در ورای پرده ای لُک به لُکی بیشتر ازنیم سده
ودران نهایت دورخودم رامیبینم بیخیال به مردم نگاه میکنم
دنیا روشن است آسمان آبی
اول من مهمم و باز مردم
و دختران ماهپاره هم شیرین تبسم هم نمکین غمزه
تصویر های جهان صاف صداهای جهان چون آوای ساز
دستانم نمیلرزند و عضلاتم درد نمیشناسند و بند های وجودم
فکر میکنم مردم همه خوبند از بدی نمیدانم
صلح را میشناسم نمیدانم چه نعمتی است هنوز
از جنگ شنیده ام از پشت پرده ی تاریخ
از وسعت جهان شنیده ام ندیده ام هنوز
در حصار کوهای بلند زیسته ام
نه به کسی بدهکارم نه از کسی طلبگار
ولی عظمت عشق را عاشقم نه چشیده ام
حافظه ام داغ است ذهن من روشن و گلهای امیدم در گلشن
اکنون درینطرف پرده ی کهنسال نگاه میکنم
میبینم از رودهای سرمست از کوهستان های سربلند از دریا های مواج از اقلیم های حاد از سختی های بیشمار از وادی های درد از راهای دشوار گذشته ام
از حصارکوهای بلند ازشهری به بلندای یک مایل
به سطح دریاپایین آمده ام جهان رادروسعت آن دیده ام
خوبی هایش را و بدیهایش را چشیده ام و مردمانش را دیده و آزموده ام
بدامن من خار ها بر دل من داغ ها
تصویر های جهان مغشوش و آواز های جهان کر و در پوش
دنیای من دیگر آنچنان روشن نیست و آسمان من دیگر آنچنان مبرهن نیست
من مهم نیستم مردم مهم اند
و مهمتر از همه عشق است عشق پادشاه است شهنشاه است
عظیم است و من عظمتش را کافته ام
جنگ را دیده ام صلح را بزرگ میدارم
میخواهم فریاد سر کنم ای مردم
عشق را دریابید عظمت عشق را بستایید
آوازم در گوش سالمند زمان نا شنیده میماند
و حَافظه ام میلغزد و تصویر آنورای زمان در فضا میگریزد و مانند آب زلال ازآبشار میافتد ومانند شگوفه بدست باد پر پر میشود
فریمانت، کلیفورنیا دلو ۱۳۹۱