باران میبارید بر دل من میبارید دلم میخواست آنروز آسمان آبی باشد رنگ ابر پارهها طلایی باشد زورقهای سپید ابر در بیکرانه دریای آسمانی از سوئ به سوئ بروند به سوئ هم بدوند و نسیم ملایمی بدمد و بر دلهای امید وار بوزد و سبزهٔ نو روییده و دانههای نو سر از خاک کشیده نمو کنند برومند شوند و جهان را فصل نوینی هدیه کنند از بار داری و بر گنجشکان آفتاب بتابد و در آشیانههای شان تخمها پخته شوند و آهو در صحرا و گوسفند در رمه بار دار باشند و امید وار باشند و بر همهٔ این ها عشق بوزد و انسان را به خوبی و رستگاری بخواند و جهان و هر چه در و هست و دل من ای محبوب برای تو ترانه بخوانند شادی کنند سپاسگذاری کنند
حوت ۱۳۸۹ فریمانت، کلیفورنیا