باران ديگر نميبارد

باران ديگر نميبارد

نوشته ي داكتر رووف روشان

محبوبه ي من اكنون ابرها پاره شده اند

تير هاي زرين روشني آفتاب از ميان ابرها

به چمن ميتابند

قطره هاي درشت آب

از روي برگ ها با درخشش آفتاب

ميدرخشند

در زمين مورچگان

دوباره بميدان آمده اند

بار هاي گران خود را بكشند

پروانه ها دوباره بالاي چمن دررقص اند

و گلها با گلبرگ هاي تر و معطر

چشم به آسمان و پروانه ها

و گوش به شاخساران و پرندگان خوشخوان نهاده اند

و من ترا در هر چيز

در هر برگ تازه

در هر تير روشني خورشيد

در هر جلوه ي هر پروانه

و در هر آوازهر هزار

ميبينم ميشنوم

فريمانت كليفورنيَ

جوزا ١٣٩٤