قهرمان

  

قهرمان

اثر داكتر رووف روشان

 

پوست بدنش پاك و درخشان

از اندام متناسبش جلوه بود تابان

 

دست بر گردنش ميلغزيد

و چشم بر بدنش ميدويد

 

بوسه اي بر رخسارش

توصيفي بود از رفتارش

 

گاهي عضله اي از دستا نش

و گاهي ازپاها يش مي جهيد ند

 

بر تخت سينه اش  

ماهيچه ها مي جنبيدند  

 

چشمان سياه زيبا و نافذش

از دوستي و وفاحرف ميزدند

 

زلفا نش شسته و تابناك

بر گردن پرقدرتش لميده بودند

 

سرين ها يش  گرد و هوسناك

و رانها يش لشم و زورمند

 

گاهي كه مغرورانه قدم ميگذاشت

فخر ميفروخت و هنگامه ميكاشت

 

گاهگاه بيتابي ميكرد

دستا نش بهوا بلند ميشدند

 

وچيزي مانند ناله و قهر

از حنجره اش برون ميداد

 

آنگاه مرد همراه و يارش

عاشقا نه برو دست ميكشيد

 

جسم براق ومشكينش را لمس ميكرد  

و وجودش را نوازش ميداد

 

گردن و شا نه هاي نازنينش را

پشت و سرين هاي تابناكش را

 

بازو ها و رانهايش را

تخت سينه و شكم صافش را

 

سراسر وجودش را

با شا نه اي سيمين ميخاريد

 

درين حال اوسرش رابلند مي انداخت

و گاهي به عقب نگاه ميكرد

 

گاهي هم با يكدستش زمين را ميكاويد

و شكرانه ميگفت

 

و به ميدان نگاه ميكرد

در گوشها يش همهمه ي هزاران تماشاچي

 

و در دلش آرزوي پيروزي

موج ميزد و همهمه ميكرد

 

آنگاه بار دگر بيتابي ميكرد

شيهه ميكشيد

 

دستانش را بالا مي انداخت

و با دو پا يش ميرقصيد

 

ميخواست بندهايش را بدرد

و بيبا كا نه بدود

 

و بار دگر قهرمان شود

و طنين هوراي هزاران هواخواهش  

 

بر جسم و روحش

جان تازه بدمد

 

فريمانت، كليفورنيا

اسد ١٣٩٢