Art & CultureA book of poems

Portrait of Mohammad Delawar Qazi
مرحوم محمد دلاور قاضی

گلچین قاضی (Golchin-e Qazi)

The poems of Mohammad Delawar Qazi (1903–1977) in Dari and Pashto

به باغیکه یکروز غلتیده بودم زهرگل یکی برگ برچیده بودم

“In the garden where I once lay among the flowers, I picked one petal from every bloom.”

Compiled by Dr. G. Rauf RoashanFremont, California, 1998

About the poet and the book

Mohammad Delawar Qazi (1903–1977) wrote poems in Dari and Pashto for more than thirty years. He was born in Kandibagh, in Nangarhar, and took his pen name, Qazi (judge), from the nickname his classmates at the school for judges in Kabul gave one another. He served for many years in the Royal Secretariat. His poems appeared in Kabul’s newspapers and magazines, and his Pashto grammar in verse won a first prize.

In 1998 his son Dr. G. Rauf Roashan gathered the poems that had survived the years of war into Golchin-e Qazi, “a selection of Qazi’s poems”, with a foreword of his own and a short biography by his eldest son, M. Khalid Roashan. The book holds 104 of Qazi’s poems, 53 of them in Pashto: prayers and ghazals, poems of love for the homeland and its people, landays, short pieces and single verses, and poems written as his sons left home, among them Rauf’s journey to America in 1966. It closes with a poem by M. Khalid Roashan, written in his father’s footsteps.

Here every poem is typed from the book and set as a page of an illuminated manuscript, in the tradition of the great copies of Rumi’s Masnavi. A few words are faint in the copy of the book used here; they are given as they could best be read, and corrections are welcome.

فهرستContents

The poems

105 poems53 in Pashto
  1. مناجات Supplication
  2. د زلفو تار A Strand of Her Hair Pashto
  3. دختر رز Daughter of the Vine
  4. د وطن مینه Love of the Homeland Pashto
  5. دوا The Remedy Pashto
  6. سراب Mirage Pashto
  7. فطرت بشری Human Nature
  8. دل بیمار The Ailing Heart
  9. بیمار محبت Sick with Love
  10. شتائیه A Winter Poem
  11. سرنوشت Destiny
  12. قلب داغدار The Scarred Heart
  13. مرثیه Elegy
  14. بی نیاز Free of Want
  15. مرغلری Pearls Pashto
  16. آشناست Acquainted
  17. ستا رضا Your Pleasure Pashto
  18. ښه به داوی It Would Be Well Pashto
  19. تند خو Quick-Tempered
  20. بهار می آید Spring Is Coming
  21. تمنا Longing
  22. شور عشق The Fervour of Love
  23. مهر یار The Beloved’s Love
  24. بام و در Roof and Door
  25. در مذمت حسد Against Envy
  26. گذرد It Will Pass
  27. فشار محبت The Weight of Love
  28. زر زر A Thousand Sorrows Pashto
  29. زده کړه Learning Pashto
  30. سرای دو در The House with Two Doors
  31. سرگذشت A Tale
  32. پرهیز پرهیز Beware, Beware
  33. پاس په تیر A Place Above Pashto
  34. د مینی باز The Falcon of Love Pashto
  35. مرور اشنا The Offended Beloved Pashto
  36. ریز مریز Shattered
  37. امروز Today
  38. امروز Today (II)
  39. در هوای کعبه Longing for the Kaaba
  40. بسوز و بساز Burn and Bear It
  41. شمع The Candle Pashto
  42. قسم An Oath Pashto
  43. تندخو Quick-Tempered (II)
  44. قافیهٔ مکرر The Repeated Rhyme
  45. پروانه The Moth
  46. پیمان The Pledge
  47. نرگس بیمار The Languid Narcissus
  48. نرد عشق The Game of Love
  49. آهسته تر خرام Walk More Gently
  50. مناجات Supplication (II)
  51. ما بخت خویش را بخدا آزموده ایم By God, We Have Tried Our Luck
  52. د وطن مینه Love of the Homeland (II) Pashto
  53. خلاصه خوله لکه غنچه په خندا نه یم My Lips Do Not Open in Laughter Pashto
  54. قسم An Oath (II) Pashto
  55. بهار Spring
  56. دوست سناتور A Senator Friend
  57. مبتلا Smitten
  58. تورو سترگو Of Dark Eyes Pashto
  59. د خوبانو خوی The Ways of the Beautiful Pashto
  60. پسرلی Spring (in Pashto) Pashto
  61. د ناز لنډی Landays of Coquetry Pashto
  62. ترینه پورته میړه نشته None Braver Pashto
  63. ستا رضا زما رضا ده Your Will Is My Will Pashto
  64. سوی ناری Burning Cries Pashto
  65. په کومه گناه؟ For What Sin? Pashto
  66. مخ راواړوه Turn Your Face to Me Pashto
  67. فدایی د قام ټبر شه Devote Yourself to Your People Pashto
  68. د هما وزر The Wing of the Huma Pashto
  69. د غمزی شهید Slain by a Glance Pashto
  70. د بابا توره Baba’s Sword Pashto
  71. د یار وصل Union with the Beloved Pashto
  72. د آزادی ناوی The Bride of Freedom Pashto
  73. لنډی Landays Pashto
  74. د زړه فریاد The Heart’s Cry Pashto
  75. د ناپوهی سره جنگ War on Ignorance Pashto
  76. بله ډیوه A Lamp Alight Pashto
  77. اثر To What Effect Pashto
  78. یرغل The Onslaught Pashto
  79. پند پدر A Father’s Counsel
  80. روانه قافله The Caravan Departs Pashto
  81. د مینې افسون The Spell of Love Pashto
  82. منت دیده بودم که دزدیده بودی I Saw That You Had Stolen It
  83. پیمان شکن Breaker of Promises
  84. زما پیمان My Pledge Pashto
  85. نا آرام زړگی Restless Heart Pashto
  86. مرسته Charity Pashto
  87. ما به نظر کړی Look My Way Pashto
  88. خماری سترگی Languid Eyes Pashto
  89. ښی گنه Good Deeds Pashto
  90. انتباهی A Warning Pashto
  91. د مینی مار The Serpent of Love Pashto
  92. دړی وړی In Pieces Pashto
  93. د کلام ساتنه Keeping the Word Pashto
  94. د مین انعام The Lover’s Reward Pashto
  95. د بیوزلو سره مرسته Help for the Poor Pashto
  96. توښه Provision for the Road Pashto
  97. نکته رسی Subtlety
  98. خاطر من My Heart
  99. قطعات و فردها Short Poems and Single Verses
  100. شکریه Thanks for the King’s Pen
  101. بمناسبت عزیمت فرزندان On My Sons’ Departure
  102. نامهٔ منظوم A Letter in Verse
  103. عیدی به پسر An Eid Gift for My Son
  104. سفر رؤف به امریکا Rauf’s Journey to America
  105. از قفای پدر In My Father’s Footsteps M. Khalid Roashan

ForewordDr. G. Rauf Roashan

پدرم قاضی

مردی فقیر مشرب بود. از خنده خوشش می آمد. با بزرگان و کودکان یکسان خوش میبود. هیچگاه بد کسی را نگفت. دوستان بسیار داشت. دوستان او از وزیران و سناتوران و وکلا گرفته تا شاعران و دهقانان و قضات و مدرسین و مامورین و کارگران همه او را یکرنگ ارج میگذاشتند. هیچگاه از خود حرف نمیزد. هیچگاه کسی ندید او بلافد. همه دوستان و اقارب و همسایگان خود را بدیدهٔ نیکو مینگریست. خدایش را دوست داشت. نمازش را میگذاشت. قرآن را بمعنی اش میفهمید و درک میکرد و می آموزاند. مردی وارسته بود. ظریف بود و نکته دان. با شاعران مشاعره میکرد و با دوستان عالمش در فقه و عقاید و سیاست مباحثه مینمود. زیبائی را دوست داشت و ازان برای تحمید خالق استفاده میبرد. از همه بیشتر وطنش را دوست داشت. دوستی او بوطنش گاهی تا سرحد اغراق دامن میکشید. بخاطر وطن مردمان وطنش را بینهایت دوست میداشت. در اشعار خود به آنها درس وطن دوستی و خدا پرستی میداد. در صحبتهای خود از حافظ و از سعدی و از خوشحال و از رحمان ابیاتی را که از بر داشت فی البدیهه مثال می آورد. ضرب الامثال پشتو و دری و گاهی هم اردو را بموقع می آورد چنانکه شنونده شدیدا زیر تاثیر میرفت. با این همه بر فهم خود نمی نازید و از علم خود بهر کس هدیه میکرد. بزرگان احترام بی حد و به خوردان مهربانی بی پایان داشت. فرزندان خود را به صداقت، مروت، راستکاری و ایمانداری توصیه میکرد. بکار کسی کار نداشت و سر بسر کسی نمیگذاشت. ظرافتهایش شاعرانه و صادقانه بود. زن و فرزندانش را دوست میداشت. از سفر ها سفر خانهٔ خدا را بر میگزید. سه بار به حج خانهٔ خدا رفت.

این خصایل او را صادقانه بر شمردم تا شما را بدرک اهداف بشری و نازکخیالی های شعری او بهتر رهنمون باشد. من این ها را نه بخاطر اینکه پسر اویم گفتم بلکه هر کس دیگری هم میبود جز آنچه گفته آمد نمی گفت. پدرم افغانی راستین، بنده ای صادق و مردی وارسته بود. در زمانیکه سلطنت در اوج خود بود پدرم در دفتر پادشاه مقام اداری داشت. کسی بیاد ندارد او ازین مقام هیچنوع استفادهٔ نا جایز کرده باشد. او بهترین مثال یک پدر بود برای فرزندانش که از یمن عشق او به علم، به کسب علم پرداختند و وقتی هم با سلاح علم بمدارج بلند اداری دست یافتند پا به پای پدر براه صدق و صفا و درستکاری راه پیمودند.

پدرم بفرزندان خود اجازه داد تخلص روشان را که فرزند ارشدش برگزیده بود به خاطر روشنائی اختیار کنند و خود تا پای عمر نام قاضی را در سروده های خود حفظ کرد.

پدرم قاضی میگفت گناهی بد تر از دزدی و دزدی ای بد تر از دزدی کلام نیست. میگفت مال و ناموس مردمان را احترام کنید تا مال و ناموس شما محترم بماند. میگفت بدامن علم بیاویزید که میهن به علم ضرورت دارد.

بیائید درین مجموعه ایکه پارچه هائی از اشعار پشتو و دری او که از فتنه ایکه در وطن جاریست به مشکل نجات یافته است، درج است با پدرم قاضی آشنا شوید و ازو بشنوید چطور میتوان وطن و زیبائی و دین و خداوند را دوست داشت تا رستگار شد.

برادر ارشد و دانشمندم محمد خالد روشان خلاصهٔ سوانح پدر ما را چنین نگاشته اند:

BiographyM. Khalid Roashan

خلاصهٔ حیاتنامهٔ مرحوم محمد دلاور قاضی

محمد دلاور پسر مرحوم میرزا سید غلام در سال ۱۲۸۲ هجری شمسی معادل ۱۹۰۳ عیسوی در قلعهٔ میرزا یکی از قراء مربوط قریهٔ کندی باغ چپرهار ولایت ننگرهار افغانستان تولد شد. سالهای طفولیت و جوانی خود را در همانجا سپری کرد. تعلیمات مقدماتی خود را تحت نظر پدر خود در قرائت، حساب و تحریر تکمیل کرد. دران زمان در چپرهار مکتب وجود نداشت و محدودی هم که میخواستند اطفال شان خواننده و نویسنده شوند، آنها را خود به قلعهٔ میرزا میفرستادند تا تحت نظر ایشان به هدف خوانندگی و نویسندگی برسند.

محمد دلاور در ۱۶ سالگی برای مدت دو سال از قریهٔ خود به هند شمالی مسافرت کرد تا در آنجا تحت نظر معلمین و استادان مدارس دینی اساسات و تعالیم اسلامی را فرا گیرد. موصوف این مدت را در منطقهٔ نزدیک سرحد افغانستان و هند بنام هزارناو سپری کرد و از پشاور، باسول، سوات و بنیر هم در ایالت سرحدی شمال غرب هند دیدن کرد و پس به قریهٔ خود برگشته به صوابدید پدر و مادر خود با بی بی زلیخا دختر میرزا حمدالله (که سالها قبل با موصوفه یکجا پیش پدر خود درس قرآن می آموخت) ازدواج کرد.

از حوادث جوانی میرزا محمد دلاور یکی هم اشتراک او و برادر خانمش میرزا حضرتگل در جنگ استقلال افغانستان با انگلیس بود. این دو جوان در خدمات عقب جبهه موظف بودند و ضمن رسانیدن پیامی از سرحد به جلال آباد میرزا حضرتگل پای راستش صدمه دید و از اثر آن تا پایان عمر معلول ماند.

میرزا محمد دلاور بعداً به کابل نزد عموی خود منشی میر غلام که منشی مشهوری بود نقل مکان کرد و شامل مدرسهٔ قضات عهد امانی شد. این مدرسه دورهٔ چار سالهٔ تعلیماتی دینی و قضائی داشت و فارغان آن مستقیماً بحیث قضات در محاکم انجام وظیفه می کردند. موصوف تازه به صنف چارم این مدرسه داخل شده بود که پدرش میرزا سید غلام در کندی باغ وفات کرد و او مجبور شد به غرض سر پرستی مادر و همسر خود به قریهٔ آبائی خود بازگردد. این عمل و غیاب او از مدرسهٔ قضات آیندهٔ او را بحیث قاضی محاکم افغانستان صدمه زد. چنانچه وقتی بعد مدتی با خانم و مادر و برادر کوچک خود به کابل برگشت دیگر نتوانست به مدرسه برگردد، ولی لقب قاضی که شاگردان صنف سوم مدرسه بر یکدیگر گذاشته بودند، با وی ماند. موصوف تا اخیر عمر این لقب را بحیث تخلص ادبی و جزء نام خود نگهداشت.

در کابل اولین وظیفه ایکه پیدا کرد، کتابت در شورای ملی افغانستان عهد امانی بود. در زمان انقلاب سقوی برای مدتی در مؤسسهٔ تمدید لین برق شهر کابل مصروف خدمات اداری بود اما مدتی هم از کار کناره گرفت. بعداً نظر به علایق سیاسی با قوای سردار محمد نادر سپه سالار عهد امانی بصورت سری همکاری می کرد تا اینکه امنیت قایم شد و محمد نادر شاه به سلطنت رسید. قاضی محمد دلاور هم بحیث کاتب در دارالتحریر شاهی شامل کار شد و هم دران مؤسسه دوره های مختلف مأموریت را تا برتبهٔ دوم معادل ریاست در نصاب مامورین دولتی بپایان رسانید و بعداً متقاعد شد. از کار های عمدهٔ او درین دورهٔ ماموریت یکی هم ادارهٔ پروژهٔ اعمار باغ تپهٔ پغمان بود که در عهد سلطنت محمد ظاهر شاه انجام یافت.

محمد دلاور قاضی از اوایل ورود مجدد به کابل در حدود سال ۱۳۲۲ ذوق ادبی پیدا کرد و آنرا ادامه داد. در آغاز فقط در جمعیت دوستان بعضی اشعار می نوشت و قرائت میکرد و بعضاً هم به غرض تفریح اشعار انتقادی، هزلی و غیره می گفت. در سالهای بعد، اشعارش در هر دو زبان ملی افغانستان، پشتو و دری، در مجلات و روزنامه های کابل نشر می شد. از آثار دیگر او رسالهٔ گرامر پشتو به شعر است که در یکی از جوایز سالانهٔ ریاست مستقل مطبوعات آن وقت حایز درجهٔ اول شد.

موصوف در دورهٔ ماموریت خود کورس امور مالی را که تحت نظر یک متخصص ایتالوی موسوم به مانچولی در وزارت مالیه دایر شده بود، موفقانه گذرانید و همچنان کورس حقوق بین الدول را در وزارت معارف تحت نظر استادان خارجی و معاونین افغانی موفقانه تکمیل و دپلوم بخصوص آنرا بدست آورد.

مرحوم قاضی محمد دلاور در زمستان سال ۱۳۵۶ معادل ۱۹۷۷ در اثر مرض سرطان زندگی را وداع گفت و در کابل در جوار قبر همسرش که شش سال قبل از وی از اثر مرض سرطان وفات شده بود در آرامگاه ابدی در مقبرهٔ خانوادگی شان در شهدای صالحین به خاک سپرده شد.

از مرحوم محمد دلاور قاضی چار پسر و یک دختر بجا ماند. پسر سومینش در هنگام حیاتش به مرض سنگ گرده و عواقب وخیم بعدی آن درگذشته بود. هر یک از پسران او در اثر علاقمندی خاص مرحومی به تعلیم و تربیهٔ معاصر دوره های تعلیمی مکاتب و پوهنتون های افغانی و یا خارجی را تمام کردند و رضائیت او را در هنگام حیاتش حاصل نمودند.