زمزمه اي براي من

زمزمه اي براي من

 

نوشته ي  داكتر رووف روشان

از آواز هاي تمدن دلم گرفت

به طبيعت رو كردم

در آغوش باد سر نهادم

زوزه ي باد “آللو” گويان

بر من گذر كرد

چشمانم را بستم

فرشته ي رويا ها

بر سر من بال كشود

دستم گرفت و به جهان خود برد

غباري از رنگ هاآميخته ديدم

رنگ ها باهم بازي ميكردند

رنگ هاي بهار

رنگ هاي گلان در تابستان

رنگ هاي فصل برگريزان

رنگ سپيد برف

همه بهم آميختند

آفتاب بر من و بر رنگ ها تابيد

 

و رنگ ها روشن شدند و روياي مرا ساختند

از ميانه ي رنگ ها

صداي او را شنيدم

زمزمه ميكرد

ميگفت اين براي توست

آهنگ صدايش

چون موسيقي مرغكان در گلشن

چون بهار روشن

نظمي داشت

و آتشي

كه به آرامي

دل شوريده ي مرا ميسوختاند

و من ميخواستم

بيشتر بسوزم

 

فريمانت، كليفورنيا

حوت ١٣٩٣