دوش در نیمه شب یاد تو و من باهم گوئی شهد و شکر گشته رفیق و همدم تا سحر لذت دیدار تو شادی و سرور تلخی زندگی از سینه برون کرد دلم شد پر نور
پی هر شام دل انگیرسحر دارد راه حسرت رفتن تو شعله بدل زد ، ناگاه اشک بود، غم بود، هم ناله فریاد زیاد کوه ئ تاریک و سیاهی به دلم شد آباد
سحر آمد و من دیده گشودم به سجود از فراق تو بسی ناله به دردم افزود تو که دیگر ز نظر دوری و هم خیلی دور کی بود که این دل بیچاره شود باز صبور