مرا بياد آور

مرا بياد آور

نوشته ي داكتر رووف روشان
اي جان من
ياقوت لبانت چوشيدني است
و هنگامي كه تير هاي روشني آفتاب
بر اندام برگ گلت
و نسيم ملايم بهاري بر پيچاپيچ سنبل كاكلت
بوسه بگذارند
و ماهتاب شب ها
به تشويق ستاره هاي كيهان هاي دور
داوود آسا اندام برهنه ات را دريابند
وستايش كنند
مرا بياد آور
كه تشنه ي لمس و بوسه هستم
كه تشنه ي عشق ووسوسه هستم

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

مرا بياد آور

مرا بياد آور

نوشته ي داكتر رووف روشان
اي جان من
ياقوت لبانت چوشيدني است
و هنگامي كه تير هاي روشني آفتاب
بر اندام برگ گلت
و نسيم ملايم بهاري بر پيچاپيچ سنبل كاكلت
بوسه بگذارند
و ماهتاب شب ها
به تشويق ستاره هاي كيهان هاي دور
داوود آسا اندام برهنه ات را دريابند
وستايش كنند
مرا بياد آور
كه تشنه ي لمس و بوسه هستم
كه تشنه ي عشق ووسوسه هستم

 

فريمانت، كليفورنيا

حمل ١٣٩٥

باران ديگر نميبارد

باران ديگر نميبارد

نوشته ي داكتر رووف روشان

محبوبه ي من اكنون ابرها پاره شده اند

تير هاي زرين روشني آفتاب از ميان ابرها

به چمن ميتابند

قطره هاي درشت آب

از روي برگ ها با درخشش آفتاب

ميدرخشند

در زمين مورچگان

دوباره بميدان آمده اند

بار هاي گران خود را بكشند

پروانه ها دوباره بالاي چمن دررقص اند

و گلها با گلبرگ هاي تر و معطر

چشم به آسمان و پروانه ها

و گوش به شاخساران و پرندگان خوشخوان نهاده اند

و من ترا در هر چيز

در هر برگ تازه

در هر تير روشني خورشيد

در هر جلوه ي هر پروانه

و در هر آوازهر هزار

ميبينم ميشنوم

فريمانت كليفورنيَ

جوزا ١٣٩٤

Afghanistan’s Throne-One Wife Two Husband­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­s­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­

By: Dr. G. Rauf Roashan

Abstract: A National Unity Government created with the so-called good offices of the US Secretary of State, John Kerry is expected to work in Afghanistan.  It has had many difficulties and flaws so far to succeed. In fact the Afghan throne or the power of government is treated as a lady that is expected to yield to both leaders as her husbands. In Afghanistan-as anywhere else for that purpose,  this polyandry is very hard to work.

Continue reading “Afghanistan’s Throne-One Wife Two Husband­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­s­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­”

تنديس تو، گلها و شعر

فانتزي

تنديس تو، گلها و شعر

نوشته ي داكتر رووف روشان
تنديس ترا از گلهاي شعر
ميپوشانم
چشمان فتان ترا در خيال
از پي نرگس كوهستانهاي بلند
از گلبرگ هاي عطر آگين
بر چهره ي برگ گلابت ميگذارم
وقتي بر لبانت لعل مي نشانم
آن را از باكره ترين شهد ها
ميپوشانم
رايحه ي گلشَنها را
ميچينم تا بر آغوش نرم تو 
بپاشم
شر شره ي زلفان ترا بكمك نسيم
از لابلاي سُنبلستانها
بر كُنج چهره و روي شانه هايت
مي آويزم
تبسمت را چون خنده ي صبح
از افقهاي دوردَست
بر لبان لعلت 
ميگذارم
براي شرح عشوه ي نگاهت
و حالت شيرين لبان و دهانت
كلمه ها را از دل و دماغ
ظريفترين شاعران
و از لا بلاي فرهنگ هاي معطر
از خوشخط ترين نوشته ها
برميدارم و بر دلم ميگذارم
و در دماغم ميگذرانم و آنگاه
براي چشمان و دهان شيرين تو
بكار ميبرم
اندامت را از ساقه ي تر
از گلهاي ناب بهاري
و از بهترين رنگ هاي طبيعت
ميپوشانم
چنانكه با شوخي نسيم
نيم پوشيده و نيم برهنه باشند
دستان ظريفت را از سپيد ترين عاج ها
و ناخن هاي دلكشت را از بهترين صدف ها
چنان مي آفرينم كه هوشيار ترين آدمان
حقيقت انگارند و بران بوسه گُذارند
و ساق هاي ترا باالهام از شاخه هاي بهاري
و بهترين گلبن هاي مست
كه بااندكترين نسيم
بشورند و بلرزند
به پاهايت هديه ميكنم
و آنگاه با شعاع شيري ماهتاب
يكجا مي نشينم و ترا نظاره ميكنم
ميبوسم و ميبويم
و در آغوش مي فشارم
و ميگذارم از حنجره ات
بهترين آهنگ ها
در گلزار بپيچد
وباموسيقي آن با پروانگان رنگين
ميرقصم و به شادماني ميپردازم
حمل ١٣٩٤
فريمانت، كليفورنيا

زمزمه اي براي من

زمزمه اي براي من

 

نوشته ي  داكتر رووف روشان

از آواز هاي تمدن دلم گرفت

به طبيعت رو كردم

در آغوش باد سر نهادم

زوزه ي باد “آللو” گويان

بر من گذر كرد

چشمانم را بستم

فرشته ي رويا ها

بر سر من بال كشود

دستم گرفت و به جهان خود برد

غباري از رنگ هاآميخته ديدم

رنگ ها باهم بازي ميكردند

رنگ هاي بهار

رنگ هاي گلان در تابستان

رنگ هاي فصل برگريزان

رنگ سپيد برف

همه بهم آميختند

آفتاب بر من و بر رنگ ها تابيد

 

و رنگ ها روشن شدند و روياي مرا ساختند

از ميانه ي رنگ ها

صداي او را شنيدم

زمزمه ميكرد

ميگفت اين براي توست

آهنگ صدايش

چون موسيقي مرغكان در گلشن

چون بهار روشن

نظمي داشت

و آتشي

كه به آرامي

دل شوريده ي مرا ميسوختاند

و من ميخواستم

بيشتر بسوزم

 

فريمانت، كليفورنيا

حوت ١٣٩٣

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گلهاي سنبله

گلهاي سنبله

نوشته ي داكتر رووف روشان

شگوفه هاي باردار بهاري
ميوه زادند

و برگ هاي ناز خود را
فروريختند

شاخه ها بار ميوه ي خود را
سيراب كردند

و از نموي ميوه هاي خود
بر خود باليدند

گل هاي چمن
پرچم رنگ افراختند

و به بازي بازي با نسيم
جلوه هاي رنگارنگ افروختند

آنگاه زنبورك هاي عسل
جشن عروسي گل ها را تجليل كردند

و تخمدانهاي گل ها
آماسيدند

اكنون فصل نمو و بارداري
به پختگي رسيده است

برگ هاي گل با رنگ هاي شاد
همچنان عطر هاي آخرين خود را مي افشانند

باغستان ها
در حسرت شگوفه ها

به چمن نگاه ميكنند
كه آماده ي تخمريزي است

زنبورك ها و مرغكان
قدم بقدم به جنوب ميكوچند

و نسيم كه در جواني با گلبرگ ها بازي ميكرد
اكنون در جامه ي باد در پي برگريزان است

و من گلبرگ ها را
در پاي گلبن مي چينم

وجود نفيس شان را ميبوسم
و بر ديده ميگذارم

زود باشد كه ابرهاي خزاني
در سوك شان اشكريزي كنند

و برف زمستان
بر همه بخندد

بر دل من
و بر پيكر برهنه ي يتيم هاي كشورم

و چنين است
قصه ي زندگي

 

 

 

 

 

سنبله ١٣٩٣

فريمانت، كليفورنيا

 

 

 

 

سال كهنه ي ترسايي

سال كهنه ي ترسايي
نوشته ي داكتر رووف روشان
سال كهنه ي ترسايي، باي باي!
كي ميداند كجايت كهنه بود
كسي چه ميداند كجايت نو خواهد بود
شايد جنگ، قتل، ظلم،
شايد فقر، كشتار زنان كشتار كودكان
شايد، كينه، حسد، جاه طلبي
شايد خونخواري
شايد ريا و تزوير
شيايد همه ي اين ها
كه براي بشريت كهنه شده اند
براي تو 
در تو كهنه شده باشند
شايد بخاطر همين ها
بار دگر نو ميشوي
و سر از نو ميايي!
شايد بشكل نو خود
صلح مياوري
شايد دوستي مياوري
شايد عشق مياوري
شايد صدق مياوري و صفا
شايد بر گونه ي كودكان افسرده
رنگ گل ميباشي
شايد گرسنگي و فقر را
از ميان بر ميداري!
شايد بدي را
از جهان ميروبي
اگر هم اين نيست
نيا
فقط برو
و بشريت را بگذار
زخم هاي خود را مرهم گذارد
براي كودكان خود
براي زنان خود
براي عشق و از عشق
خرقه ي نو بدوزد
و چشم براه
ستوران صلح
انسانيت و دوستي
افق هاي تازه را بپايد
باشد كه ملكه ي شادي و شادكامي
فرود آيد 
و جهان و بشريت را
در آغوش گيرد
جدي ١٣٩٣
فريمانت كليفورنيا

ترنم سوزنده ي باد

ترنم سوزنده ي باد
نوشته ي داكتر رووف روشان

ديگر مرغكان مهاجر كوچ كرده اند
يكروز، پيش ازآنكه كناره هاي افق لاله گون شود
بالهاي خود را باز كردند، بستند و دوباره باز كردند
دويدند ، پريدند و با كاروان همرهان خود پيوستند

رفتند به جنوب
به سرزمينهاي گرم و داغ
مدتي زندگاني كنند
عشق بازي كنند
تا بار دگر

اكنون جاي شان در كنار بركه خالي است
شاخه هاي خشك بي برگ
با آواي باد آنها را صدا ميزند
نسيم سرد ديگر صدا هاي شان را
بر سبزه و بر آب و بر خشكه نميپاشد

مرغكان رفته اند
چهچهه هاي شان ، صداهاي شان
قواغ قواغ هاي شان
ماهيان بركه را از خواب شبانه
بيدار نميكند

و من در ياد بهاران سبز
شاخه هاي بي برگ درختان را نظاره ميكنم
و بياد سرزمين دور دستي كه دران زادم
و ازان كوچيدم
سرزميني كه نزديك به يك سوم يك سدَه است
ازان دورم
آبي آسمان را نگاه ميكنم
و ترنم سوزنده ي باد را
در استخوانهاي سالمند خود
ميشنوم
و به راه دشوار خود قدم به قدم
راه ميپيمايم

 

فريمانت، كليفورنيا

جدي ١٣٩٣

 

 

 

در ميكده باز است

 

در ميكده باز است

اثر داكتر رووف روشان

نيم شبان  ملايك در ميخانه زدند

گفتم درنزنيد  ميكده باز است

يكي گفت اين چه جاي است چراست؟

گفتم جاي شرب حقيقت و نيازاست

گفت نكند جاي خمر است و خمار است

گفتم چه داني كاينجانيايش مجازاست

بخنده گفت اين نه جاي پرستش است

ميبينم كه جاي رقص است و سازاست

گفتم مَلَكا چه داني پرستش را چه رازاست

گفتم ماخاكيان را درعلم دستِ دراز است

آتش توعقل راسوزيده انديشه رامهار است

ما خاكيان راعقل است،اختيار جواز است

گفت نشنيده ايم ميخانه جاي شوروحال است

گفتم بشنودرين مصطبه چه شوراست چه سازاست

گفت آن گفتم كه آن دانم نه كم نه زياد

گفتم بين گفتن و دانستن  راهِ دراز است

مَلَكا چه داني دانستن چيست گفتن چيست

عقل آتشين تو در محدوده ي راز است

ما خاكيان را بهتري است امتياز است

خلقت شماجبراست ازاختيار بينيازاست

گفت رجحان تو چيست گفتم تو چه داني

كانچه كه ميبيني راز است و نياز است

وين هديه ي اند يشه و تفكر مارا

عطايي ازآفريننده ي  بينياز است

مَلَكا طوطي هستي گويي آنچه آموختي

ما خودگوييم همين ماراامتياز است

در نزنيد كاين ميكده باز است

مر حقيقت جويان رادرِ آن فراز است

اندر آييد،دل كشاييدمي حقيقت بنوشيد

خود را بيابيد كه حق بنده نواز است

عقرب ١٣٩٣

فريمانت، كليفورنيا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عقرب ١٣٩٣

فريمانت، كليفورنيا