فرزند سیمرغ زال سپید یال از بلند برج های هندوکش به کاسه وادی کابل فرود آمد
کابلیان باریک اندام با چشمان سیاه و براق خربوزه ده سبز انار تگاب و انگور کوهدامن مینوشیدند
عطر بهار یاسمن با بوی نسترن در هوای صاف نسیم را ببازی میگرفت
شبستانها و مشکوهارا دخترانسیا ه مو ی سپید گردن با تبسم های شیرین آراسته بودند
بال آبی فرشتگان برف سپید زمستان را شانه میزد
شا هدخت کابلستان، رودابه-سرتاج بانوان کابل، تهمتن زال را بر گزید و فرزندی زاد نامدار ناماوران: رستم نوهٔ سام و مهراب کابلی.
ابر پهلوان پیش تهمینهٔ سمنگانی زانو بر زمین زد و سهراب و اسطوره تو امان زاده شدند
و چنان بود کابل من!
و باز:
بابر کشور کشا و کشور ساز در وادی سبز کابل فرود آمد هر طرف نگاه کرد گل دید و باغ و رودبارهایی به شفافی اشک
فرزندانش را فرا خواند گفت: جسد مرا جز در کابل زیبا مگذارید و چنان کردند
و همان بود کابل من!
در دامن شمال شرقی آسمایی چشم به کابل زیبا کشودم
و چون راه رفتم راه باغ ها را بمن آموختند که کابل شهر باغها و قصر ها بود
در چمنهای کابل گل بود و سبزه و یاسمن و نسترن و گلاب اصیل و گلاب سرخ و گلاب زرد و گلاب صد برگ و پتونی و بربینه و چمن چمن گلهای دیگر
ومن که بچه بودم کو هستا ن های کابل را سنگ به سنگ میشناختم و به آنها عشق میورزیدم
کاسه وادی کابل را دیواره هایی از کوه بود: آسمایی و شیردرواز ه که با صخره های برهنه گذشت زمان و سیر تاریخ را نظاره میکردند
و کابلیا ن مهربان بهم سلام میگفتند و با هم چای مینوشیدند و سمنک وحلیم میخوردند
چنین بود کابل من!
کا که های کابلی رشادت و غیرت و جوانمردی میکاشتند و زحمت کشان عرق میریختند وبا زندگی میساختند
جوانان سبق می آموختند و مردم به هر بهانه ای میله میکردند و ساز و در داما ن کوهای خود قیماق چای می پختند
و چنان بود کابل من!
یکروز سیاه کابل مرا سراسر در حلهٔ سرخ پیچیدند و عروس کردند و تحفه بستند و به بادارن سرخ خود فروختند
آنروز کابل من زیبا تر از هر روز ماتمزده از هرگز بمن گفت: دیگر کابل تو نیستم
وچنان شد کابل من!
از آنروز کابل دگر گونه شد خود فروشان و مادر فروشان از چپ و از راست پیکره زیبایش را آزردند و زخم زدند
و باز:
ربع یک سده شد و من مهجور باز گشتم کاسه وادی کابل جریحه دار بود کوها پا بر جا میگریستند من تنها میگریستم
باغ های ویران و قصر هایی که دگرنیستند حیران مینگریستند شهر و کوه و برزن مردو کودک و زن همه بیگانه رودابه، تهمینه و بابر و هزاران بابران و رودابگان پدر، مادر و برادر و عزیزان زیر خاک کابل نا آرام خفته بودند
به خاموشی گریستم؛ گفتم این کابل است؛ اما کابل من نیست.
فریمانت، کلیفورنیا ۲۰۰۶