محفل سا لکان 3

بیانیهٔ داکتر روف روشان در محفل بزرگداشت

مقام مولانا جلال الدین بلخی‌

در سالون میشن پارا دیز شهر هیوارد

روز یکشنبه هفدهم اپریل ۱۳۹۰

د لوی حستن په نامه

یکی‌ مطرب همیخواهم درین دم

که نشنا سد زمستی‌ زیر از بم

حریفی‌ نیز خواهم غمگساری

ز بی‌خویشی‌ نداند شادی و غم

همه اجزای او مستی‌ گرفته

مبدل گشته از ا ولاد آدم

دهل کوبان برون آییم از خویش

که ما را عزم ساقی‌ شد مصمم

جلال الدین بلخی‌

زره ته می‌ نزدی عزیزو هیوادوالو، منلی‌ حاضرینو، سلام او درود

دی وی پر تاسو. سه راغلاست، هر کله راشی‌:خپل د رره له کومی‌

مبارکی‌ د سنایی‌ غزنوی د تولنیزو اریکو د بنست مشر او غریوته

وراندی کوم چه یو حل بیا ددوی دهمت او زیار له کبله مونزاوتاسی‌

سره ر ا غوند شوی یو چه د تصوف د نری یو ستر شخصیت د

درنست په محفل کی‌گدون وکرو. په دی محفل کی ما نه هم غوستل

شویده چه خپل فقیرانه عرایض د محفل سا لکان د دریمی‌ برخیبین په

توگه ستاسی‌ حضور ته وراندی کرم. زه په دی ویارم چی‌ هغی‌

خاوری ته منسوب یم چه پکی‌ نه یوازی بهادراتلان، بلکه زبردست

لیکوال اوعا لمان روزل شویدی. هر کله چه د تصوف نوم واخستل

شی‌، ما ته د پستنو ستر شاعر او صوفی‌ بابا ، عبد الرحمان هغه

غزل را په یاد شی‌ چه پکسی د تصوف رنگارنگ حیری سودل

شویدی. رحمان بابا د مولانا جلال الدین بلخی‌ په اقتفا وایی‌:

دیر عمر می‌ تیر کر بیهوده په زمانه

نور دی زما سر وی او د ترکو آستانه

شیخ او شیخی‌ ورد او وظیفه او ذکر فکر

زه او ساقی‌ جام او باده چنگ او ترانه

زه و زاهدانو ته حیران یم دوی و ماته

دیوانه به ده خند د و ده به دیوانه

تیغ د یارله لاسه په مری د عاشقانو

هسی‌ لذت کاندی لکه میو پیمانه

خدای لره به ورشم په سودا دیارله مخه

بل مقصود می نشته په کعبه په بتخانه

زه له دیری مینی په تش بوی دیارشیدا یم

تل د لوندو ختو اوبه لزی وی بهانه

حکه زاهد زهد کا د یو جنت د پاره

سرسیندلی

نه شی‌ په اوربل د جانانه

گوره دمنصور هسی‌ په دار نه شی‌ رحمانه

مکره دا د عشق خبری مستی ‌ رندانه

بل نام و نشان د عاشقی‌ نشته رحمانه

بی‌ نام و نشان شه که یی‌ غواری نشانه

حاضرین گرامی‌، دوستداران ادب و عرفان

در پی‌ ابیات صوفیانهٔ رحمان بابا میپردازم

به پیشکش کردن بخش سوم محفل سالکان:

بخش اول تفصیل مهمانی‌ باشکوهی‌ بود بافتخار

بزرگان ادب دری و تصوف و گردهما یی‌ ایشان

از پهنای عصرها وعرایض من درموردتفاوتهایی‌ که

زمانه های ما و ایشان را از هم متمایز میسازد وشرح

مختصری ازانکشافات مادی مانند تطور تکنالوژی و

درعالم معنی‌ تغییرات در ارزشها ، رویه و اخلاق.

در بخش دوم مهمانان من از سرا به بیرون سرا

آمده بودند تا از هوای صاف کوهستان جان تازه

در ایشان بدمد و من فرصت یافته بودم پای صحبت

شیخ فریدالدین عطار بنشینم و با او یکجا زندگی‌ و

فلسفهٔ حیات او را بکاوم. و معنی‌و مفهوم تصوف او

را شرح دهم با ذکر اینکه تصوف وحدت الوجودی

عطار چه بود و این مرد که بعد از سنایی‌ و پیش از

مولانا عالم تصوف را دریافته بودچه می‌ اندیشید و

برای پخش افکار خود چه آثاری‌ را بوجود آورده بود.

در بخش سوم هنوز مهمانان سر گرم تفرج درباغچه

هستند. شب ادامه دارد وعطار رفته است در کنج

دیگر باغ با سنایی‌ به مشوره بنشیند.

ومن درخدمت مهمانانم

و اینست ادامهٔ داستانم:

این قصه را گوش دهید به دقت

قصه ایست ازانسان و از حیرت

این قصه از امروز است

این قصه از قرن هاست

رقص کلمات را در پیراهن الفاظ

وجلوه های معانی‌ را در رقت احساس

و در دامن طبیعت دریابید

عشق را ببویید

تنها عشق بسنده است

دل ها را

زمانه ها را

آدم ها را

پیوند میدهد

عطار رفت و من ما ندم و شب

ومهمانان همه جا در تاب ودر تب

ماهتاب همچنان میتا بید

از ابهت اسرار شب دل من میتپید

دست نسیم خنکی‌را گرفتم بدست

رفتم با مهمانان دگر کنم نشست

از چمن هایی‌غرق درنورماه گذرکردم

بر گلهای ر نگا رنگ نظر کردم

چنانکه میرفتم عطر گلها بدامن من

و بدامن شب میچسپید

و شامه ام این عطرها را میشنید

به ا طرا فم نگاه میکردم

خودم را باشب آشنا میکردم

در سایه روشنایی‌ ماهتاب

میدیدم چگونه رنگ میدمد برعذارگلاب

میشنیدم چگونه رایحه میدود دررگ گل

چگونه خار می ر و ید ا ز ساقهٔ گل

اسرار شب را میشمیدم

آواز های شب را میشنیدم

آواز نفس نفس کرم شب چراغ

صدای رویش ساقهٔ گل در باغ

به گلشن کوچکی‌ رسیدم در پای آبشار

ریزش آن نوای دلکشی‌ می‌ آورد ببار

مردی ازمهمانان دیدم رو به شمال

قصد کردم ازو بگیرم احوال

دیدم کلاه رومی‌ دارد بر سر

و نور میتابد ورا از پای تا سر

چنانکه به شمال نگاه میکرد

گفت کیست این مرد شب گرد

گفتم مولانا ، منم میزبانت

منم مسحور سحر بیانت

آمده ام ترا سلام کنم

ازدل و جان احترام کنم

آمده ام ترا سپاس کنم

عظمت ترااحساس کنم

پرسش های دلم را برتو افشا کنم

گپ های ترا در دلم انشا کنم

بشنوم با گوش و بدل باور کنم

عقل و احساس را داور کنم

گفت میزبانا از تو به جان شاکرم

مرا به جایی‌ خوانده ای

که زادگاهم بلخ را میاوردبه خاطرم

سرزمینیکه سلطانش به سلطان من اخطار کرد

از تحمل گنجایش دوسلطان در شهر انکار کرد

و از آنرو پدرم را مجبور به ترک دیارکرد

وسلطان من مارا گرفته غربت اختیار کرد

گفت میبینی‌ به شمال نگاه می‌کنم

یادی از بلخ با حشمت وجاه می‌کنم

گفت از کابل تو یک کوه بلند درمیان

آنطرف یک کوتل و یک تونل کلان

و فراتر از چند کلشن ودشت پر گل

و دامنه های مملو ازشقایق و

سنبل

آنطرف باغستانهای خودروی پسته

که ر و یید ه پشته ا ند ر پشته

کمی‌ فر ا تر از سمنگا ن

سرزمین تهمینهٔ رستم-یل یلان

زادگاه من ، بلخ من است

یادگار روزهای شیرین

پیشازروزهای تلخ من است

گفت فقط فاصلهٔ نه چندان درازی به شمال

در همین کشور زادم و کشیدم پر و بال

ازیراست مرا رو به شمال

نمیدانم بلخ من درچه حال است واحوال

گفتم مولانا، بیا قصهٔ تلخ بلخ امروز را

بگذ ا ریم برا ی گاه د گر در فردا

چیزی نپرسید و قبو ل کرد

سپس به واقعیت نزول کرد

گفت: پیشترک با گفته های خود کاری بسزا کردی

که ماراباتبانی‌ های دیروزماو امروز خود آشنا کردی

بین دیروزماوامروز توقرن هافاصله است

ولی‌ ما و شما را با هم بسی‌ رابطه است

گفت گمان میکنم پیش ازین هم درگاهی‌دیگر

ترا د ید ه بودم ای میزبان ، ا ی پر سشگر

تفصیل آن دیدار در حافظه ام نیست جاگزین

چون عمرمن است به بیش ازهفت قرن قرین

گفتم بر عکس خاطرهٔ آن دیدار

مرا همراه است در لیل و نهار

من آن قصه را بقلم کشیده بودم

و به نظم نوین آورده بودم:

ولی‌ مولانا، بیا انرا از زبان آریندختی‌

فصیحه و بلیغه گوش کنیم

سپس بخاطر پسپاریم یا فراموش کنیم

و اینست آن داستان:

( درینجا دکلمهٔ سرودهٔ

هفت اقلیم اثر داکتر روشان

بزبان مریم عزیزی بروی پرده

به نمایش گذاشته شد.)

هفت اقلیم

(با مولوی پیشتاز صوفیان)

از: داکتر رووف روشان

دیشب باز هوای جلال الدین کردم

راه خانه اش را از پدر آموخته بودم

دیدم هنوز عمرش نزدیک به هزار

رهنشینان طریقش بیرون ز هزار

کنارش زانو زدم

کشودم دفتر پار

گفتم: مولانا!

گفت: نگو.

گفتم: مولوی!

گفت: نگو.

دگراینهانیستم

اینها القاب زمینی‌ اند

سرگشتگی‌ اند

در بندزمین و زندگی‌ اند

از آن آنا نند که هستند

فارغ ز سما

محروم ز سماع

گفتم: بلخی‌!

گفت: نگو.

گفتم: رومی‌!

گفت نگو

آنوقت که در پای البرز بخدی زادم

پنجسال از شیرهٔ خا کش نوشیدم

مست شدم از قید زمان

رستماز قید مکان

الست شدم.

گفتم جلال الدین!

طیلسان تصوف بافتی‌

کنج و کنار زمین و آسمان را کافتی‌

چیزی بود؟ یافتی‌؟

خندید: حقیقت را میجستم

عشق را یافتم.

گفتم: شمس؟

گفت: آتش

آتشی‌ در سینه داشت

در سینهٔ من دمید

هر چه از کثرت در سینه داشتم

پاک کرد

از وحدت آماج کرد

چگونه؟

گفت: از خود برون شدم

تا خود را ببینم، دیدم من نیستم

من اوستم

و او پاک است

و او در دل من است

گفتم: چگونه؟

در اندیشه فرورفت

در پی‌ آفتاب

به آسمان شد

در دمی‌ ازارتفاعاتش بازگشت

گفت: عاشق شدم

خودم را در آیینهٔ شمس دیدم

همه او شدم

گفتم درد را میشناسی‌؟

گفت هان:

وقتی‌ آفتابم شد پنهان

مانند دیوجانس یونانی‌

فانوس عشق روحانی‌

بدست گرفتم

کوچه باغهای

مستی‌ و جنون را پیمودم

شب را، روز را

دروازه به دروازه

دریو ز ه شدم

آماج درد،

در پی‌ درد بیکرانه شدم

در صومعه ام نوحه کردم

چنگ گرفتم و ترانه کردم

رقصیدم و بهانه کردم

یاد یار مستانه کردم

از خود رفتم

به او پیوستم

یکی‌ بودم، یکی‌ شدم

از دستار و کلاه رستم

موسیقی‌ شدم

مست شدم

رقص شدم

دیوانه شدم

گفتم: نی‌، نی‌

فرزانه شدی!

صاحب راه و رسم

جاودانه شدی

در هفت اقلیم افسانه شدی

گفتم: جلال الدین!

برخیز و ببین

امروززسیاه و سپید و زرد

زن و دختر و مرد

یکی‌ را چشمان آبی‌

یکی‌ را زلفان طلا یی‌

از هر رنگ و هر قوم

چتر دامن بر باریک میانها

بسته

کلاه رومی‌ بسر گذاشته

ترا که از بلخی‌، رومی‌ انگاشته

راه ترا ورد زبان داشته

با نوای ساز

چرخیده و چرخیده و چرخیده

مستیده و مستیده و مستیده

عشق را میجویند و حقیقت را

چیزی نگفت

بپا خاست

چنگ گرفت و چغا نه

چرخید ،خندید،خندید

خندید

اندر سماع شد

و هنوز میخندید

قوس ۱۳۸۵

فریمانت کلیفورنیا

*******

مولانا بار دگر خندید وگفت:

آنچه او با آن نوشته کرد

دری بود که برشته کرد

از گوهری که تو سفته بودی

ازقصه ایکه تو گفته بودی

مرحبا چه احساسی

در سینه داشت

و چه فهمی ازرازهای این ترانه داشت

هان من چنان بودم و هستم

چون با آفتاب خود نشستم

گفتم مولانا آرزوی دیرین مرا ثمر آمد

که ترا امروز در ملک خودت اثرآمد

توطا لب بودی مطلوب شدی

صا حبد لان را محبوب شدی

در جات کمال را درنورد یدی

به حالات وجد و حال رسیدی

من خوب مید ا نم همین

طالب بودی، عالم شدی راستین

اوج گرفتی‌ عارف شدی گزین

سپس عاشق شدی گشتی‌ برترین

وآنگاه به معراج دست یافتی‌

که عشقی‌ ز الست یافتی‌

من ترا چندان ارج می‌گذارم

که معراج عشق رامقدس میشمارم

ای مهمان عزیز، تمنای مرا دریاب

بمنازعشق بگوکه جوهریست کمیاب

ناگهان سوی من دید

و ا زمن چنین پرسید

ای میزبان ، ای پرسنده

ازمن ازعشق شدی جوینده

مگر دفتراول مثنوی مرا

نی‌ نامهٔ معنو ی مرا

ند ید ه یی‌

نشنیده یی‌

مگر با ناله های نی‌ من آشنا نیستی‌

گفتم به شهادت پیر هرات، جامی

که میگفت ا ی شا همر د صو فیا ن

مثنوی درزبان دری است تفصیل قران

مثنوی راهمچنان لقب داده اند معنوی

و ا رج د ا د ه اند ا بد ی

مثنویرا میشناسم آیینهٔ علم است وعرفان

اما عاشقان را عشق است ملهم اذهان

مرا که نه ادعای علم است نی‌ عرفان

سرگشته وعاشق هستم بی‌ چو ن وچنان

من گرویدهٔ دل عاشق پیشهٔ چاک چاک توام

گروید هٔ نا له های سینهٔ تفتنا ک تو ام

مرا با نی‌ و آوا های عرفانی‌ آن چه کار

مرا آهنگ سینهٔ پر عشق تو آید بکار

مولانا ، برای من از عشق بگو

مولانای عاشق

برای من ازشور وجذبهٔ عشق بگو

خندید و این ابیات را از غزلیاتش بیاد آورد:

آن روح را که عشق حقیقی‌ شعار نیست

نا بود به که بودن او غیر عار نیست

درعشق باش مست که عشقست هرچه هست

کاین کار و بار عشق بر دوست بار نیست

گویند عشق چیست، بگو ترک اختیار

هر کاو ز اختیار نرست اختیار نیست

عشقست و عاشقیست که باقیست تا ا بد

دل جز بر این منه که بجز مستعار نیست

باز گفت:

عاشقی‌ بند گسستن بود و وارستن

زین زمین دژم و برسر کیوان بودن

وادامه داد:

“غمزهٔ جادوی عشق چونکه درآمد بجان

بند گی‌ آ تش بز د سلسله در سلسله

آتش سودای عشق چونکه بر افروختند

هردو جهان در گرفت مشعله در مشعله

حور و قصور بهشت خانهٔ عشاق نیست

خواجه اگر عاشقی‌ این همه را کن یله

ای دل اگرعاشقی‌ طالب دیدارباش

طبل رحیلم بزن منزله درمنزله”

گفتم مولانا از شمس بگو

گفت آفتابم عیانست، چه حاجت به بیانست

گفتم از زرکوب بگو و از گذر زرکوبان

که در انجا در و جد و سماع شدی

وصلاح الدین رمز سماعت را فهمید

و آنگاه در دامنت پیچید

و از حسام الدین چلبی‌

که ترا بودیاور روزگار پیری

گفت این دو مظهرآفتاب من بودند

یار شیخی‌ بعد از شاب من بودند

گاهی‌ که به عشق وعاشقی‌ اندیشه میکردم

من با ا یشا ن از مهر قصه میکردم

من درعشق خام بدم،

پخته شدم ، سوختم

گفت قصهٔ عشق درا زاست

حقیقت است، نه مجاز است

گفت این چه شب خجسته است

ترا نیزای میزبان طبعی‌ وارسته است

د رین بیشه برای سماع چه خوش مجا لی‌ است

تا د ر یا بی

که آن چه خجسته حالی‌ است

و آنگاه مولانا با تال ریزش آب

در چرخ شد زیر تابش ماهتاب

با معشوقش درصحبت شد

غرق د ریای محبت شد

من نیز دران شب ماهتابی‌

آهسته دررقص شدم و مستی‌

آسمان بدور من میچرخید

و من بدور آسمان

و اختران آن شاهدان مست

از کران تا به کران

مرا نظا ره میکرد ند

وباهمدگراشاره میکردند

دران خلسه هم مولانا و هم من گریه میکردیم

و از درون دل ازجوش عشق نوحه میکردیم

قطره ها یی‌ از ا شکها ی داغ

بر رخسار و دامن من

ودامن شب میریختند بدون فراغ

و ما هتا ب همچنا ن

میتا بید

CategoriesUncategorized