آيينه ايكه ميخنديد

آيينهايكهميخنديد

اثر

داكتر رووف روشان

 

آيينه همچنان ميخنديد

من نميخنديدم

آيينه بمن نگاه ميكرد

و بي صدا ميخنديد

و من از وراي خنده هايش

همه سالهايي را ميديدم

كه نا خنديده پشت سر گذاشته بودم

به عمق خط هاي چهره ام

و به سپيدي همه تارهاي مويم

و به چشمان خسته و رنج كشيده ام

به پوست سالخورده ي صورتم

و سياهي و سپيدي چشمانم

گذشت ماها و سالها را

نظاره ميكردم

و بياد مياوردم

خوبي ها و بدي ها را

كه در خود ديده بودم

كه در انسان ديده بودم

عشق ها و كينه ها

آشتي ها و جنگ ها

زنان بيوه

اطفال يتيم

حسرت گرسنگان و برهنگان

و سوال هاي بيجواب

و ميدانستم چيزي را

گُم كرده ام

نميفهميدم چه چيز را

ميدانستم هرچه بود

جايش پيش من خالي است

و آنگاه باز خنده ي خاموش

آيينه را ميشنيدم

و چشم و ابروي استهزا گرش را

ميديدم

و از استهزايش نميخنديدم

به خاطره هايم بر ميگشتم

آهسته آهسته

ميفهميدم

من عمرم را

من جواني ام را

گُم كرده بودم

راهي نبود آنها را دوباره بيابم

آنگاه به آيينه نگاه كردم

خنديد

و من خنده كردم

او بي صدا خنده كرد

و من قاه قاه خنديدم

 

فريمانت كليفورنيا

سنبله ١٣٩٤