با بالهای سپید و افشان بر اسطوره ها گذر میکردم سیاهی را میدیدم پس از روشنی روشنایی را میدیدم پس از تاریکی هیچ نظمو قاعده ای این دو را بهم پیوند نمیداد پیوند شان ازلی بود شاید تصادفی بود شاید اشتباهی بود و اسطوره ها زیر بالهای سپید و افشان من رنگ میگرفتند جامه میپوشیدند برهنه میشدند بر گل ها بر درختان بر مردمان میخندیدند و قهقهه های شان در تالارهای طولانی زمان میپیچید و انعکاس میکرد و این پژواک ها در دماغ من طنین می افگند میشنیدم تا انسان بود تا انسان خواهد بود داستان خواهد بود داستان های خوش داستان های تلخ و اسطوره ها سیاه و اسطوره ها سپید در دامن تاریخ خواهند درخشید مگر آنکه روزی تاریخی نباشد انسانی نباشد جهانی که میشناسیم و عشقی که ارج میگذاریم نباشند و هیچ باشد و بس!
فریمانت، کلیفورنیا سرطان ۱۳۹۱