از عشق تا حقيقت

از عشق تا حقيقت

نوشته ي داكتر رووف روشان


سلام بر زندگاني و سلام بر آدمي
كه اوج ميپذيرد

تا بلنداي آسمان ها
و حقيقت را ميجويد

تا پاي كرسي خدا
و اگر نمي يابد بسنده نميكند

تا عشق را مي يابد
و عشق را حقيقت ميپندارد

سلام بر آدمي
سلام بر من

كه از تاريكي گريزانم
تا خودم را در روشنايي ببينم

كه خودم را ميبينم
كمبودي هاي خلقت خود را

كه ناتواني هاي ادراك خود را
كه سرگرداني در افلاك خود را

كه آنگاه فكر ميكنم
با اين همه كمبودي

چسان حقيقت را خواهم شناخت
و چسان از عشق به حقيقت راه خواهم يافت

در انديشه فرو ميروم تا پاي كرسي خدا
و از آنجا به يگانه سياره اي كه ميشناسم

نگاه ميكنم به سياره ايكه بران زيسته ام
و حياتي كه بران شناخته ام

و به انسان انديشه ميكنم
كه چيزي بيشتر از ديگران دارد

چيزي بيشتر از فرشتگان
چيزي بيشتر از همه جانداران

و قدرت تعقل او را
كه به او هديه كرده اند رايگان

سلام بر انسان
كه روزي اين قدرت را

يكجا با قدرت دماغي انسانهاي ديگر
بكار خواهد برد

و به ادراك خود
قابليت هاي تازه خواهد داد

كه كمبودي هاي آنراچاره خواهد كرد
كه در تكامل آن استخاره خواهد كرد

كه رنگ هاي ناديده را خواهد ديد
كه صداهاي نا شنيده را خواهد شنيد

كه بو هاي نا شميده را خواهد شنيد
و ابر انسان خواهد آفريد

و ابر انسان در جستجوي حقيقت
تا پايِ تخت خداخواهد تاخت

وكسوت زيباي عشق را به تن خواهد كرد
و در جستجوي حقيقت به هر چيز انديشه خواهد كرد

و زندگي را با تغيير در بنياد هسته ي سلول
به جلو خواهد راند

و با قدرت هاي نو يافته
با ادراك و فهم تكامل يافته

دست بدست عشق
در نورستان پر ستاره ي خدا

قدم به قدم به پيش خواهد تاخت
و خود را و كاينات را بهتر خواهد شناخت

و شايد عشق را و حقيقت را
توامان خواهد پسنديد

و انسان و همه مخلوقات را
در صلحي عاشقانه نماز خواهد گذاشت

و كرامت را
و كرامت انسان را بزرگ خواهد داشت

فريمانت، كليفورنيا

سرطان ١٣٩٤

شعر عشق

شعر عشق

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

دزديده نگاهم را به زلف تو آويختم

رنگ شدم بر لبانت آميختم

 

گلاب شدم بر گونه هايت ريختم

پيراهن شدم بر اندامت چسپيدم

 

و تو فهميده يا نفهميده

از تپيدن هايم خنديدي

 

و رنگ سرخ بر گونه هايت گزيدي

برخاستي

 

و با نازنين نازت بر من گذر كردي

و با چشمانت شعر عشق سرودي

 

و من نسيم شدم

گونه ها و لبانت را بوسيدم

 

و گلهاي بدنت را ببر كشيدم

و َتو و اندام وسوسه گرت

 

در من و بر جانم وزيديد

و من بر لبانت تابيدم

 

و با تبسم ملكوتي ات به عشق گراييدم

و ترا ببر كشيدم

 

و رايحه شدم

بر جسم تو باريدم

 

تو برخاستي

دامن كشيدي

 

و چون باد جهيدي

و باد شده رقصيدي

 

و باد شده

از كلبه ي من رميدي

 

و من باران شدم

و گريستم

 

و بياد رقص تو

ذوب شدم، ناليدم

 

باران شدم

گريستم

 

فريمانت، كليفورنيا

ثور ١٣٩٥

 

 

آيينه ايكه ميخنديد

آيينهايكهميخنديد

اثر

داكتر رووف روشان

 

آيينه همچنان ميخنديد

من نميخنديدم

آيينه بمن نگاه ميكرد

و بي صدا ميخنديد

و من از وراي خنده هايش

همه سالهايي را ميديدم

كه نا خنديده پشت سر گذاشته بودم

به عمق خط هاي چهره ام

و به سپيدي همه تارهاي مويم

و به چشمان خسته و رنج كشيده ام

به پوست سالخورده ي صورتم

و سياهي و سپيدي چشمانم

گذشت ماها و سالها را

نظاره ميكردم

و بياد مياوردم

خوبي ها و بدي ها را

كه در خود ديده بودم

كه در انسان ديده بودم

عشق ها و كينه ها

آشتي ها و جنگ ها

زنان بيوه

اطفال يتيم

حسرت گرسنگان و برهنگان

و سوال هاي بيجواب

و ميدانستم چيزي را

گُم كرده ام

نميفهميدم چه چيز را

ميدانستم هرچه بود

جايش پيش من خالي است

و آنگاه باز خنده ي خاموش

آيينه را ميشنيدم

و چشم و ابروي استهزا گرش را

ميديدم

و از استهزايش نميخنديدم

به خاطره هايم بر ميگشتم

آهسته آهسته

ميفهميدم

من عمرم را

من جواني ام را

گُم كرده بودم

راهي نبود آنها را دوباره بيابم

آنگاه به آيينه نگاه كردم

خنديد

و من خنده كردم

او بي صدا خنده كرد

و من قاه قاه خنديدم

 

فريمانت كليفورنيا

سنبله ١٣٩٤

نويد

نويد

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

دل من ميلرزيد

پريشان بودم و در ترديد

 

كه عشق آمد و بر من ميخنديد

كه در عاشقي نيست شك، ني ترديد

 

بخود آمدم

گوش جانم اين حقيقت را ميشنيد

و اشك شوق بر گونه ام ميدويد

 

كه بهار آمده بود

بردر و ديوار مي چسپيد

 

با خودش رنگ آورده بود

زيبايي و دامن دامن نويد

 

كه شگوفه خواهد بود

كه ميوه خواهد شد بر مزيد

 

كه زمانه پاينده خواهد بود

چه ما زنده باشيم يا ناپديد

 

كه عشق پاينده خواهدبود

بدون شك، بدون ترديد

 

كه ما را عاشقي بايد

چنانكه از بهار خواهيم شنيدَ

 

كه تصوير تو، اي نازنين

در قطره قطره ي اشك من خواهد رقصيد

 

حتي آنگاه كه باران ببارد

يا آنگاه كه خواهد باريد

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

 

عشق را درياب

عشق را درياب

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

اي دوست

دروازه هاي دلت را بكشا

 

مگر نمي شنوي طنين اين ساز را

از بانگ دراي قافله ي عشق است

 

كه فراميرسد

كه فضا را از اميد آگنده است

 

اي دوست

جاي پاي عشق را گرامي دار

و در اعماق دلت جاي بده

 

كه آدميان

نيكو خصال

 

به آن ضرورت دارند

اين شاهد را ميان دلت بپذير

 

كه بشريت نيازمند اوست

كه از كينه و نفرت و نفرين بيزار است

 

كه صلح ميخواهد

ميان گل ها

 

در چمن هاي سبز

و گلشن هاي خود رو

 

اي دوست درواَزه هاي دلت را بكشا

و دهل شادماني بنواز

 

اين عشق است فرا سوي دلت ميخرامد

او را درياب

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

مهمان من باش

مهمان من باش
نوشته ي داكتر رووف روشان

نازنين من
مهمان من باش

در قصر مرمرين رويا ها
آنجا كه فواره ها گلاب مي پاشند

كه فانوس ها
تير هاي نور رنگه مي افشانند

كه آواي موسيقي در تالار ها ميپيچد
كه مردمان در جامه هاي حرير

در تالار هاي آيينه ها
پايكوبي ميكنند

كه پياله هاي ياقوتي
بر رگ هاي وجود مستي ميپاشند

تو مهمان دل انگيز من باش
دستان مرا بدست بگير

به چشمان مشتاق من نگاه كن
و با آهنگ خوشنواي ساز

ترانه ي عشق را زمزمه كن
و دران عالم كه درد نباشد

كينه نباشد
فريب نباشد

محبت باشد و گل
ماهتاب ملايمي بتابد

دريا ها آرام باشند
مرغكان نغمه بسرايند

و عشق را نيايش كنند
و من باشم و تو باشي
و عاشقي باشد

فريمانت، كليفورنيا
حمل ١٣٩٥

درخت پر شگوفه ي نارنج

درخت پر شگوفه ي نارنج

نوشته ي داكتر رووف روشان

دلدار من
اين درخت پرشگوفه ي نارنج

كه بر سر و رويت رايحه مي افشاند
اين جويبار

كه آب آن به صفايي اشك است
اين هواييكه باران بهاري

آنرا براي تو شسته است
اين نسيم خوش

كه از گلشن گل هاي وحشي مي آيد
و از دامان كوهاي بلند

كه بر ارغوان هاي خودرو وزيده است
اين مرغكِ هزار نغمه

كه ترانه ي عشق و عاشقي بر منقار ميگذارد
كه براي تو

كه براي دل پربهار تو ميسرايد
همه را به تو پيشكش ميكنم

كه آنها را با يك نگاه گرم
از من بپذيري

كه حالت نگاهت
دل مرا چون جويبار كوهستاني

به شور آورد
كه با نغمه هاي هزار

برقصد
و مستي كند

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

مرا بياد آور

مرا بياد آور

نوشته ي داكتر رووف روشان
اي جان من
ياقوت لبانت چوشيدني است
و هنگامي كه تير هاي روشني آفتاب
بر اندام برگ گلت
و نسيم ملايم بهاري بر پيچاپيچ سنبل كاكلت
بوسه بگذارند
و ماهتاب شب ها
به تشويق ستاره هاي كيهان هاي دور
داوود آسا اندام برهنه ات را دريابند
وستايش كنند
مرا بياد آور
كه تشنه ي لمس و بوسه هستم
كه تشنه ي عشق ووسوسه هستم

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

مرا بياد آور

مرا بياد آور

نوشته ي داكتر رووف روشان
اي جان من
ياقوت لبانت چوشيدني است
و هنگامي كه تير هاي روشني آفتاب
بر اندام برگ گلت
و نسيم ملايم بهاري بر پيچاپيچ سنبل كاكلت
بوسه بگذارند
و ماهتاب شب ها
به تشويق ستاره هاي كيهان هاي دور
داوود آسا اندام برهنه ات را دريابند
وستايش كنند
مرا بياد آور
كه تشنه ي لمس و بوسه هستم
كه تشنه ي عشق ووسوسه هستم

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

مرا بياد آور

مرا بياد آور

نوشته ي داكتر رووف روشان
اي جان من
ياقوت لبانت چوشيدني است
و هنگامي كه تير هاي روشني آفتاب
بر اندام برگ گلت
و نسيم ملايم بهاري بر پيچاپيچ سنبل كاكلت
بوسه بگذارند
و ماهتاب شب ها
به تشويق ستاره هاي كيهان هاي دور
داوود آسا اندام برهنه ات را دريابند
وستايش كنند
مرا بياد آور
كه تشنه ي لمس و بوسه هستم
كه تشنه ي عشق ووسوسه هستم

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥