شعر عشق

شعر عشق

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

دزديده نگاهم را به زلف تو آويختم

رنگ شدم بر لبانت آميختم

 

گلاب شدم بر گونه هايت ريختم

پيراهن شدم بر اندامت چسپيدم

 

و تو فهميده يا نفهميده

از تپيدن هايم خنديدي

 

و رنگ سرخ بر گونه هايت گزيدي

برخاستي

 

و با نازنين نازت بر من گذر كردي

و با چشمانت شعر عشق سرودي

 

و من نسيم شدم

گونه ها و لبانت را بوسيدم

 

و گلهاي بدنت را ببر كشيدم

و َتو و اندام وسوسه گرت

 

در من و بر جانم وزيديد

و من بر لبانت تابيدم

 

و با تبسم ملكوتي ات به عشق گراييدم

و ترا ببر كشيدم

 

و رايحه شدم

بر جسم تو باريدم

 

تو برخاستي

دامن كشيدي

 

و چون باد جهيدي

و باد شده رقصيدي

 

و باد شده

از كلبه ي من رميدي

 

و من باران شدم

و گريستم

 

و بياد رقص تو

ذوب شدم، ناليدم

 

باران شدم

گريستم

 

فريمانت، كليفورنيا

ثور ١٣٩٥

 

 

آيينه ايكه ميخنديد

آيينهايكهميخنديد

اثر

داكتر رووف روشان

 

آيينه همچنان ميخنديد

من نميخنديدم

آيينه بمن نگاه ميكرد

و بي صدا ميخنديد

و من از وراي خنده هايش

همه سالهايي را ميديدم

كه نا خنديده پشت سر گذاشته بودم

به عمق خط هاي چهره ام

و به سپيدي همه تارهاي مويم

و به چشمان خسته و رنج كشيده ام

به پوست سالخورده ي صورتم

و سياهي و سپيدي چشمانم

گذشت ماها و سالها را

نظاره ميكردم

و بياد مياوردم

خوبي ها و بدي ها را

كه در خود ديده بودم

كه در انسان ديده بودم

عشق ها و كينه ها

آشتي ها و جنگ ها

زنان بيوه

اطفال يتيم

حسرت گرسنگان و برهنگان

و سوال هاي بيجواب

و ميدانستم چيزي را

گُم كرده ام

نميفهميدم چه چيز را

ميدانستم هرچه بود

جايش پيش من خالي است

و آنگاه باز خنده ي خاموش

آيينه را ميشنيدم

و چشم و ابروي استهزا گرش را

ميديدم

و از استهزايش نميخنديدم

به خاطره هايم بر ميگشتم

آهسته آهسته

ميفهميدم

من عمرم را

من جواني ام را

گُم كرده بودم

راهي نبود آنها را دوباره بيابم

آنگاه به آيينه نگاه كردم

خنديد

و من خنده كردم

او بي صدا خنده كرد

و من قاه قاه خنديدم

 

فريمانت كليفورنيا

سنبله ١٣٩٤

نويد

نويد

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

دل من ميلرزيد

پريشان بودم و در ترديد

 

كه عشق آمد و بر من ميخنديد

كه در عاشقي نيست شك، ني ترديد

 

بخود آمدم

گوش جانم اين حقيقت را ميشنيد

و اشك شوق بر گونه ام ميدويد

 

كه بهار آمده بود

بردر و ديوار مي چسپيد

 

با خودش رنگ آورده بود

زيبايي و دامن دامن نويد

 

كه شگوفه خواهد بود

كه ميوه خواهد شد بر مزيد

 

كه زمانه پاينده خواهد بود

چه ما زنده باشيم يا ناپديد

 

كه عشق پاينده خواهدبود

بدون شك، بدون ترديد

 

كه ما را عاشقي بايد

چنانكه از بهار خواهيم شنيدَ

 

كه تصوير تو، اي نازنين

در قطره قطره ي اشك من خواهد رقصيد

 

حتي آنگاه كه باران ببارد

يا آنگاه كه خواهد باريد

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

 

عشق را درياب

عشق را درياب

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

اي دوست

دروازه هاي دلت را بكشا

 

مگر نمي شنوي طنين اين ساز را

از بانگ دراي قافله ي عشق است

 

كه فراميرسد

كه فضا را از اميد آگنده است

 

اي دوست

جاي پاي عشق را گرامي دار

و در اعماق دلت جاي بده

 

كه آدميان

نيكو خصال

 

به آن ضرورت دارند

اين شاهد را ميان دلت بپذير

 

كه بشريت نيازمند اوست

كه از كينه و نفرت و نفرين بيزار است

 

كه صلح ميخواهد

ميان گل ها

 

در چمن هاي سبز

و گلشن هاي خود رو

 

اي دوست درواَزه هاي دلت را بكشا

و دهل شادماني بنواز

 

اين عشق است فرا سوي دلت ميخرامد

او را درياب

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

مهمان من باش

مهمان من باش
نوشته ي داكتر رووف روشان

نازنين من
مهمان من باش

در قصر مرمرين رويا ها
آنجا كه فواره ها گلاب مي پاشند

كه فانوس ها
تير هاي نور رنگه مي افشانند

كه آواي موسيقي در تالار ها ميپيچد
كه مردمان در جامه هاي حرير

در تالار هاي آيينه ها
پايكوبي ميكنند

كه پياله هاي ياقوتي
بر رگ هاي وجود مستي ميپاشند

تو مهمان دل انگيز من باش
دستان مرا بدست بگير

به چشمان مشتاق من نگاه كن
و با آهنگ خوشنواي ساز

ترانه ي عشق را زمزمه كن
و دران عالم كه درد نباشد

كينه نباشد
فريب نباشد

محبت باشد و گل
ماهتاب ملايمي بتابد

دريا ها آرام باشند
مرغكان نغمه بسرايند

و عشق را نيايش كنند
و من باشم و تو باشي
و عاشقي باشد

فريمانت، كليفورنيا
حمل ١٣٩٥

مرا بياد آور

مرا بياد آور

نوشته ي داكتر رووف روشان
اي جان من
ياقوت لبانت چوشيدني است
و هنگامي كه تير هاي روشني آفتاب
بر اندام برگ گلت
و نسيم ملايم بهاري بر پيچاپيچ سنبل كاكلت
بوسه بگذارند
و ماهتاب شب ها
به تشويق ستاره هاي كيهان هاي دور
داوود آسا اندام برهنه ات را دريابند
وستايش كنند
مرا بياد آور
كه تشنه ي لمس و بوسه هستم
كه تشنه ي عشق ووسوسه هستم

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

مرا بياد آور

مرا بياد آور

نوشته ي داكتر رووف روشان
اي جان من
ياقوت لبانت چوشيدني است
و هنگامي كه تير هاي روشني آفتاب
بر اندام برگ گلت
و نسيم ملايم بهاري بر پيچاپيچ سنبل كاكلت
بوسه بگذارند
و ماهتاب شب ها
به تشويق ستاره هاي كيهان هاي دور
داوود آسا اندام برهنه ات را دريابند
وستايش كنند
مرا بياد آور
كه تشنه ي لمس و بوسه هستم
كه تشنه ي عشق ووسوسه هستم

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

مرا بياد آور

مرا بياد آور

نوشته ي داكتر رووف روشان
اي جان من
ياقوت لبانت چوشيدني است
و هنگامي كه تير هاي روشني آفتاب
بر اندام برگ گلت
و نسيم ملايم بهاري بر پيچاپيچ سنبل كاكلت
بوسه بگذارند
و ماهتاب شب ها
به تشويق ستاره هاي كيهان هاي دور
داوود آسا اندام برهنه ات را دريابند
وستايش كنند
مرا بياد آور
كه تشنه ي لمس و بوسه هستم
كه تشنه ي عشق ووسوسه هستم

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

مرا بياد آور

مرا بياد آور

نوشته ي داكتر رووف روشان
اي جان من
ياقوت لبانت چوشيدني است
و هنگامي كه تير هاي روشني آفتاب
بر اندام برگ گلت
و نسيم ملايم بهاري بر پيچاپيچ سنبل كاكلت
بوسه بگذارند
و ماهتاب شب ها
به تشويق ستاره هاي كيهان هاي دور
داوود آسا اندام برهنه ات را دريابند
وستايش كنند
مرا بياد آور
كه تشنه ي لمس و بوسه هستم
كه تشنه ي عشق ووسوسه هستم

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

تنديس تو، گلها و شعر

فانتزي

تنديس تو، گلها و شعر

نوشته ي داكتر رووف روشان
تنديس ترا از گلهاي شعر
ميپوشانم
چشمان فتان ترا در خيال
از پي نرگس كوهستانهاي بلند
از گلبرگ هاي عطر آگين
بر چهره ي برگ گلابت ميگذارم
وقتي بر لبانت لعل مي نشانم
آن را از باكره ترين شهد ها
ميپوشانم
رايحه ي گلشَنها را
ميچينم تا بر آغوش نرم تو 
بپاشم
شر شره ي زلفان ترا بكمك نسيم
از لابلاي سُنبلستانها
بر كُنج چهره و روي شانه هايت
مي آويزم
تبسمت را چون خنده ي صبح
از افقهاي دوردَست
بر لبان لعلت 
ميگذارم
براي شرح عشوه ي نگاهت
و حالت شيرين لبان و دهانت
كلمه ها را از دل و دماغ
ظريفترين شاعران
و از لا بلاي فرهنگ هاي معطر
از خوشخط ترين نوشته ها
برميدارم و بر دلم ميگذارم
و در دماغم ميگذرانم و آنگاه
براي چشمان و دهان شيرين تو
بكار ميبرم
اندامت را از ساقه ي تر
از گلهاي ناب بهاري
و از بهترين رنگ هاي طبيعت
ميپوشانم
چنانكه با شوخي نسيم
نيم پوشيده و نيم برهنه باشند
دستان ظريفت را از سپيد ترين عاج ها
و ناخن هاي دلكشت را از بهترين صدف ها
چنان مي آفرينم كه هوشيار ترين آدمان
حقيقت انگارند و بران بوسه گُذارند
و ساق هاي ترا باالهام از شاخه هاي بهاري
و بهترين گلبن هاي مست
كه بااندكترين نسيم
بشورند و بلرزند
به پاهايت هديه ميكنم
و آنگاه با شعاع شيري ماهتاب
يكجا مي نشينم و ترا نظاره ميكنم
ميبوسم و ميبويم
و در آغوش مي فشارم
و ميگذارم از حنجره ات
بهترين آهنگ ها
در گلزار بپيچد
وباموسيقي آن با پروانگان رنگين
ميرقصم و به شادماني ميپردازم
حمل ١٣٩٤
فريمانت، كليفورنيا