووف روشان

او ديگر از مرگ نميهراسيد

پيش ازين هم چندين بار مرده بود

بخود ميگفت مرگ سكوت است

آرامش است

آنگاه كه مرده بود

رنگ هاي آرام و آرامبخش را ديده بود

تشويش؟

نه تشويشي نه اضطرابي

فقط مرده بود

ولي باز بزندگي برگشته بود

همان صداها

همان اضطرابها

همان فتنهها

اهمان رنگ هاي فريب و دروغ

و اين بار باز از مرگ نمي ترسيد

گويا مرگ معشوقش بود

معشوقي كه لبهايش گرمتر از لب هاي او بود

ولي قلبش كرخت

ميگفت: مرا با قلبش چه كار؟

فريمانت، كليفورن با

ميزان ١٣٩٣

 

 

بازارِ بير و بار

بازارِ بير و بار

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

بازار بير و بار بود

 

هر رنگ كالا ميفروختند

 

فروشندگان از كالاي خود ميلافيدند

مي گفتند ارزان ميفروشيم

 

مردم هي ميخريدند

 

حتي آنچه راكه داشتند باز ميخريدند

 

مردي با چشمان نافذ

 

با نگاه عميق

 

به همه چيز دقت ميكرد

 

چيزي نميخريد

 

چيزي نميفروخت

 

با خود چيز هايي ميگفت

 

و باز ميگفت “ديوانه”

 

كسي نميفهميد

 

كه ديوانه كي بود؟

 

فريمانت، كليفورنيا

ميزان ١٣٩٣

بازارِ بير و بار

بازارِ بير و بار
نوشته ي داكتر رووف روشان
بازار بير و بار بود
هر رنگ كالا ميفروختند
فروشندگان از كالاي خود ميلافيدند
مي گفتند ارزان ميفروشيم
مردم هي ميخريدند
حتي آنچه راكه داشتند باز ميخريدند
مردي با چشمان نافذ
با نگاه عميق
به همه چيز دقت ميكرد
چيزي نميخريد
چيزي نميفروخت
با خود چيز هايي ميگفت
و باز ميگفت “ديوانه”
كسي نميفهميد
كه ديوانه كي بود؟
فريمانت، كليفورنيا
ميزان ١٣٩٣

او ديگر ازمرگ نميترسيد

او ديگر ازمرگ نميترسيد
نوشته ي داكتر رووف روشان

او ديگر از مرگ نميهراسيد
پيش ازين هم چندين بار مرده بود
بخود ميگفت مرگ سكوت است
آرامش است
آنگاه كه مرده بود
رنگ هاي آرام و آرامبخش را ديده بود
تشويش؟
نه تشويشي نه اضطرابي
فقط مرده بود
ولي باز بزندگي برگشته بود
همان صداها
همان اضطرابها
همان فتنه ها
همان رنگ هاي فريب و دروغ
و اين بار باز از مرگ نمي ترسيد
گويا مرگ معشوقش بود
معشوقي كه لبهايش گرمتر از لب هاي او بود
ولي قلبش كرخت
ميگفت: مرا با قلبش چه كار؟
فريمانت، كليفورنيا
ميزان ١٣٩٣

 

 

 

گل ها آزرده بودند

گل ها آزرده بودند
نوشته ي داكتر رووف روشان

نسيم خفته بود ولي باد ميوزيد

گل ها آزرده بودند

باد عطرشان را برده بود

زنبوركان عسل را نميگذاشت

شهد جان شان را بنوشند

و درعوض گرده ي شانرا

بر تخمدان بپاشند

اين وصلت را به شهد جان خود ميخريدند

ولي اكنون باد زنبوركان را به لانه ميراند

و نسيم همچنان خفته بود

و گل ها آزرده بودند

فريمانت،  كليفورنيا
ميزان١٣٩٣