هروقت او را میدیدم زمان می ایستاد دلم یک ضربه اش را فراموش میکرد و آنگاه ضربهٔ دیگر را مضاعف میزد و من از هیبت عشق از شور جذبه می لرزیدم گرمی خوش آیندی در رگهای من میدوید گمان میکردم دلم را از تنگنای سینه برون آورده و بدست دارم و دلم در دستم با دستم میگفت “مرا مرا به او به او بده بده” و این صدا ها ترانه میشدند ولی او این ترانه را نمیشنید فقط تبسم میکرد و میگذشت و همانطور که میرفت به عقب نگاه میکرد شاید دلم را که بدستم بود میدید و خنده میکرد شاید نمیدانست دلم پر از وفا بود پر از صفا بود آگاهی هایی از عالم معنی داشت ولی او چه پروا داشت به عقب میدید و خنده میکرد و زمان می ایستاد ولی او نمی ایستاد و شوخیانه بمن نگاه میکرد و آنگاه در خم جاده میپیچید
دلو ۱۳۸۹ فریمانت، کلیفورنیا