ترانه ای برای تو

 

ترانه ای برای تو

اثر داکتر رؤ ف روشان

بگذار این ترانه را برای تو بسرایم

مثل ترانهٔ هزار که برای گل می‌ سراید

مثل عندلیب که برای بهار می‌ سراید

مثل آهنگ شیرین نی‌ لبک چوپان که در کوه می‌ پیچد

مثل باد صر صر که از لا بلای برگهای بهاری و شکوفه ها می‌گذرد

مثل آهنگ ساز ملایمی‌ که دل ها را نوازش میدهد

مثل آبشار که برای گلشن میسراید

مثل باران که برای زندگی‌ میخواند

مثل کنری که از اعماق دل کوچکش

برای روی چون برگ گل تو ترانه میخواند

مثل باربد، مثل نکیسا که برای عشق میسرودند

مانند آواز آب در رودخانهٔ کوهستانی‌

مثل تپش دل من

زمانی‌ که ترا بیاد می‌ آورم

بگذار این ترانه از زیبایی‌ تو

از دلربایی‌ تو ، از ناز تو نغمه سر دهد

و بگذار همه ناقوس ها

همه زنگ ها ، همه صفیر ها

از یگانگی‌ تو

از بی همتایی‌‌ تو یاد آور شوند

این ترانه برای توست

این ترانه را دل من سروده است

عقرب ۱۳۸۹

فریمانت، کلیفورنیا

 

 

 

صو آب کنم-گناه کنم

صو آب کنم-گناه کنم

از داکتر ر ؤ ف روشان

ابری که خشک شود

دود میشود، نابود میشود

هستی‌ در بارداری است

کرامت در بار آوری است

بذل آب دانه را سبز میکند

نیر مهر نبات را زنده میکند

بر شاخه ها شکوفه می‌ آرد

بر بته ها گل عرضه میکند

گل های رنگ رنگ

پر از وسوسه های رنگارنگ

چون تو که لبانت از لعل بدخشان است

که چهره ات از گلهای بوستان است

که قدت در اعتدال است

که عشوه ات فرشته خصال است

که چشمت نرگسی‌ است

که نرگس چشمت چون پری است

که عهدت سست

وجودت محکم و درست

که ترانه ها را ملهمی‌

که تمجید را سزایی‌

که یار ما یی‌

در هر کجا یی‌

که ابر بار دار ما یی‌

که بر ما طراوت میباری

بهار می‌ آر ی

بهار میکاری

و من بی‌ صبر، بیقرار

ترا هستم در انتظار

بدامنت بیاویزم

با عطرت بیامیزم

به چشمت نگاه کنم

صو آب کنم، گناه کنم

راز جهان و راز آفرینش را دریابم

کتاب دلت را بخوانم، بر دیده گذارم

ترا باور کنم

ترا یاور کنم

 

فریمانت، کلیفونرنیا

عقرب ۱۳۸۹

 

 

 

 

افسانهٔ دردالود هستی‌

افسانهٔ دردالود هستی‌

 

اثر داکتر رؤ ف روشان

 

افسانهٔ هستی‌ چه یر راز است

پیچ و خم آن چه مغلق چه دراز است

 

سوزش عشق روح گداز است

سوزش تن درد پرداز است

 

افسانه ای ملبوس در حیرت

قصه ای ملموس از درد از ذلت

 

خوشی‌ های کوتاه

رنج های پردوام

 

و من گمگشتهٔ وادی درد

سرگشتهٔ جهانی‌ هم گرم هم سرد

 

این فسانهٔ درد آلود را

با نغمهٔ تارهای دل ریش همنوا می‌کنم

 

میخواهم بدامن عشق بیاویزم

از عشق بیاموزم

 

چگونه با یاد محبوب

میتوان فسانهٔ درد آلود هستی‌ را

 

از یاد برد

یا راز هایش را بدست باد سپرد

 

فریمانت، کلیفورنیا

عقرب ۱۳۸۹