پس از این با که حدیثِ دلِ دیوانه کنم دشت پیمای جنونم بکجا خانه کنم

دل من ساغر خون شد بغم یارو دیار تا کجا زهر جگرسوز به پیمانه کنم

یک رگ زنده در این شهر نجنبید که من با صدای جهشش نعره ای مستانه کنم

چون سراپای ترا با نگه ای می بوسم پس چه حاجت به اجازت که کنم یا نکنم

نگه گرم کسم نیست نوازشگر دل آشنایی زچه با مردم بیگانه کنم

من که بر شمع خموشی بدهم جان هر دم خنده بر شهرت بیهوده ای پروانه کنم

شرف و هستی ما گوهر آزادی بود جان ودل در ره آن گوهر یکدانه کنم

دل من مامن من عشق وطن خانه من نیستم مرغ که در هر قفسی لانه کنم

شعر از زنده یاد استاد خلیل الله خلیلی