ابری که خشک شود دود میشود، نابود میشود هستی در بارداری است کرامت در بار آوری است بذل آب دانه را سبز میکند نیر مهر نبات را زنده میکند بر شاخه ها شکوفه می آرد بر بته ها گل عرضه میکند گل های رنگ رنگ پر از وسوسه های رنگارنگ چون تو که لبانت از لعل بدخشان است که چهره ات از گلهای بوستان است که قدت در اعتدال است که عشوه ات فرشته خصال است که چشمت نرگسی است که نرگس چشمت چون پری است که عهدت سست وجودت محکم و درست که ترانه ها را ملهمی که تمجید را سزایی که یار ما یی در هر کجا یی که ابر بار دار ما یی که بر ما طراوت میباری بهار می آر ی بهار میکاری و من بی صبر، بیقرار ترا هستم در انتظار بدامنت بیاویزم با عطرت بیامیزم به چشمت نگاه کنم صو آب کنم، گناه کنم راز جهان و راز آفرینش را دریابم کتاب دلت را بخوانم، بر دیده گذارم ترا باور کنم ترا یاور کنم

فریمانت، کلیفورنیا عقرب ۱۳۸۹