نويد

نويد

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

دل من ميلرزيد

پريشان بودم و در ترديد

 

كه عشق آمد و بر من ميخنديد

كه در عاشقي نيست شك، ني ترديد

 

بخود آمدم

گوش جانم اين حقيقت را ميشنيد

و اشك شوق بر گونه ام ميدويد

 

كه بهار آمده بود

بردر و ديوار مي چسپيد

 

با خودش رنگ آورده بود

زيبايي و دامن دامن نويد

 

كه شگوفه خواهد بود

كه ميوه خواهد شد بر مزيد

 

كه زمانه پاينده خواهد بود

چه ما زنده باشيم يا ناپديد

 

كه عشق پاينده خواهدبود

بدون شك، بدون ترديد

 

كه ما را عاشقي بايد

چنانكه از بهار خواهيم شنيدَ

 

كه تصوير تو، اي نازنين

در قطره قطره ي اشك من خواهد رقصيد

 

حتي آنگاه كه باران ببارد

يا آنگاه كه خواهد باريد

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥