به امیدِ طلوعی بعدِ این سیاهی، سال‌ها در غربت و تنهایی، گذشت، عمری در پیِ نانی و سرپناهی، که شاید در سال‌های آخر، شود آرامشی و آسایشی، شادی و سرخوشی، و دلخوشی. ولی اینک، سال‌های طلایی، پژمرده در بسترِ بیکاری، دردی بی‌امان و بی‌درمانی، و قلبی پر از حسرتِ در پیِ درمان و دوای، که اگر اثر گذارد