آل برمک در خلافت هارون

آل برمک در خلافت هارون

از:
داکتر رووف روشان


بسیط خلافتش
نصف جهان آنروز

حکومتش بخاطر
دین اسلام پیروز

نامش هارون
پسرش مامون

گهی‌ رشید
گاه جمشید

یحیی‌،مردی از برمک بلخ
ورا راهنمای شیرین و تلخ

هارون در قبای اطلس
با پاپوش های مطلا ملبس

در بوستان دارالخلافه داشت خرامی
شاید هم مرامی‌

گل های گلستان میدید
رایحه های دلنشین میشمید

درخت های میوه را میدید
ازدجله و فرات سیراب
بعد از شب ماهتاب منتظر آفتاب

میوه را میدیداز مهر و از ماه
شیرین و رنگین و زیبا

وزیر، یحیی‌ برمک دانشمند
به او میگفت سخن های ارزشمند

خاطر خلیفه را شاد و تازه میداشت
اما شاه و رعیت را اندازه میداشت

بر شاخ بلند درختی‌
بود یکی‌سیبی‌ همانند زیبا بختی‌

همچون عذار مهرویان
پخته و رسیده برای خواستنخواهان

خلیفه گفت
همین سیب را میخواهم
آنرا بیارید از برایم

دست یحیی‌ کوتاهی‌ میکرد
خلیفه اصرار و پافشاری میکرد

خلیفه گفت باکی‌ ندارد
وزیر بر کتف من پا گذارد

یحیی‌ عنعنه را شکست
سیب را آورد بدست

خلیفه را رنگ و طعم سیب
چندان خوش آمد
به جانب باغبان برای نوازش آمد

گفت بخاطر این سیب که پروردی
هر چه از من بخواهی‌ مالک آن گردی

باغبان از ایل یحیی‌ و برمک بود
بخت خود را در شک بود

سر تعظیم فرود آورد
پروردگار عمر خلیفه را دراز دارد
ورا از هر چیز بینیاز دارد

اما من از متاع دنیا چیزی نمیخواهم
فرمانی‌ مزین به نام خلیفه میخواهم

فقط بگوید این باغبان برمکی‌ نیست
از پی‌ تعلقات نسبتی‌ نیست

هارون گفت خیال میکردم
هوشیار تر از انی‌ که هستی‌
که از بخشش خلیفه گذشتی‌

بالبداهه فرمان را به باغبان دادند
از آرزویش به او اطمینان دادند

روزگاری سر آمد
از دسایس حسودان بر ضد یحیی‌ خبر آمد

خلیفه‌ چنان براشفت
که قهرش را ننهفت

یحیی‌ و برمکیان را دستور بر دار داد
همه را جواب از دربار داد

درب باغبان را زدند
کا ورا برای دار آورند

گفت چرا؟
گفتند از ایل برمکی‌، ازیرا

میگفت نیستم
ولی‌ می‌بینید چون زیستم؟

به این فرمان نگاه کنید
پس ازان دست آغشته به گناه کنید

خلیفه را خبر دادند
از فرمان او اثر دادند

ورا نزد یک شاه آوردند
پای تخت پر حشمت و جاه آوردند

هارون گفت چگونه دانستی‌
که حال از عقوبت رستی‌؟

زمین ادب بوسید
بعد ازان اجازت پرسید

گفت آنگاه که پای وزیر
بر کتف شاه دیدم
عاقبت وزیر را تباه دیدم

گفتم نکند در عقوبت این گستاخی‌
بر من و خانواده ام بیاید تباهی

هارون از دور اندیشی‌ این بلخی‌‌،
این بلخیان دست بدندان گزید
ولی‌ چه سود که یحیی‌ دیگر نبود

CategoriesUncategorized