او را نمی شناختم چهره اش جذاب بود اندامش متناسب کمرش باریک چشمانش می رقصیدند هر از گاه لب هایش میلرزیدند با چشم ها و دست های ظریفش با لب ها و دهان شیرینش حرف میزد قصه میگفت هر از گاهی انبوهی از موهای مشکینش را به عقب می انداخت و دستان سپید و کوچکش را بر آن میکشید وقتی به کسی نگاه میکرد خنده میکرد و من او را نمی شناختم نمیدانستم بر دل گرم او چه میگذرد نمیدانستم از جهان چه میداند چقدر میداند نمیدانستم رایحهٔ کدام گل عطر کدام عطار دماغ او را به وجد می آورد نمیدانستم کدام رنگ بر دماغش خوش می نشیند کدام حس در وجودش می جنبد او را نمیشناختم نمیدانستم که آیا با عشق آشنا است؟ نمیفهمیدم که آیا دلش از کدام لذات میلرزد نمیفهمیدم که بر چه چیزی گریه میکند نمیفهمیدم دلش بر چه کسی می سوزد یا نمی سوزد باورهایش را نمیفهمیدم او را نمیشناختم و در نا شناسی در خفا برایش جایی در دلم میکشودم و درانجا نگهش می داشتم و می ستودم و او نمیفهمید کسی چه میداند شاید هم همه را میفهمید و خنده میکرد
قوس ۱۳۸۹ فریمانت، کلیفورنیا