دست اجل از روز ازل یاران ناز را روبیده میرفت اگرمهر با خندهٔ کودک شاد میشد کودکی دیگر در رثای پدر گریسته میرفت اگر آب های گران از آسیاب ها می افتادند هنوز دهن باز رعد خندیده میرفت هر در، در سرای دو در بازمیشد و بسته میشد و از میان آن ارواح به هر دو جهت لغزیده میرفت آن که می آمد خوش می آمد و آن که میرفت گاه ترسیده میرفت دل من می پرسیدآنکه آمد و آنکه رفت ا ز کجا آمد و به کجا نا لیده یا بالیده میرفت دست اجل از روز ازل یاران ناز را روبیده میرفت و آنکه میرفت برهنه آمده بود برهنه میرفت

قوس ۱۳۸۹ فریمانت، کلیفورنیا