نويد

نويد

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

دل من ميلرزيد

پريشان بودم و در ترديد

 

كه عشق آمد و بر من ميخنديد

كه در عاشقي نيست شك، ني ترديد

 

بخود آمدم

گوش جانم اين حقيقت را ميشنيد

و اشك شوق بر گونه ام ميدويد

 

كه بهار آمده بود

بردر و ديوار مي چسپيد

 

با خودش رنگ آورده بود

زيبايي و دامن دامن نويد

 

كه شگوفه خواهد بود

كه ميوه خواهد شد بر مزيد

 

كه زمانه پاينده خواهد بود

چه ما زنده باشيم يا ناپديد

 

كه عشق پاينده خواهدبود

بدون شك، بدون ترديد

 

كه ما را عاشقي بايد

چنانكه از بهار خواهيم شنيدَ

 

كه تصوير تو، اي نازنين

در قطره قطره ي اشك من خواهد رقصيد

 

حتي آنگاه كه باران ببارد

يا آنگاه كه خواهد باريد

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

 

عشق را درياب

عشق را درياب

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

اي دوست

دروازه هاي دلت را بكشا

 

مگر نمي شنوي طنين اين ساز را

از بانگ دراي قافله ي عشق است

 

كه فراميرسد

كه فضا را از اميد آگنده است

 

اي دوست

جاي پاي عشق را گرامي دار

و در اعماق دلت جاي بده

 

كه آدميان

نيكو خصال

 

به آن ضرورت دارند

اين شاهد را ميان دلت بپذير

 

كه بشريت نيازمند اوست

كه از كينه و نفرت و نفرين بيزار است

 

كه صلح ميخواهد

ميان گل ها

 

در چمن هاي سبز

و گلشن هاي خود رو

 

اي دوست درواَزه هاي دلت را بكشا

و دهل شادماني بنواز

 

اين عشق است فرا سوي دلت ميخرامد

او را درياب

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

مهمان من باش

مهمان من باش
نوشته ي داكتر رووف روشان

نازنين من
مهمان من باش

در قصر مرمرين رويا ها
آنجا كه فواره ها گلاب مي پاشند

كه فانوس ها
تير هاي نور رنگه مي افشانند

كه آواي موسيقي در تالار ها ميپيچد
كه مردمان در جامه هاي حرير

در تالار هاي آيينه ها
پايكوبي ميكنند

كه پياله هاي ياقوتي
بر رگ هاي وجود مستي ميپاشند

تو مهمان دل انگيز من باش
دستان مرا بدست بگير

به چشمان مشتاق من نگاه كن
و با آهنگ خوشنواي ساز

ترانه ي عشق را زمزمه كن
و دران عالم كه درد نباشد

كينه نباشد
فريب نباشد

محبت باشد و گل
ماهتاب ملايمي بتابد

دريا ها آرام باشند
مرغكان نغمه بسرايند

و عشق را نيايش كنند
و من باشم و تو باشي
و عاشقي باشد

فريمانت، كليفورنيا
حمل ١٣٩٥

درخت پر شگوفه ي نارنج

درخت پر شگوفه ي نارنج

نوشته ي داكتر رووف روشان

دلدار من
اين درخت پرشگوفه ي نارنج

كه بر سر و رويت رايحه مي افشاند
اين جويبار

كه آب آن به صفايي اشك است
اين هواييكه باران بهاري

آنرا براي تو شسته است
اين نسيم خوش

كه از گلشن گل هاي وحشي مي آيد
و از دامان كوهاي بلند

كه بر ارغوان هاي خودرو وزيده است
اين مرغكِ هزار نغمه

كه ترانه ي عشق و عاشقي بر منقار ميگذارد
كه براي تو

كه براي دل پربهار تو ميسرايد
همه را به تو پيشكش ميكنم

كه آنها را با يك نگاه گرم
از من بپذيري

كه حالت نگاهت
دل مرا چون جويبار كوهستاني

به شور آورد
كه با نغمه هاي هزار

برقصد
و مستي كند

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

مرا بياد آور

مرا بياد آور

نوشته ي داكتر رووف روشان
اي جان من
ياقوت لبانت چوشيدني است
و هنگامي كه تير هاي روشني آفتاب
بر اندام برگ گلت
و نسيم ملايم بهاري بر پيچاپيچ سنبل كاكلت
بوسه بگذارند
و ماهتاب شب ها
به تشويق ستاره هاي كيهان هاي دور
داوود آسا اندام برهنه ات را دريابند
وستايش كنند
مرا بياد آور
كه تشنه ي لمس و بوسه هستم
كه تشنه ي عشق ووسوسه هستم

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

مرا بياد آور

مرا بياد آور

نوشته ي داكتر رووف روشان
اي جان من
ياقوت لبانت چوشيدني است
و هنگامي كه تير هاي روشني آفتاب
بر اندام برگ گلت
و نسيم ملايم بهاري بر پيچاپيچ سنبل كاكلت
بوسه بگذارند
و ماهتاب شب ها
به تشويق ستاره هاي كيهان هاي دور
داوود آسا اندام برهنه ات را دريابند
وستايش كنند
مرا بياد آور
كه تشنه ي لمس و بوسه هستم
كه تشنه ي عشق ووسوسه هستم

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

مرا بياد آور

مرا بياد آور

نوشته ي داكتر رووف روشان
اي جان من
ياقوت لبانت چوشيدني است
و هنگامي كه تير هاي روشني آفتاب
بر اندام برگ گلت
و نسيم ملايم بهاري بر پيچاپيچ سنبل كاكلت
بوسه بگذارند
و ماهتاب شب ها
به تشويق ستاره هاي كيهان هاي دور
داوود آسا اندام برهنه ات را دريابند
وستايش كنند
مرا بياد آور
كه تشنه ي لمس و بوسه هستم
كه تشنه ي عشق ووسوسه هستم

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

مرا بياد آور

مرا بياد آور

نوشته ي داكتر رووف روشان
اي جان من
ياقوت لبانت چوشيدني است
و هنگامي كه تير هاي روشني آفتاب
بر اندام برگ گلت
و نسيم ملايم بهاري بر پيچاپيچ سنبل كاكلت
بوسه بگذارند
و ماهتاب شب ها
به تشويق ستاره هاي كيهان هاي دور
داوود آسا اندام برهنه ات را دريابند
وستايش كنند
مرا بياد آور
كه تشنه ي لمس و بوسه هستم
كه تشنه ي عشق ووسوسه هستم

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥