افسانهٔ هستی چه یر راز است پیچ و خم آن چه مغلق چه دراز است

سوزش عشق روح گداز است سوزش تن درد پرداز است

افسانه ای ملبوس در حیرت قصه ای ملموس از درد از ذلت

خوشی های کوتاه رنج های پردوام

و من گمگشتهٔ وادی درد سرگشتهٔ جهانی هم گرم هم سرد

این فسانهٔ درد آلود را با نغمهٔ تارهای دل ریش همنوا می‌کنم

میخواهم بدامن عشق بیاویزم از عشق بیاموزم

چگونه با یاد محبوب میتوان فسانهٔ درد آلود هستی را

از یاد برد یا راز هایش را بدست باد سپرد

فریمانت، کلیفورنیا عقرب ۱۳۸۹