توقف زمان

توقف زمان

اثر داکتر رووف روشان

هروقت او را میدیدم

زمان می‌ ایستاد

دلم یک ضربه اش را فراموش میکرد

و آنگاه ضربهٔ دیگر را مضاعف میزد

و من از هیبت عشق

از شور جذبه می‌ لرزیدم

گرمی‌ خوش آیندی

در رگهای من میدوید

گمان میکردم دلم را

از تنگنای سینه برون آورده

و بدست دارم

و دلم در دستم با دستم میگفت

“مرا مرا

به او به او

بده بده”

و این صدا ها ترانه میشدند

ولی‌ او این ترانه را نمیشنید

فقط تبسم میکرد و میگذشت

و همانطور که میرفت به عقب نگاه میکرد

شاید دلم را که بدستم بود میدید و خنده میکرد

شاید نمیدانست دلم

پر از وفا بود

پر از صفا بود

آگاهی‌ هایی‌ از عالم معنی‌ داشت

ولی‌ او چه پروا داشت

به عقب میدید

و خنده میکرد

و زمان می‌ ایستاد

ولی‌ او نمی‌ ایستاد

و شوخیانه بمن نگاه میکرد

و آنگاه در خم جاده میپیچید

 

 

دلو ۱۳۸۹

فریمانت، کلیفورنیا

 

CategoriesUncategorized