شبی دچار خیالات عاشقانه شدم کسوت هوش بدریدم پاک دیوا نه شدم

خواب دیدم که در آغوش لذت افروز کسی دست و دل باز شدم مست شدم فرزا نه شدم

هرطرف لمس نمودم لذت آمد بدست این چه اعجاز که افسون آن جانانه شدم

هر طرف دیدم، ندیدم جز عشق و هوس سخت در گیر لعبته های دو گانه شدم

لب مرجانی او صاف چو مجنونم کرد عطر اندام ورا بشنودم و فرزانه شدم

جسم موزون او چون مر مر سفید و سیال چو منش لمس کشیدم عشق شدم ترانه شدم

من که دامان عقل بدستم بود همیش جلوه ی نازورادیدم و زعقل بیگانه شدم

خیال تمکین وجودآتشین سرا پا نازش دودی افروخت که بر آتشش پروانه شدم

لرزش هوس آلود اندام هوسینش از ناز لرزه براندام من افگندعاشق یکدانه شدم

گهی کز افلاک میفسردم غمهای جهان اسیر ساقی شوخ چشم این میخانه شدم

از پریرخان زمین چون ندیدم وفاق ز کهکشان آسمان طالب پریخا نه شدم

چه اعتبار کنم من بر ابنای فلک که ازحقیقت برون رفته وافسا نه شدم

می نگاه چشیدم ز چشم های مست خمار ازان فسون شدم مست، وه چه مستا نه شدم

ز شامگاه سیه که نتابید نورصبحی بر دل من با خیالات سپید راهی راه خوش عیشخانه شدم

گلی نچیده بدم ز باغ های عیش جهان که گرفتار تهمت باغبانان رندا نه شدم

ازین خوشم که بر بال های خوب خیال رفیق ماهروی هوس آلود نازدانه شدم

کسی می نشنود از دل روشان من فریاد که با دودآه جگر سرمه ی گلوخا نه شدم