اي مسافر

 

 

 اي مسافر

نوشته ي داكتر رووف روشان

 

اي مسافر پاهايت پر آبله اند

خطوط چهره ات زرف     

 

از كجا مي آيي؟

به كجا مي روي؟

 

اين لكه ها بر جلدت از گرماي آفتاب سوزان است

يا از سرماي زمستان؟

 

اين خراش ها روي پوستت از خارهاي بيابان است

يا از سنگلاخ هاي كوهستان؟

 

بيا دمي درين گلشن آرام كن

عطر گلها مشامت را تازه خواهندكرد

 

رنگ هاي چمن

آرامبخش چشمان خسته ات خواهند شد

 

راست است كه در بيشه هاي اين ديار

حيوان هاي درنده كمين كرده اند

 

راست است كه كفتار هاي تشنه بخون

در چپ و در راست در ترصد اند

 

اما اينجا ميان گل ها

پروانه هاي رنگين مي رقصند

 

و نواي مرغان روحبخش است

هروقت هم خواستي ازينجا بروي

 

مراقب درندگان باش

ولي اكنون كف هاي پايت را بر سبزه بگذار

 

و به رنگين كمان چشم بدوز

رنگ هاي آن چه زيبا اند

 

آيا راه درازي آمده يي؟

آيا راه درازي پيشرو داري؟

 

آنجا را كه ميروي ديده يي؟ شنيده يي؟

آيا خوبتر و خوشتر ازين چمن است؟

 

آيا گلهايش رنگينتر اند؟

آيا عطر چمن هايش خوشبوتر است؟

 

آيا كسي انتظار ترا دارد؟

آيا بتو سعادت مستمر وعده كرده اند؟

 

آيا آبهاي آنجا پاكتر و شفافترند؟

آيا انگور آنجا شيرينتر است؟

 

و آيا از در و ديوار آن

ترانه ي عشق شنيده اند؟

 

آيا تو به آنها باور داري؟

اي مسافر بمن از راهي كه آمده يي بگو

 

آيا با دزدان سر راه

سر دوچار شدي؟

 

آيا مردماني را كه عشق را

چون متاع ميفروشند سر راهت ديدي؟

 

آيا كينه را ديدي كه ديو سياهي بود؟

آيا فتنه را ديدي كه آدم ميكشت؟

 

آيا از سرزمين مردان وحشي اي گذر كردي

كه زن را به هيچ ميشمارند؟

 

آن دخترك كوچك كوهستان را

كه گرسنه خوابيد و گرسنه مرد

 

آن جنگ سالار را

كه با تفنگش مي كشت

 

و با چكمه هايش

مردمان را زير پا مي كرد ديدي؟

 

اي مسافر در سرزمين هايي كه طي كردي

آن سياستمداران آشوبگر را

 

كه آبها را گل آلود ميكردند

كه براي خود ماَهي بگيرند ديدي؟

 

بيا بر فرش اين سبزه ي تر

با من شربت ريحان بنوش

 

من در گوشه اي شراب سوما و عسل پنهان كرده ام

لذت آن ملكوتي است

 

ميخواهم ترا به آن مهمان كنم

تا هردو فقط حال را دريابيم و شادي كنيم

 

پس ازان اگر خواستي بروي و آينده را دريابي

من همينجا ميمانم

 

عطر همين گلها را ميبويم

در آفتاب روز همين ديار

 

و با ماهتاب شب همين چمن

ستارگان همين آسمان را نظاره ميكنم

 

و با نسيم و پروانه هاي همين گلشن

بازي ميكنم، عشقبازي ميكنم

 

تا گاهي كه ديگر نتوانم

 

فريمانت، كليفورنيا

سنبله ١٣٩٢