بیا که سیاهی را خموشی شنیده ام نور میخواهم ابر غم را اشک چکیده ام آبشار را در شور میخواهم ویرانه‌ها را تنیده ام اکنون کرامت را غرور میخواهم ویرانهٔ تن را به خزان کشیده ام بهار میخواهم سرور میخواهم بیا که جهان را شراب تلخ چشیده ام حلاوت عشق را وفور میخواهم بیا که در جدال زندگی همت میخواهم، زور میخواهم بیا که دل بتو بسته ام که انتظار را نشسته ام که بهار تنت را برون از حجاب حریر وسوسه غرق شراب نور میخواهم

میزان ۱۳۹۱ فریمانت، کلیفورنیا