تولدی انگور

تولدی انگور

از:
داکتر رووف روشان


در هرات بیش از هفتاد نو ع انگور است
انگور های شیرین
انگور های نفیس
برنگ های سبز و سرخ و “لال” و کبود

عجب مدار ازین تنوع
و ازین میوه ایکه روزی
در هیچ جایی‌ نبود
میلادش در بود ونبود زمان
اولین بار در هرات بود

افسانهٔ انگور را
بسته اند به شاهی‌ و شکاری
و شهزاده ای
که تیر انداز بود

در یک روز بهار
که نسیم و شمیم
شاخه های بهاری را
وسوسه مینمود

شاه، شهزاده و درباریان
به شکار آغشته بودند

در روشنی‌ زرتاب آفتاب
و پس منظر آسمان آبی‌ نقاب

شهزاده همایی‌‌ دید به سختی‌در پرواز
بدورش پیچیده ماری دراز

در تلاش که پیش ازانکه مرغ جولان بزند
ورا نیش دندان بزند

شهزاده تیری بکمان گرفت
سر مار را نشان گرفت

بازوی جوانش کمان را کشید
و تیر به نشان رسید

مار از دور مرغ باز شد
بزمین افتاد و با خاک دمساز شد

هما در هوا دور کوچک و باز عظیمی‌ زد
بزمین نشست به شهزاده نعظیمی‌ زد

و پرواز کرد در بلندی کبود آسمان
از نظر ها شد پنهان

آن سال جاری، پار شد
سال دگر باز نوبت شکار شد

شاه و شهزاده و درباریان
سر نهادند به شکارگاه در بوستان و بیابان

همای پارسالهٔ تیز چنگال
در آسمان زد پر و بال

باز بزمین نشست
بار دگر به تعظیم نشست

دانه ای از منقار
پیش پای شاهزاده کرد نثار

و بار دگر کرد پرواز
در آسمان های دور و دراز

کس نمیدانست آن دانه چیست
و یا رمز این فسانه چیست

وزیر دانشمند گفت دانه را باید کاشت
باشد که ازان نتیجه برداشت

آن دانه سبز شد بلند شد
بته ای آبرو مند شد

شکوفه کرد و برگ گرفت
زندگی‌ را ز کام مرگ گرفت

خوشه کرد و بار آورد
دانه هایی‌ بسیار آورد

به وزیر و شاه گفتند
حقیقت را ننهفتند

خوشه بزرگ شد دانه ها پخته شدند
بخودی خود از خوشه کنده شدند

وزیر گفت ظرفی‌ بگزارید در زمین
دانه ها دران شوند ته نشین

بران شد چند هفته ای
دانه ها ریخت دانه دانه ای

باغبان احوال بدربار آورد
آنچه گذشته بود به تذکار آورد

گفت ظرف بدون آتش در جوش است
محتوی بدون آشپز در خروش است

وزیر گفت دانه هر چه بود پخته شده
برای آزمایش آماده شده

محکوم به مرگی‌ را از زندان آوردند
برای کسب تجربه و امتحان آوردند

محکوم به زاری شد در خاک نشست
گفت مرا بایستی‌ به شمشیر کشت
نه به این زهر نازمودهٔ چست

شاه گفت پیاله ای ازان معجون
ورا در کام کنند بی‌ چرا و بی‌ چون

در پیالهٔ دوم حال محکوم بهتر آمد
رنجش گم شد و هوس در سر آمد

گفت شاها کجاست بزمت؟
کنیزکان نغز و بالین نرمت؟

سازت کو و سرودت؟
مرحمتت کو و درودت؟

بگذار این شربت دوای دردمندان شود
باعث گرمی‌ مجلسیان شود

درباریان عجب کردند
اظهار ادب کردند

گفتند این عصارهٔ آتشین
دوای درد است راستین

بته را تاک نامیم
افتخار خاک نامیم

میوه اش انگور باشد
از کینه و فساد دور باشد

عصاره اش که پخته باشد
شراب دو آتشه باشد

چند هزار سال گذشت
این فسانه فراموش نگشت

اکنون در هرات انگور حلال باشد
شراب حرام ولی‌ در خیال باشد

بهترینش انگور کلک عروس
ویا لال باشد

CategoriesUncategorized