چشم و دلش خالی بودند نه یادی نه یادگاری با چشم و دل خالی بدیوار سپید نگاه میکرد نمی اندیشید نه به گذشته ای نه به آینده ای برسام هایش که برایش رنگ و تصویر هدیه میکردند که به گوشش صدا می آوردند که به چشمش صحنه ها می آفریدند همه خاموش بودند و او همانند امروز من همانند همه روز من به هیچ می اندیشید
جدی ۱۳۸۸ فریمانت، کلیفورنیا