در ميكده باز است

 

در ميكده باز است

اثر داكتر رووف روشان

نيم شبان  ملايك در ميخانه زدند

گفتم درنزنيد  ميكده باز است

يكي گفت اين چه جاي است چراست؟

گفتم جاي شرب حقيقت و نيازاست

گفت نكند جاي خمر است و خمار است

گفتم چه داني كاينجانيايش مجازاست

بخنده گفت اين نه جاي پرستش است

ميبينم كه جاي رقص است و سازاست

گفتم مَلَكا چه داني پرستش را چه رازاست

گفتم ماخاكيان را درعلم دستِ دراز است

آتش توعقل راسوزيده انديشه رامهار است

ما خاكيان راعقل است،اختيار جواز است

گفت نشنيده ايم ميخانه جاي شوروحال است

گفتم بشنودرين مصطبه چه شوراست چه سازاست

گفت آن گفتم كه آن دانم نه كم نه زياد

گفتم بين گفتن و دانستن  راهِ دراز است

مَلَكا چه داني دانستن چيست گفتن چيست

عقل آتشين تو در محدوده ي راز است

ما خاكيان را بهتري است امتياز است

خلقت شماجبراست ازاختيار بينيازاست

گفت رجحان تو چيست گفتم تو چه داني

كانچه كه ميبيني راز است و نياز است

وين هديه ي اند يشه و تفكر مارا

عطايي ازآفريننده ي  بينياز است

مَلَكا طوطي هستي گويي آنچه آموختي

ما خودگوييم همين ماراامتياز است

در نزنيد كاين ميكده باز است

مر حقيقت جويان رادرِ آن فراز است

اندر آييد،دل كشاييدمي حقيقت بنوشيد

خود را بيابيد كه حق بنده نواز است

عقرب ١٣٩٣

فريمانت، كليفورنيا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عقرب ١٣٩٣

فريمانت، كليفورنيا

 

 

 

در ميكده باز است

 

در ميكده باز است

اثر داكتر رووف روشان

نيم شبان “ملايك در ميخانه زدند
گفتم در نزنيد اين ميكده باز است

يكي گفت اين چه جاي است چراست؟
گفتم جاي شرب حقيقت جايگهِ نماز است

گفت نكند اين جاي خمر است و خمار است
گفتم چه داني كاين جا نيايش مجاز است

بخنده گفت اين نه جاي پرستش است
ميبينم كه جاي رقص است و ساز است

گفتم مَلَكا چه داني پرستش را چه راز است
گفتم ماخاكيان را درعلم دستِ دراز است

آتش توعقل راسوزيده انديشه رامهار است
ما خاكيان راعقل است،اختيار جواز است

گفت نشنيده ايم ميخانه جاي شوروحال است
گفتم بشنودرين مصطبه چه شوراست چه سازاست

گفت آن گفتم كه آن دانم نه كم نه زياد
گفتم بين گفتن و دانستن  راهِ دراز است

گفتم مَلَكا چه داني دانستن چيست گفتن چيست
عقل آتشين و نور تو در محدوده ي راز است

ما خاكيان را بهتري است امتياز است
خلقت شماجبراست از اختيار بينياز است

گفت عصيان تَو چيست گفتم تو چه داني
كانچه كه ميبيني راز است و نياز است

وين هديه ي اند يشه و تفكر مارا
عطايي ازآفريننده ي  ينياز است

مَلَكا طوطي هستي گويي آنچه آموختي
ما خود گوييم همين ما را امتياز است

در نزنيد كاين ميكده باز است
مر حقيقت جويان رادرِ آن فراز است

اندر آييد، دل كشاييد مي حقيقت بنوشيد
خود را بيابيد كه حق بنده نواز است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عقرب ١٣٩٣

فريمانت، كليفورنيا