زمزمه اي براي من

زمزمه اي براي من

 

نوشته ي  داكتر رووف روشان

از آواز هاي تمدن دلم گرفت

به طبيعت رو كردم

در آغوش باد سر نهادم

زوزه ي باد “آللو” گويان

بر من گذر كرد

چشمانم را بستم

فرشته ي رويا ها

بر سر من بال كشود

دستم گرفت و به جهان خود برد

غباري از رنگ هاآميخته ديدم

رنگ ها باهم بازي ميكردند

رنگ هاي بهار

رنگ هاي گلان در تابستان

رنگ هاي فصل برگريزان

رنگ سپيد برف

همه بهم آميختند

آفتاب بر من و بر رنگ ها تابيد

 

و رنگ ها روشن شدند و روياي مرا ساختند

از ميانه ي رنگ ها

صداي او را شنيدم

زمزمه ميكرد

ميگفت اين براي توست

آهنگ صدايش

چون موسيقي مرغكان در گلشن

چون بهار روشن

نظمي داشت

و آتشي

كه به آرامي

دل شوريده ي مرا ميسوختاند

و من ميخواستم

بيشتر بسوزم

 

فريمانت، كليفورنيا

حوت ١٣٩٣

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گلهاي سنبله

گلهاي سنبله

نوشته ي داكتر رووف روشان

شگوفه هاي باردار بهاري
ميوه زادند

و برگ هاي ناز خود را
فروريختند

شاخه ها بار ميوه ي خود را
سيراب كردند

و از نموي ميوه هاي خود
بر خود باليدند

گل هاي چمن
پرچم رنگ افراختند

و به بازي بازي با نسيم
جلوه هاي رنگارنگ افروختند

آنگاه زنبورك هاي عسل
جشن عروسي گل ها را تجليل كردند

و تخمدانهاي گل ها
آماسيدند

اكنون فصل نمو و بارداري
به پختگي رسيده است

برگ هاي گل با رنگ هاي شاد
همچنان عطر هاي آخرين خود را مي افشانند

باغستان ها
در حسرت شگوفه ها

به چمن نگاه ميكنند
كه آماده ي تخمريزي است

زنبورك ها و مرغكان
قدم بقدم به جنوب ميكوچند

و نسيم كه در جواني با گلبرگ ها بازي ميكرد
اكنون در جامه ي باد در پي برگريزان است

و من گلبرگ ها را
در پاي گلبن مي چينم

وجود نفيس شان را ميبوسم
و بر ديده ميگذارم

زود باشد كه ابرهاي خزاني
در سوك شان اشكريزي كنند

و برف زمستان
بر همه بخندد

بر دل من
و بر پيكر برهنه ي يتيم هاي كشورم

و چنين است
قصه ي زندگي

 

 

 

 

 

سنبله ١٣٩٣

فريمانت، كليفورنيا